سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
زنده یاد * آه از بهار بی یار*

زنده یاد * آه از بهار بی یار*
   1   2      >

یا صمد


نشسته ام روی پتویی که قرار است جای تشکم باشد و تکیه داده ام به بالشی که قرار است درگوشی رازهای روزانه ام را برایش بخوانم. دستمال کاغذی را گذاشته ام زیر بالشم برای این که بنده خدا بتواند اشک هایش را خشک کند و به خودم قول داده ام به رویم نیاورم که چرا این همه این بالش بیچاره اشک می ریزد.


بادمجان ها را گذاشته ام توی آب و نمک که تلخی اش را بگیرم و دانه هایش آزار دهنده نباشد و حالا که توی ماهی تابه دارند آرام آرام سرخ می شوند و می پزند و صدای چک چک و عطرش حواسم را پرت می کند، با خودم می گویم کاش کمی نمک سود می کردم خودم را تا تلخی هایم زدوده شود و آزاردهنده نباشد برای مشاعر دیگران! "قوا انفسکم و اهلیکم نارا"


صدای تلویزیون را کمی کم کرده ام تا بچه ها بیدار نشوند از صدایش. نه گوش می دهمش و نه می بینمش. ندیدنش تازه نیست اما نشنیدن و خاموش نکردنش تازه است. کمی.نه خیلی. مثل خیلی هی دیگر که باید می دیدم شان و ندیدم و یا باید نمی دیدم و دیدم. چقدر زندگی شبیه به همین بادمجان و تلویزیون دیدن ماست.اصلا پیچیده نیست ولی همش گره می افتد به جانش. " لقد خلقنا الانسان فی کبد"


کتاب ها هم کنار دستم تلمبارند. دستم نمی رود به خواندن شان. خشک شده است این مغز از بس بالش را به گریه انداخت و خودش خندید.چقدر شبیه دلم و چقدر شبیه لبانم و چقدر شبیه خودم شده است این مغز! " مثل الذین یحملون اسفارا"


صدای قل قل آکواریوم را خوب می شنوم. روح نواز است صدای آب هر جا که باشد. صدای سادگی است و صدای پاکی آب و صدای زندگی. "و جعلنا من الماء کل شیء حی " .بگذار نشنومش. به عمد.


حالا صدای تنهایی ام را چه خوب می شنوم و صدای تمام من شکسته ام را. 


درست یادم نیست کجا بود از دستم افتاد و شکست. فقط یادم هست هیچ وقت نتوانستم دوباره برش گردانم و هیچ شکسته بندی هم پیدا نشد که درست جوشش دهد. شاید برای این که بار ها و بار ها شکستمش!


چند وقتی است مدام گمش می کنم و دنبالش می گردم. انگار کن آلزایمر گرفته باشم، همه اش خیال برم می دارد گمش کرده ام.


خوب که فکر می کنم، می فهمم گم شده است گرچه هر جا می روم دنبالم می آید و تنها رهایم نمی کند. خیلی پیش آمده که  قالش بگذارم و از دستش فرار کنم اما زبل تر از این حرف هاست که پیدایم نکند.


اما وقتی پیدایم کرد، تا چند وقتی با من غریبگی می کند. نه . من با او غریبگی می کنم.


چقدر دلم می خواهد هرگز ترکم نکند. شاید من ترکش نکنم و وفادار بمانم برایش. در این دنیای وانفسا بودنش در کنارم خیلی دلگرم کننده است.


عطر بادمجان ها هوش می برد از سرم. بر می گردم. یک سری به شان بزنم. شاید البته برگشتم و شاید هم به برگشتن نرسیدم!


رسیدم به برگشتن! حالا دیگر عطر بادمجان ها را دوست ندارم. بوی آزار دهنده کشک قاطی شان شده است.


در همین مسیر کوتاه هم رهایم نکرد و کلی حساب کتابم کرد. هر بادمجان را که این رو و آن رو می کردم، مرا به رخم می کشید و با آرنج به بغلم می زد و چیزی زمزمه می کرد. "کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها"


روحم را دارد می خراشد. چقدر با من فاصله پیدا کرده است. باز تلنگرم زد. می گوید: تو با من فاصله گرفته ای. راست می گوید. من از او خیلی دور شده ام.شاید برا همین است که می خراشدم!


بی خیال این شب بادمجانی من!


من چند وقتی است او را گم کرده ام. میان همین بادمجان و کتاب و بالش و تلویزیون و شاید همین صفحه شخصی غیر خصوصی وبلاگم. نه. من را گم کرده ام. و این یک آگهی برای یافتن من است. مژدگانی اش هم با خود من! همین من زنده یاد. خدایم بیامرزاد!


*نوشته برگزیده


یا م ح م د 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ سه شنبه 19/2/91 ] [ 12:57 صبح ] [ خدابیامرز ]

یا رحمن


خدایی بعضیا رو دارند! 


یکیشون همین صدا و سیماس. از تبلیغات چیپس و پفک که خلاف دستور شورای سلامت خود صدا و سیماست بگذریم از تبلیغ جنس خارجی اونم جنسی که نمونه اش هست و خوبشم هست، دیگه نمی شه گذشت.


امشب دوبار تبلیغ پودر پرسیل رو دیدم.


برای منی که از این پودر قبلا استفاده کردم و الان از پودرای ایرانی استفاده می کنم ، خیلی واضحه که فرقی ندارن و پودر ایرانی کم نمیاره از پودر خارجی و گذشت اون زمانا که ی بار باید با پودر می شستیم و ی بارم باید چنگ می زدیم تا لباس تمیز شه. 


نمی دونم چرا این مسوولین صدا و سیما ی بار خودشون نمی شینن فرمایشات آقا رو گوش کنن! این که دیگه مثل فیم و سریال نیست که بگن فیلم نامه خوب و کارگردان مسلمون نداریم  و نمی شه چیزی تولید کرد که مطابق با موازین باشه و از این حرفا.


همین دیروز بود که حضرت آقا در دیدار از داروپخش فرمودند: " ما تا به کار ایرانى و سرمایه‌ى ایرانى احترام نگذاریم، تولید ملى شکل نمیگیرد؛ و اگر تولید ملى شکل نگرفت، استقلال اقتصادى این کشور تحقق پیدا نمیکند؛ و اگر استقلال اقتصادى یک جامعه‌اى تحقق پیدا نکرد - یعنى در مسئله‌ى اقتصاد نتوانست خودش تصمیم بگیرد و روى پاى خود بایستد - استقلال سیاسى این کشور تحقق پیدا نمیکند؛ و اگر استقلال سیاسى یک جامعه‌اى تحقق پیدا نکرد، بقیه‌ى حرفها، جز حرف، چیز دیگرى نیست."


عجیب نیست البته از این صدا و سیما و مدیرانش که درست فردای این فرمایشات تبلیغ پرسیل را بکنند.


باید یک نهضتی راه اندازی کنیم برای حمایت از کالای ایرانی و یا دست کم مخالفت با تبلیغ و ترویج کالای خارجی آن هم از این دستش!


* نوشته برگزیده


یا م ح م د



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ دوشنبه 11/2/91 ] [ 11:44 عصر ] [ خدابیامرز ]

بسم الله


من یک زن چهل و یک ساله رفتم توی مترو و کارت خالی مترو را داده ام که هزار تومان شارژ کند و کارت را که گرفته ام و به دستگاه زدم تا ببینم چقدر شارژ کرده نشانم نداد. بی خیال شدم و رفتم به همایش مادران شهدا برسم .همین طوری لله فقط، نه برای دیر شدن مثلا. رسیدم اما دقیقا در ساعت پایانی آن و آقای دربان محترم دانشگاه تهران راهم نداد که امروز چنین همایشی نداریم و دیروز بوده و مرا به شک انداخت که اصلا مگر امروز دوشنبه نبود؟ و دست آخر هم بی خیال شوم و برگردم و قرار مان را هم! که دخترِ جان زنگ زد که فلانی ما را راه ندادند و داریم بر می گردیم.... و او هم خندیده بود پشت تلفن که الان که تمام شد، آمده اید؟ اما لطف کرد و آمد دم در دانشگاه و بفرما زد که گفتم بی خیال، حرف هایمان را همین جا می زنیم و می رویم و گفت: نه بیایید داخل و بالاخره دربان را راضی کرد که راهمان بدهد، و داد. کمی حرف زدیم در طول راه از یک دغدغه مشترک که قرار بود پروژه بشود و بعد فرستادمان دفتر بسیج خواهران که از دیدارمان مشعوف شوند و بهره برند و ما هم در دلمان به خودمان خندیدیم. و کمی خطابه کرده و بلند شدیم تا به جلسه بعدی برسیم و خداحافظ. و همه این ها کلا با نیت لله بوده است لابد.


من یک زن چهل و یک ساله دو دوست گرانقدر را در میانه چهار راه ولیعصر دیدم و دو جلسه نیم ساعتی سرپایی تشکیل دادیم و اصلا انگار نه انگار که دارد دیر می شود و به جلسه اصلی نمی رسم. به در و دیوار شهر و قیافه آدم ها هم کمی گیر دادیم و جن و ما جن قلمدادشان کردیم و راه افتادیم و البته لله کاملا و نه از سر حرص دل خودمان!


من یک زن چهل و یک ساله رفتم توی جلسه و پیشنهادم را دادم و صلوات تاییدش را گرفتم که باز هم لله بود و پاشدم از جلسه بیرون زدم و رفتم یک دوست قدیمی را ببینم و کلی هم از در و دیوار گفته و شنیدم و یک چایی هم نکرد میهمان مان کند به بهانه نبودن آبدارچی ها و اصلا نگفته خوب یک لیوان آب هم می شود به ما تعارف کند و دست آخر موقع رفتن خودمان از آب سردکن آب خورده ایم. این دید و بازدید هم لله بود و اصلا قصد سرور شخصی در میان نبود.


من یک زن چهل و یک ساله آمده ام باز سوار مترو شده ام و این بار دستگاه موجودی کارت را نشان داده و تازه دستگیرم شده که کارمند محترم مترو کمی کمتر از آن چه که باید کارتم را شارژ کرده که تصمیم گرفتم حلالش کنم و با خودم گفتم اصلا شاید من اشتباه کرده ام و این یکی دیگر لله بود قطعا. 


من یک زن چهل و یک ساله که یک پسر هفده ساله هم دارم، رفتم نان بخرم و ایستادم توی صف نانوایی بعد دو نفر، شاخ شمشاد با سن و سال کمی بیشتر از من آمده می گوید سلام شاطر من ی نون ساده خشک می خوام و بعد این آقا و این دو تا خانومم. بعد نان را گرفته زودتر از من و دِ یا علی. من هم که صدایم کوتاه نمیآید گفتم آقا شما نوبت تان بعد از ماست. گفت خواستی بگیری نونت را و من گفتم شما مگر مهلت هم دادید؟ و گفت: خواستی بگیری و شروع کرد به داد و قال که نفت ما را دارند می دزدند . سر نوبت نان داری جر و بحث می کنی ؟ چه ربطی داشت نفهمیدم اما نان را گرفت و رفت و من بعد از این که نوبتم شد و نان را گرفتم و در راه تنها شدم فکر کردم که این بابا را حلال نکنم، حرام می شود آن وقت نانش. بچه هایش گناه دارند. بی خیال. حلالِ بچه هایش. اصلا بابا بی خیال. حلالِ خودش. این حلال نکردن من که لله نیست. پس حلالش می کنم و بعد هم تمام شد همه چیز!


من یک زن چهل و یک ساله آمده ام خانه! پیامک داده که چقدر خوب دیدمتان و دوستتان دارم . و حتما لله و من هم جواب دادم تشکر و ممنون از لطفتان از بس حس متقابل دارم در ابراز محبت و برایم جواب داده که فکر کردم الان می گویی ما هم دوستتان داریم و کمبود محبت گرفتم و این ها و من هم کلی لله زحمت کشیدم و فرستادم که ما ارادت داریم ! همش لله.


من یک زن چهل و یک ساله آمده ام خانه و آقای همساده ی جان می گوید تلفن ما را درست کن و چه بگویمش که حتما لله درستش خواهم کرد دیگر!


من یک زن چهل و یک ساله آمده ام مدیریت آن یکی وبلاگم را که حتما لله می نویسمش باز کرده ام و می بینم هر چی دلش خواسته گفته و حتی جرات نکرده لطف کند و حالا که کار لله می کند اسمش را بگوید که ما هم مشعوف بشویم از داشتن چنین دوستانی و خلاصه کلی نثارمان کرده و ما هم که لله کم نمی آوریم جوابش را دادیم اما چون پای حضرت آقا را کشیده بود وسط و گفته بود ما القای ناامیدی کرده ایم، آمدیم در این دخمه ناامیدانه نوشتیم تا بداند ناامیدانه نوشتن یعنی چه! البته لله.


و صد البته باز هم نشد خیلی نا امیدانه بنویسیم و نیست که همه می گویم گوله انرژی هستیم و از ما انرژی می گیرند و امیدواری به زندگی را درشان افزون می کنیم باز هم توفیق نداشتیم در این امر و دیگر نمی دانم در عدم توفیق هم نیت لله مان نقش داشت یا نه اما ی کلمه آخر را لله می نویسیم که بابا باز هم علیرغم همه این حرفا ما نه بلدیم لله کار کنیم که اگر بلد بودیم وضعمان کمی زیادی خوب می شد و نه ناامیدی بلدیم که اگر بلد بودیم باید تا حالا از فرط نا امیدی مرده بودیم و حلوای مان را نوش می کردید.


خلاصه کلام مملکته داریم ؟ آن از کارت مترو و این از رفقا و این هم از آقای همساده و این هم از مخاطب وبلاگ ........


چغاله بادام شده کیلویی چهل هزار تومان. نمی دانم مردم چه باید بخورند بیچاره ها . دارند نفت مان را می دزدند و این ها . همین هایی که پیرمردهای قدیمی توی پارک ها گاهی می گویند که گرونیه و نمی دونم از این دست. بلد نیستم ولی تو رو خدا ناامید شوید از این هجویات من. نه لله که برای خاطر بی خاطر ما که بدانیم در این امر توفیقی هم داریم.


بی خیال همه اش جهت مزاح بود و نه لله . برویم بخوابیم. شب تان پرتقالی . چغاله بادام گران است .


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ سه شنبه 5/2/91 ] [ 12:9 صبح ] [ خدابیامرز ]

یا حی


همین دیروز


به گمانش


سرطان داشت!


و تمام زندگی مرا


نمی خواست یکباره خراب کند!


....


به گمانم 


همه زندگی ام سرطان دارد


وقتی نمی خواهد مرا شریک کند!


حتی در هیچ هایش!


حتی در گمان های واهی اش!


 


همین امروز


هزار بار عذر خواهی کن


هزار بار نفرتم می گیرد


تو لیاقت تمام زندگی مرا نداشتی


نداری


حتی لیاقت زندگی سرطانی ام را 


برایم هیچی هم نگذاشتی حتی!


 


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 24/1/91 ] [ 4:46 عصر ] [ خدابیامرز ]

یا شاکر


سلام آقای فیلترینگ


این نامه را نوشتم بابت تشکر از فیلتر کردن این سایت تریبون!


حیلی سایت بدی بود. حرف های مفت. عکس های مستهجن. لیتک سایت های خائن. مقالات ضد انقلاب و دور از شوونات اخلاقی .


اصلا آقای فیلترینگ!


آمدم یگ گلگی هم بکنم. چرا این قدر دیر اقدام کردید؟


زبان بعضی ها را باید از حلقوم شان کشید تا بی جا نکنند و هر حرفی را نزنند.


آقای فیلترینگ!


تشکرم یک طرف و گلگی ام یک طرف!


من از این تریبونی ها اصلا خوشم نمی آید. کلی خوش حال شدم وقتی شنیدم حالشان را گرفتی!


دیگر مجبور نیستم خزعبلاتشان را تحمل کنم و هی دروغ و چرند و پرند و خدا به دور و زبانم لال و وایروم به دیوار این تریبونی ها را بخوانم و ببینم!


تریبونی که اسم آقای بوووووق را بیاورد باید هم درش را گل گرفت. اسم خودش را هم گذاشته تریبون مستضعفین!


کاش اسمش را عوض کرده بودید و می گذاشتید تریبون مستکبرین!


حالا چند روزی است سایت های بهتری را موتور های جستجو به من معرفی می کنند.


این قدر خوبند. با حال. با مزه. هیچ چیز بدی هم ندارد گویا اگرنه شما که مثل شیر ایستادی و با شیلنگ خفه شان می کردی!


آقای فیلترینگ!


اصلا بگذار یک بار دیگر از تو تشکر کنم. این بار خیلی بیشتر!


همان بهتر که تریبون هم برود لیست فیلترهای شما!


فقط یک نگاهی بینداز به صفحه پیوندها و ببین در برابر سایت هایی که فیلتر کردی چند تا را پیوند کرده ای!


فقط یک نگاهی بینداز و ببین در برابر سایت هایی که بستی چقدر محتوای پاک تولید کرده ای!


اصلا هیچی نگاه نکن! جلوی پایت را ببین! یک وقت صفحه پیوند ها را فیلتر نکنی اشتباهی!


نوشته برگزیده



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ سه شنبه 16/12/90 ] [ 5:51 عصر ] [ خدابیامرز ]

یا حی حین لا حی


خودش که پدر ندیده بود!


خیلی زود شهید شده بود!


حالا پدر شده بود.


می گفت: چقدر نگاه کردن به فرزند آرامش بخشه. از دیدنش سیر نمی شم!


بغضم گرفت؛ چه پدران بزرگی داشت این مرز و بوم؛


آرام و قرار خودشون رو گذاشتند و رفتند!


برای آرام و قرار من و تو!


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ دوشنبه 15/12/90 ] [ 12:19 صبح ] [ خدابیامرز ]

 


یا جبار


خدایی ضد گلوله شده اند این کارگردان ها و مسوولین سینمای دفاع مقدس ما.


هر کی هر چه بگوید کک شان هم نمی گزد.


مردم را" الاغ" فرض کرده اند و یک مشت آدم چیز نفهمی که هیچ از آن سال ها ندیده اند و نشنیده اند و حالا آمده اند یک مشت خزعبلات به خوردشان به جای فرهنگ جهاد و شهادت تحویل دهند.


بهترین رزمنده ها و با اخلاص ترین شان همان هایی هستند که کارهای احمقانه می کنند و دست آخر هم به بهانه توجیه موجی جلوه می دهندشان!


رزمنده ها آش ریخته را می خواهند نذر حضرت عباس کنند و اگر نه این باشد هم برای فرار از قانون؛ بهترین راه رفتن به جبهه است تا دست هیچ کس به شان نرسد!


ضد گلوله


تازه این نظام از اول انقلابش تا حالا در پی دستگیر کردن عوامل پخش فیلم ها و موسیقی های مستهجن و خلاف است و هنوز هم نتوانسته کاری کند و تازه قاچاقچی ها پیشرفته تر هم شده اند و به روزتر و دولت ها اندر خم یک کوچه مانده اند.


رزمنده هایی که شکل و شمایل آن روزها را داشتند، بی مسوولیت بودند که زن و زندگی را می گذاشتند و می رفتند و مال مردم هم برایشان بی اهمیت بود و اگر از این مدل رزمندهای اخراجی ها بودند که یک مشت ابله کوته فکر بودند!


فرماندهان هم که تکلیف شان روشن بود،سلیم با تعجب از آمدن فرمانده به او می گوید:" من فکر کردم شما از این فرماندهایین که خودتون می مونین و بقیه رو میفرستین جلو" و جالب این که تا آخر فیلم هم کوچک ترین آسیبی نمی بیند در حالی که همه رزمنده ها شهید شدند!


البته در این فیلم احمق ها و ابله ها بودند که آرزوی شهادت می کردند و آن ها که شهید می شدند، همه مرده بودند! و این تداعی می کند همان حرف صریحی را که زده شد.


کارگردان به ظاهر برای فرار از حرف های کلیشه ای، ژانر طنز را انتخاب کرده و و صد البته به جای طنز، لودگی و حماقت و بلاهت را تصویر کرده است و بس.


در این فیلم به راحتی شفاعت، نماز، نام گذاری کوچه ها به نام شهدا و خیلی مسایل دیگر به سخره گرفته می شود. آن جا که سلیم به نایب در حال نماز می گوید: تو که به حرف بنده خدا گوش نمی‌دی، فکر می‌کنی خدا به حرفت گوش می‌ده؟ نمی‌ده! و البته در هیچ کجا نیز نمی بینیم که سلیم نماز بخواند الا به مسخره و برای فرار از دست نیروهای کمیته.


نمی دانم جبهه هایی که دانشگاه بودند و انسان ساز، در فیلم های امروز دفاع مقدس کجا رفته اند و مسوولینی که مدعی نظارت و ارزشیابی فیلم ها هستند، چرا ارزش ها را گم کرده اند و ملاک ها را فراموش؟


اصغر فرهادی از همین قسم سینما به آن سوی رفت! سینمایی که تنها مجوز ساخت فیلم های بی ارزش و دون محتوا را صادر می کند و تشویقش هم می کند و بودجه های کلان نیز برایش اختصاص می دهد.


سینمایی که دارد تمام ذائقه مخاطب ما را با خود به سمت دعوت حاتمی کیا سوق می دهد و بر بال فرشتگانش را به کلیشه ای و شعاری بودن متهم می کند!


ضدگلوله سکانس مبتذلی است از سریال" لیلی با من است، مارمولک و اخراجی ها" که با تقدیر هیات داوران جشنواره فیلم فجر، فرهادی های دیگری را نیز به جامعه سینمای جهان هدیه خواهد کرد!


 


 


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 14/12/90 ] [ 12:57 صبح ] [ خدابیامرز ]

بسم الله


شب صبح می شود و دلم دل دل می کند برای بیدار شدن!


و صبح شب می شود و دلم شور می زند برای زندگی!


این روزها دل نمک سود اما


ارزان است!


دارم پارکینسون می گیرم!


انار دلم سرطان خون گرفته است!


و مغزم هپاتیت بی!


و استخوان های زندگی ام پوک شده اند!


و همه مرا که می بینند آلزایمرشان عود می کند!


دچار ام اس حاد دارم می شوم!


کلاغ سیاه های این دل چند سالی است، مهاجرت را فراموش کرده اند!


زمستان دل من!


حتی برف هم نمی گیرد تا کسی روی دلم اسکی کند!


این روزها نزدیک عید نوروز است!


نمی دانم چرا مرض قند نمی گیرم!


هوای دلم بد گرفته و آلوده است!


سرب سنگینش کرده است!


و نزدیک است قطار جانم،


در آخرین ایستگاه بایستد و سوت پایان بکشد!


چه دودی دارد این سوز دل!


همه جا سیاه شده!


و سیاهی آن به روی خیلی ها می ماند!


کاندیداهای بزرگوار!


گرانی بیداد می کند!


رای می دهم ولی شما را به خدا


رای من را هم به قیمت این روزها حساب کنید!


بگذارید تمام سرطان ها، ام اس و هپاتیت برای من باشد!


اصلا من صدقه سرتان!


شما فقط آلزایمر نگیرید!



من رای می دهم!


نوشته برگزیده



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 7/12/90 ] [ 7:32 صبح ] [ خدابیامرز ]

بسم ربک


18 سال پیش اون سر دنیا یک غذایی خوردیم که باورمان نمی شد خورش لوبیا باشد.


هر لوبیا به اندازه یک باقلای درشت بود. وقتی به وطن می آمدم کمی هم از این نوع لوبیا با خودم آوردم و خوب خیلی طبیعی بود که زود تمام شد و جوجه ها دائم سراغ خورش لوبیای سحرآمیز را می گرفتند.


سال 2000 بعد از عقب نشینی رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان، رفت بودیم دیدن دوستان و تبریک به شان که این خورش را باز تعارفمان کردند و بچه های هم بال درآوردند که آخ جون لوبیای سحرآمیز!


و باز بنده ی دو کیلویی لوبیای سحرآمیز بار زدم و آوردم با خودم. ولی باز هم تمام شد.این بار خیلی زودتر.


عید سال 1384 قول داده بودم بچه ها را ببرم جنوب و به دلایلی نشد و برای همین یک سورپرایز جالب برایشان داشتم و بی آن که بدانند روز 12 فروردین بردم شان شهرضا. یعنی درست روز تولد حاج همت که خیلی برای بچه ها دوست داشتنی بود؛ ما بر مزار این سردار بی سر بودیم!


و باز این نوع لوبیا را در شهرضا پیدا کردم و این بار بیشتر خریدم!


حالا چند سالی است خورش لوبیای سحر آمیز به خورش حاج همت تغییر نام داده است و البته باز هم با کنسی ولی تقریبا بچه ها بیشتر به بهانه خورش لوبیا؛ یاد حاج محمد ابراهیم همت می کنند!


من که بالاخره نمی دانم روز شهادت این بزرگوار 17 اسفند است یا 22 اسفند اما به نظرم آمدآن روزها درگیر ما بعد انتخاباتیم و شاید نرسم چیزی بنویسم. خورش امروز هم مزید بر علت شد. اصلا مهم نیست. مهم راه و آرمان اوست که این روزها بد به دست فراموشی سپردمش!


یادم باشد که شهید همت گفته بود بعد از هر نماز سر بر سجده بگذارید و محاسبه کنید که روزتان را چگون گذرانده اید. چون بعد از نماز شما به خدا نزدیک تر شده اید و این حالت بهترین فرصت برای محاسبه نفس است.


امروز هم این سفارشش را یادم بماند و عملی کنم یک روز را به بهانه یک شهید و با آرمان یک شهید سپری کرده ام. خودش کلی لطف دارد!


خدا ما را با شهدا محشور کند!


نوشته برگزیده


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 4:1 عصر ] [ خدابیامرز ]

هو المصور


خیلی اتفاقی در جشنواره مطبوعات با او آشنا شدم و با دغدغه های ارزشمندش!


و بعد گمش کردم و در یک وبلاگ گردی پیدایش کردم!


و شدم پای ثابت نوشته هایش!


و صدایش شد نوای ثابت وبلاگم!


اما این روزها دیگر دلم نمی خواهد به او سری بزنم!


بیشتر خجالت می کشم !


ترس برم می دارد !


وجدانم آزار می بیند!


دلم تا آستانه ترکیدن می رود!


پدرش رفت تا من و تو بمانیم و با هویت اسلامی و ایرانی مان، تمام شکوه و عظمت امام مان و آرمان هایش را به جهانیان پیشکش کنیم!


و کردیم!


آن قدر که گویی بعضی جاها برای خودمان چیزی نمانده است!


دلم برای روزهای دهه فجر اول انقلاب بد جوری تنگ شده!


برای آن روزهایی که هنوز صفای انقلاب بود و بوی تند اسفندی که کنار اتاق حضرت امام دود می کردیم و مردمی که میآمدند تا از اتقا امام هم تبرک بگیرند و انرژی برای یک سال بعدشان!


و البته هیچ وقت ماکت امام را نچرخانیدم و از هواپیما پیاده اش نکردیم به بهانه بزرگداشت و نزدیم و نخواندیم به میمنت حضورش و انقلابی که کرده بودیم و هیچ وقت هم فیلم های کذایی را پخش نکردیم در بزرگداشت فجر انقلاب مان و شهدایش!


بی خیال . بهتر که این جا را ببینید و بخوانید و مرثیه باورهای برخی مسوولین متولی ارشاد این کشور را های های فریاد کنیم!


این ها را فقط از سر شرمی که از سجاد شاکری گرانقدر داشتم این جا نوشتم و بس! باید ی کار و یک مطالبه جدی کرد!


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ سه شنبه 2/12/90 ] [ 3:39 عصر ] [ خدابیامرز ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
برچسب‌ ها
()
امکانات وب