صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ درباره من
خدابيامرز[61]من درست روزي به دنيا آمدم که او وداع کرد
روز نوشت يک دانشجو [151]سرکار ريتا [156]نوشته هاي يک ناظم [167]بوي پيراهن يوسف [202]يادداشت هاي يک استشهادي [143]حاج حميد [109]يادداشت هاي فرزند زمين (هاتف) [175]نگين [177]کلرجي من [165]کوچه باغ ملکوت [141]تو خود حجاب خوي حافظ از ميان برخيز [202]يک امل مدرنيسم نشده [199][آرشيو(12)] مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد + همسرخورشيد،مادر ماه شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود . * اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد + همسرخورشيد،مادر ماه شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود . * اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8]
تصحیح قالب : زنده یاد
+ همسرخورشيد،مادر ماه
به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار
يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر
و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود .
* اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين
ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د
***نوشته منتخب
ثبت به قلم : خدابيامرز
حاشیه نویسان: [ نظر]
[12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]