+ همسرخورشيد،‏مادر ماه

شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


يادت هست مادر! کوچه‏هاي مکه را و کاروان‏‏هاي تجارتي‏ات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟
يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست مي‏شکستند؟‏
يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟
يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بني‏هاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟...  و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟
يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش مي‏کشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آن‏گاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقه‏اي در منتهاي زاويه‏ي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانه‏ات شاهد حضور محبوب‏ترين شد .
يادت هست مادر! در کنار تو آرام‏ترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پر‏ابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانه‏ات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد .
_ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم مي‏لرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را مي‏لرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر


و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگباران‏ها و رنج‏ها و غارت کاروان‏هايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظه‏اي تنهايش نگذاشتي .
مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟
مادر ! تو را چه بخوانم که تمام دارايي‏ات را به پاي علاقه آسماني‏ات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.
و سرنوشت تو را تا شعب ابي‏طالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت.
و پس از آن تنهايمان گذاشتي بي‏آن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد مي‏رفتي .
مادر! مرا ،‏ دختر سه ساله‏ات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .
مادر! نگفتي شانه‏هاي من هم زير اين بار سنگين مي‏لرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود مي‏خواندند و تو ديگر نبودي .
مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانه‏هاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد .
مادر! از ياد نمي‏برم دم رفتنت و آن نگاه‏هاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاه‏ها را که تا دم آخر مرا مي‏نگريست .
مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟
مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دل‏هاي‏ شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شده‏اند و نيافته‏اند . و مي‏دانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهي‏بود .


* اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


 ***نوشته منتخب


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :