سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

زنده یاد * آه از بهار بی یار*

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

 

حاجی ! تو هم یادت هست .نه ؟

وقتی کفش های مان را چپ و راست به پا می کردیم .

و صدای مادر بلند می شد که:

آهای حواست کجاست بچه ؟ چقدر بگم ؟

درست پا کن این کفش ها را

بزرگ شده ای دیگر

و ما هیچ وقت نفهمیدیم

ربط بزرگ شدن به کفش ها و درست استفاده کردنشان را !!!! 

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

وقتی دوست داشتیم بزرگ شویم

کفش های پاشنه بلند مامان و گاهی هم کفش های خیلی بزرگ بابا را پا می کردیم .

و بزرگ می شدیم . خیلی بزرگ

و ما هیچ وقت نفهمیدیم

ربط بزرگ شدن را با کفش های مامان و بابا !!!!!! 

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

وقتی برای خریدن فلان کفش

 با فلان مارک

چقدر با مامان و بابا چک و چانه می زدیم ؟

و وقتی میخ کفش ها را زیر پا حس می کردیم

کلی کیف مان کوک می شد که

ما هم فوتبالیست بزرگی شده ایم برای خودمان!

و باز هم نمی دانستیم ربط فوتبالیستِ بزرگ شدن را با آن کفش ها !!!!! 

حاجی ! تو هم یادت هست نه ؟

وقتی هیچ وقت نفهمیدیم

که چرا توی فیلم ها

شب سال نوی مسیحی

کفش هاشان را دم در می گذاشتند

و فکر می کردند

صبح که برخیزند

حتما پاپا نوئل برای شان هدیه ای گذاشته است.

هدیه می گرفتند یا نه نمی دانم اما

هیچ وقت نفهمیدیم ربط هدیه سال نو را با کفش !!!!!! 

حاجی ! اما تو خوب فهمیدی

ربط کفش ها را

با بزرگ شدن

و همه ی بزرگیِ همه کفش های همه ی بچه های دنیا را

به یک باره

به این پدرخوانده دموکراسی

 هدیه دادی

نمی دانم چپ و راستش را درست پرت کردی یا نه ؟

اما

نزدیک سال نو

انگار کن پاپانوئل

 از آسمان آمده بود

و همه هدیه های بزرگ دنیا را

در یک دو لنگه کفش

برای این پدرخوانده آزادی

هدیه آورد ..... 

اما حاجی !

تو زیر دست و پای دموکراسی

له شدی .... 

از پژواک نعره های همان تندیس آزادی

استخوان هایت خورد شد ...

شکست .... 

و تو

 همه ی هیمنه  ی یونایتد استیت را

مهد آزادی و دموکراسی را

در پرتابی از بزرگترین کفش ها

و خوش مارک ترین آن ها

به دیوار کوبیدی ...

خورد کردی ....

و شکستی .... 

و پاره های آن را

به کودکان مانده

در زیر چکمه های مجسمه آزادی هدیه کردی.  

حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

همین چند روز پیش

کودکی گریان

 بی کفش می دوید.

 از ترس  هجوم دشمن

از آتش و موشک

از خون و خمپاره

و در سرما و سوز زمستانی سردتر از همیشه

نه از برف و بوران

که از مجسمه های سربیِ تکیه زده بر صندلی های سازمان ملل

از ماده های یخ زده منشور حقوق بشر

که برای همه هست

مگر برای این فلسطینی های بیچاره

و کودکان مظلوم غزه  

و امروز چه پیوندی خورده بود

بین عراق و غزه

بین دستان پر تو حاجی !

و پاهای برهنه کودکان غزه . 

انگار کن

کفش های همین کودک فلسطینی بود

که از دستان تو رها شد

و به سوی این مترسک انگلوساکسون پرتاب شد . 

کفش های پاره همین کودک غزه ای بود که

یک به یک

تمام نفرت مستضعفین عالم را به

سوی وکیل پرمدعای ستاره شش پر رها کرد . 

کفش های این کودک غزه ای بود

که به یک باره بزرگ شدن ملتی مظلوم را

به رخ تمام شیطان ها کشید . 

و آن روز سالن کنفرانس نوری خائن و بوش جنایتکار  

انگاری رمی جمرات تو بود

و این تو بودی که  

حج خود را

با رمی آن کفش ها

به سوی شیطان به پایان رسانیدی  .  

حاجی منتظر !

حج مبرور

و سعی مشکور

خدا قبول کند .

ما را هم شریک کن

حاجی منتظر الزیدی.....

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 87/10/2 ] [ 1:54 عصر ] [ خدابیامرز ]
 

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

 

یک جستجوی ساده بفرمایید در این دنیای سایبر و عبارت « صادرات ایران » را جستجو کنید . قلع و آلومینیوم و سرب و صد البته نفت صادر می شود . نقش بازارچه های مرزی ما در این میان و البته تجارت چمدانی نقش قابل توجهی است . پسته و متانول و ماشین های سبک و سنگین و هر چه بخواهید یافت می شود . با ارزشی معادل 57 میلیون دلار در سال 1386 و به کشورهای امارات متحده عربی ،‏عراق ، چین ، ژاپن ، هند ، کره ، ترکیه ، افغانستان ، ایتالیا ،‏ترکیه ، آلمان . آمار نشانگر رشد 3 درصدی در وزن و بیش از 15 درصد در ارزش دلاری است .

تا این جا چه خوب !

اما حالا دوباره زحمت یک جستجوی ساده دیگر را بکشید . عبارت صادرات فرهنگی و مشابه آن را تایپ کنید

نتیجه :‏هر چه صادرات غیر نفتی و فرش دستباف است برای شما نمایان خواهد شد .

تا این جا هم خیلی بد نیست .

اما این یک خط را هم از کسی داشته باشید که این انقلاب بی نام او در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست .

 

ما انقلاب مان را به تمام جهان صادر می کنیم  ما می خواهیم این انقلاب مان را ، انقلاب فرهنگی مان را به همه ممالک صادر کنیم .

 

  راستی چیزی از این انقلاب هم مانده است که بخواهیم آن را صادر کنیم ؟؟؟ اصلا صدور انقلاب پیشکش مان .

 نسل سوم و چهارم که نه همان نسل اول و دوم انقلاب که خود را مدعیان و صاحبان انقلاب می دانند چیزی از این انقلاب در مرام و مسلک شان مانده است که آن را به جوان و نوجوان امروز منتقل کنند و بعد هم صادر کنند ؟

بگذارید  این جا هم از واردات حرفی نزنم که مثنوی هفتاد من کاغذ می خواهد .

 

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د




برچسب‌ها:
[ یکشنبه 87/3/12 ] [ 2:59 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

آدم باید ی کم خل بزنه تا بشینه در مورد غزه بنویسه . به من چه که دارن زن و مرد و پیر و جوون رو می کشن یا نه ؟ به من چه که آب دارن یا نه ؟ به من چه که برق دارن یا نه ؟ به من چه که اجازه رسوندن مجروحا رو به بیمارستان می دن یا نه ؟ به من چه که مواد غذایی به مردم غزه می رسه یا نه ؟ به من چه که دارن تو ویروونه های موشک خورده شون زندگی می کنن یا تو خونه ؟

مهم  اینه که من زنده بمونم . خوش بگذرونم . نسکافه حالا گاهی با مارک نستله بخورم گاهی هم با مارک تازه جاکوپز . من حتما هفته ای ی بار باید استخرم و هم برم . آخه فرصت خوبیه برای فکر کردن . هم چی که از آب میام برون می شینم ی گوشه و تموم تفکر فلسفی م همون موقس که شکل می گیره .
مهم اینه که من برق دارم و می تونم هر وقت دلم خواست با pc م کانکت شم . البته خاک بر سر اینترنت ایران که جیگرم و خون می کنه بس که سرعتش پایینه . البته تلویزیون و که روشن می کنم و این مجروحای غزه رو می بینم هم چی ی کم حالم بد می شه . به خودم می گم این ادیسون هم بیکار بود برق و اختراع کرد ؟ که ما الان این منظره های مزخرف و باید ببینیم ؟
جدا راس می گن به اینا غذا نمی رسه ؟ این بدبخت بیچاره ها پس چی می خورن ؟ من که ی روز از این چیپس خارجی ها گیرم نیاد دق می کنم حالا بمونه که مال ی شرکت صهیونیستیه . باور کنین منم گاهی پیش اومده گفتم مرگ بر اسراییل . حتی با برو بچ جلو سفارت نمیدونم کجا بود جم شدیم . آها این سازمان ملل اینا بود فک کنم.
برا عید حوصله بندر رفتن ندارم . حوصله هوای مزخرف شمال و هم ندارم . امروز صبح قبل از این که بیام ادراه رفتم سفارت فرانسه ویزا بگیرم . خاک بر سر این ملت کنن . همه اینگار می خوان بریزن پاریس. جمعیتی بود . آخرش هم دعوا شد و پلیس اومد و هیچی دیگه مجبور شدم بذارم برا فردا . حالا سارکوزی از این اسراییلی ها طرفداری می کنه ، بکنه به من و تو چه ؟
می گن یاهو ایران و تحریم کرده برا همین فضولیاس دیگه . به ما چه نمی دونم .

کاش یکی ژیدا می شد به این ایروونی جماعت بگه بابا شما ها وکیل وصی مردم غزه و کابل و بصره و نمی دونم دورقوز آباد نیستین.

ی کلوم ختم کلوم . مهم اینه که تو این دو روزه دنیا حالشو ببری . با تجمع و تحریم و مرگ بر اسراییل هیچی عوض نمی شه . بذار ما حالشو ببریم .

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د

 

 



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 86/12/13 ] [ 8:32 صبح ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

 

بخشی از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا بنام "مرکز منابع باز" (Open Source Center) فقط وظیفه دارد که در اینترنت، در سایت ها و وبلاگ های شخصی به جستجو پرداخته و پس از جمع آوری و ترجمه اطلاعات بدست آمده، آنها را آنالیز نماید.
داک نکوین (Doug Naquin) مدیر این مرکز می گوید: ما بدنبال اطلاعات به هر جا سر می کشیم.
وی با اشاره به سایت هائی از قبیل My Space که منبع ارزشمندی از اطلاعات برای سی آی است می گوید: ما افراد خود را برای جستجوهای پیچیده در اینترنت و نحوه یافتن اطلاعات و سپس آنالیز آنها آموزش می دهیم و این امر از یک جستجوی ساده در گوگل فراتر است. ما بدنبال اطلاعاتی هستیم که در روزنامه های صبح قابل دسترسی نیستند.
داک نکوین می افزاید: ما به جاهائی سر می زنیم که پنج سال پیش وجود خارجی نداشتند.
ما به چت روم ها سر می زنیم و سعی می کنیم که از اوضاع جلوتر حرکت کنیم. گروههای کاری داریم که عکس هائی که مردم با تلفن های دستی خود گرفته اند، بررسی می کنند.
مدیر "مرکز منابع باز" تصریح می کند: یکی از مهم ترین منابع اطلاعات ما وبلاگ‌ها هستند. دو سال پیش برای اولین بار پی بردیم که بلاگ های ایرانی یکی از منابعی هستند که ارزش توجه خاص را دارند. کمیسیون 11/9 و کمیسیون سلاحهای کشتار جمعی پس از حوادث 11 سپتامبر هر دو به ما گفتند که باید توجه گسترده ای به این منبع آزاد و باز شود و از آن حداکثر بهره برداری بعمل آید.
برای درک اهمیت اطلاعات منابع باز لازم است به گفته‌های ری مک گاورن آنالیست برجسته CIA که در مقاله ای به نکته ای باور نکردنی اشاره می کند اشاره کنیم، او می گوید: بگذارید رازی را برای شما برملا کنم. شاید باور آن سخت باشد اما آنالیست های ما80 درصد از داده های خود را برای تهیه تحلیل ها، از رسانه های عمومی و همان اخباری که در اختیار عموم قرار دارد اخذ می‌کنند .


ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 86/11/28 ] [ 8:42 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

بزرگ‏ترین آرزوی من این است که چون علی باشم. یکی دیگر از آرزوهایم این است که یک چاه داشته باشم که هر از چند گاه به تناوب ظلم های زمان و نامرادی های آنانی که خود را یار من می دانند در آن فریاد کنم اما غریبه ای از سودای دل پر دردم خبر دار نشود مباد که جامعه اسلامی که از هر سو مورد تهدید دشمن است آسیب ببیند .

یکی دیگر از آرزوهای همیشگی‏ام این است که نه در محبتم غلو کنم و نه در دشمنی ام . 
دیگر آرزویم این است که در روزگاری که دشمن در کمین است تا از تفرقه ما سوء استفاده کند و  اسلام و انقلاب را به زمین بزند آن هم نه از طریق دشمنان که به وسیله منافقان ، من هوشیار باشم و بدانم حرفی که می زنم آب به آسیاب دشمن است یا بازگویی حقیقتی تلخ که باید جامعه آن را بداند .

آرزوی دیگرم این است که حتی حرف‏های سراسر توهین دیگران را با درایت و منطق و چنان عقلانی پاسخ دهم که کسانی مثل این آقای ابطحی و سید ابراهیم نبوی ها کیف نکنند .
آرزوی دیگرم این است که واقعیت ها را آن طور که هست ببینم . حق را هر چند کوچک ، حق و ناحق را هر چند بزرگ باشد و به ضررم ، ناحق بدانم .

خدایا! به ما تاب و توانی ده که چونان علی نامردی ببینیم و آن گاه که باید برای حفظ کیان اسلام و وحدت مسلمانان سکوت کنیم . به تناسب زمان چونان حسن صلح کنیم و چون حسین شیر بیشه نبرد باشیم.

خدایا! همه ما را هدایت کن تا به غربت امام مان بیش از این دامن نزنیم .

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ جمعه 86/11/26 ] [ 3:19 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار


روزهای پیروزی انقلاب برای من یادآور یک التهاب و شور و عشق خاصی است که البته نزدیک به 12 بهمن این شور بیشتر به یک اضطراب بدل می شود و هر چه به دنبال علت این اضطراب می گردم چیزی غیر خاطرات این روزها نمی یابم . کودکی بیش نبودم و شور انقلابی آن روز بیش از آن که همراه با شعور باشد جهت گرفته از اطرافیان و بزرگترهایم بود . لذا با ترس های کودکی گاهی همراه می شد . امام می آید یا نه ؟ می گذارند انقلابی ها راحت شوند یا نه ؟ بختیار با هواپیمای امام چه خواهد کرد ؟......
 برای همین از آرامش آن روز امام همیشه متعجبم و امروز فهمیده ام که از سر ایمان محکم و اراده آرمانی او بود .
بعدها که انقلاب پیروز شد و بحث های اعتقادی جدی تری خصوصا با توده ای ها و منافقین شکل گرفت من هم خیلی جدی مباحث را حتی در مدرسه دنبال می کردم البته باز هم کودکانه یا بهتر است بگویم کورکورانه . آموزگار کلاس پنجم مان که روزی بحث های سیاسی ما را شنیده بود به همه مان درس بزرگی داد . از تک تک ما پرسید سند این حرف تو کجاست ؟ خودت خوانده ای یا شنیده ای ؟ و خوب من هم یکی از شرمنده های آن جمع کودکانه آن روز شدم .
این پنبه را از گوشم درآوردم که حرف به قول امروزی ها مفت نزنم که حرفم بها وقتی دارد که با حساب و کتاب باشد .
این روزها بحث انتخابات داغ داغ شده و یکی مان اعتراض به شورای نگهبان می کنیم و یکی مان به فلان کاندید و دیگری به آن حزب و ....اما چقدر حرف مان بها دارد و می ارزد الله العالم .
اصلا اعتقادی به بی تفاوتی در این امور را ندارم که به شدت متعقدم باید هشیار بود و دقیق . اما رعایت صداقت و جانب ادب و انصاف و منطق را فراموش نکنیم .بگذاریم این شورهای انقلابی که هر از چند گاهی در عرصه انتخابات ظهور می کند همراه با شعور باشد و از سر ایمان و باور . شاید آرامشی از جنس آرامش حضرت امام به ما هم ارزانی شد .

بگذاریم با شکوه ترین روزهای کشور مان سرشار از شعور باشد .

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ جمعه 86/11/12 ] [ 12:36 صبح ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

داشتیم می رفتیم که ی کار اداری عقب افتاده رُ انجام بدیم . از جلوی بیمارستان تخصصی ارتوپدی و استخوان رد شدیم . نمی‏شد راحت راه رفت . باید با تامل و آرامی می رفتیم . با برف سنگینی که دیروز آمده بود طبیعی بود که پیاده رو این قدر یخ زده باشد . به نظرم آمد بیچاره بیمارای دست و پا شکسته که می خوان برن بیمارستان . شکر خدا به خیر گذشت .

***

باید از خیابان رد می شدیم . یک خیابان یک طرفه . کاری نداشت . نه برفی بود و نه مشکلی . برف ها همه زیر چرخ ماشین ها آب شده بودند . 

***

آن طرف خیابان باز هم باید وارد پیاده رو می شدیم . بهش گفتم جون مادرت مواظب باش . نمی خوام دوباره خیابون ُ برگردم . دیدی که چه جوری اون ور یخ زده بود .

***

اما این ور خیابان پیاده رو پر بود از شن ریزه و نمک . نمی گم تمیز تمیز بود . اما حد اقل آدم با خیال راحت قدم بر می داشت . لیز نمی خورد .

ی دفعه یاد تشکرای نماینده های مجلس از شهردار محترم تهران افتادم . خوب حق داشتن . واقعا پیاده روهای جلوی مجلس خوب شن ریزی و نمک پاشی شده بود . بهش گفتم . دیدی مجلسیامون حرف ندارن . به روزن . حق دارن از جناب قالیباف تشکر کنن .

***

تو دلم خندیدم . اول سطل زباله سیاسی ، بعد آسفالت سیاسی ، بعد سنگفرش سیاسی . تازگیا هم تابلوهای کوچه پس کوچه سیاسی . حالا هم که برف روبی سیاسی .

***

گفت :دستم بشکنه که نماینده هایی رو انتخاب کردم که به جای این که ی زحمت به خودشون بدن و برن ی سرک بکشن تو خیابونای پایین شهر یا نه دست کم برن ی عرض خیابون رد شن ببینن جلوی بیمارستان اون ور خیابون چه خبره فقط جلو چشم شون رُ می بینن . گفت : نکنه اینا تو ارائه قوانین و سایر وظایف شون دیدشون همین اندازس ؟‏!

 

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ سه شنبه 86/11/9 ] [ 8:30 صبح ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

 ما باید چی بخوریم ؟ چی بخریم ؟ چی بپوشیم ؟ با چی بازی کنیم ؟ ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ سه شنبه 86/7/17 ] [ 5:28 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

- من سالهاست اسکی می کنم. برف، کوه، اسکی جزئی از وجودمه. خیلی لذت‏بخشه. اگه نیام روحم خسته می شه. این دفعه باید طلا رو ببرم. سه روز دیگه ولنتاینه و من می‏خوام مدالم رو به دوستم هدیه بدم.

- خیلی ها هنوز چشم به راهند. این امانت های خاکی که نه، این گنج های پنهان و خفته در خاک باید به آغوش خانواده‏هاشون برگردن. هنوز هم تکه ای استخوان، پلاکی یا نشونی می‏تونه هدیه خوبی برای چشمان منتظر مادری، همسری و فرزندی باشه.

- میام اینجا احساس سرمستی و رهایی می کنم . توصیف شدنی نیست. آدم اینجا احساس غریبی داره. دوست داری هر چی انرژی داری ذخیره کنی و همه را یکجا از بالای دشت سفید پربرف که پایین میای سُر بدی. اون وسطا هم همه گلوت رو پر از حرفهای نگفته‏ات کنی و فریاد بزنی.

- دوست داری بشینی و اونا که اینجا بودن فریاد برآرن و با تو حرف بزنن و تو فقط گوش باشی و گوش؛ تمام وجودت رو بدی تا مردانی رو که زیر این شنها آرمیدن و دستاشون از خاک تا افلاک هنوز هم برای تو بلنده ، از عرش ِ زیر این فرش خاکی روایت کنن.

- می دونین اسکی و لذتش به اینه که روی برفای انبوه و فشرده باشه. مشکل اصلی ما همین عدم فشردگی برفه. تو ژاپن برف رو از شمال به جنوب می‏برن که بچه ها برف بازی کنن، ولی تو مملکت ما برای ورزش هیچ اهمیتی قائل نیستن و مسوولین به فکر جوونای اینجا و تفریحشون نیستن.

- می‏دونین بعضی جاها 30-40 سانت روی زمین رمل آمده. حتی در برخی مناطق که بچه‏ها روی مین رفتن، دشمن روی پیکرها رو دوباره مین کاشته. این دو لایه کار رو سخت کرده ...

- امکانات هم نداریم. فدراسیون ِ همه چی داریم. اما فدراسیون اسکی اصلا وضع خوبی نداره.

- امکانات اینجا ابتدا در حد صفر بود. چند تا بیل و کلنگ بود و غذا هم نون و پنیر و گوجه. الان وضعمون بهتر شده، کنسرو بادمجون و لوبیا هم داریم. اینجا اغلب شیمیایی و جانبازان و نمی تونن هر غذایی رو بخورن. کم آبی بیداد می کنه. البته چن وقتیه که بیل مکانیکی از لشکر 27 آوردیم.

- تو این منطقه فقط 2 یا 3 تا کافی شاپ داره. یه هتل کم ستاره هم داره و البته بی‏کلاس. من که ترجیح میدم برم سوئیس، تورنتو و بالاخره هم این کارُ می کنم.

- البته از دولت توقع نداریم. نه پول، نه مقام و نه تقدیر نامه ولی کاش ی دوربین داشتیم. از همینا که امروز دست هر بنی بشری هست تا از این همه صحنه‏های تکرار نشدنی فیلم بگیریم.

- تبلیغ و برنامه ورزشی فقط فوتباله! اصلا از اسکی حرفی نیست. باید صدا و سیما به این ورزش بپردازه. بماند که ما هر چی بگیم به جایی نمی‏رسه. بعد می گن فرار مغزها. خوب همینه که ورزشکارامون می‏رن تو تیم های خارجی.

 - کاش این روزنامه‏ها و مجلات که عکس و اخبار بازی تیم بنفیکای پرتغال رو چاپ می‏کنن، از چاپ عکس و گزارش درباره تفحص و شهدای مظلوم این قتلگاه طفره نرن. بمونه که یکی از آرزوهای محال هست که داغش به دلمون مونده. کاش یک بانی خیری پیدا بشه و فقط ی دفعه کل بچه‏های تفحص رو می‏برد به زیارت آقای خامنه‏ای. همین شهید سید علی موسوی دلش پر می زد برای دیدار آقا. آخر هم آقا رو ندید.

شلیک تیر و سوت اسکی بازها را به دره و شیب تند روی برف‏ها سرازیر کرد...

زیارت عاشورا می خونن و با توسل به اهل‏بیت (علیهم السلام) کار رو شروع می کنن تا زودتر به هدف برسن.

با عصبانیت چوب های اسکی رو پرت کرده و انگار صحبت می کنه.

- لعنتی کلی عقب افتادم. سرعتم گرفته شد. تو این مملکت هیچی درست نیست. تو دیگه از کجا جلوی من سبز شدی. لعنت بر تو. لعنت بر همه.

با خودش حرف می‏زنه. چیزی رو بغل گرفته.

- اگه غیرت داشتی می‏زدی. آخر به تو هم می‏گن مین؟ وجود داشتی می‏زدی. مردی بزن. من که اینجا وایسادم. جون مادرت بزن.

بلند شده و به حرکت ادامه می‏ده.لحظات پایانی مسابقه‏اس. خوشحال و خندان پیش می‏ره. دستش رو بلند کرده و برا تماشاچیان تکون می‏ده. صدای قهقه‏اش رو از حالا می‏شنوم.

به نظر می رسه لحظات پایانی مسابقه‏اس. 700-800 مین خنثی شده و تمام چاشنی ها رُ تو لنگه جورابش جمع کرده . کار گره خورده. فاصله‏مون زیاده. نمی‏دونم چی شده و یکباره صدای مهیبی به گوش می‏رسه. بچه‏ها به اون طرف می‏دون. به سجده افتاده.

از خط پایان عبور می‏گذره و صدای کف و سوت تماشاچیان به گوش می‏رسه.

این هم خط پایانی است. اما آغازی دوباره. صدای فریاد و گریه دوستان و همراهان علی‏آقا به گوش می‏رسه.

- خیلی خوشحالم. خیلی. به خصوص اینکه این بار آخرین مسابقه‏امه. تصمیم دارم اسکی رو کنار بگذارم. دلایلم کاملا شخصی است. البته هنوز برنامه‏ای برای آینده ندارم.

اشک و لبخند سرانجام تمام قصه‏های همیشه زنده تاریخ است. ای کاش می‏شد احساس علی محمودوند رُ بعد از این آخرین مسابقه پرسید. ای کاش می‏شد پرسید که علی محمودوند چه دید و چگونه باید دیده‏های او را برای همیشه تاریخ به تصویر کشید .

 - السلام علیک یا اباعبد الله الحسین . السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک ......

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د



برچسب‌ها:
[ جمعه 86/7/13 ] [ 8:44 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

برده‏بودن منُ مدرسه . میشه این دختر ما رو ثبت نام کنین؟ و همه بهش خندیده بودن . خانم چه عجله ای دارین ؟
- آخه می‏ترسم وضع بدتر بشه و دیگه نشه و نتونه حتی سواد خوندن و نوشتن یاد بگیره .
- ای بابا خانم حرف سیاسی نزنین . این چه حرفیه ؟ ایشالا بهتر میشه که بدتر نمی‏شه .
و هر چی التماس کرده بود گفته بودن نمیشه .

و بعد اداره ثبت احوال و شناسنامه المثنی و تاریخ تولدی بزرگ‏تر از سن خودم .
و سال بعد تو پنج سالگی رفتم مدرسه. سر صف به جای خوندن شعر ملی با جاوید شاهش ، ی شعر می‏خوندیم در باره کربلا  و وقتی ی مدیر تحمیلی بی‏حجاب با اون موهای رنگ و وارنگ برای مدرسه‏مون آوردن همه داشتیم شاخ در می‏آوردیم و البته اون بیشتر که بچه های جقله همه چه ضد‏شاهن . آخه جلوی روی اونم حاضر نشدیم سرود ملی بخونیم .
 
اول مهر سال چهارم دبستان بودم که شعله‏های جنگ بالا گرفت . هنوز طعم پیروزی زیر زبونمون بود که جنگ شد . نمی‏خوام از جنگ حرف بزنم . حوصله‏ش رُ ندارم . یعنی برام تلخه . نه خود جنگا . مثل اینکه دارم ازش می گم .همین جا کات .

 *****

درست شش سال بعد از جنگ دست دخترم رو گرفتم بردم مدرسه ثبت‏نامش کنم . چه گل بارونی بود اول مهر . دخترا با مقنعه‏های سفید تو بوی اسفند و لای عطر گل از زیر قرآن رد می‏شدن و می‏رفتن با معلماشون عکس می‏گرفتن.
 

*****

و من اون روز رفتم تو خودم . چقدر تفاوت ؟؟؟ من با ترس و لرز می‏رفتم مدرسه و دائم دلهره چادر و مقنعه‏ام رو داشتم و کلاغ سیاهی که بهم گفته می‏شد و اینا با اون مقنعه‏های سفیدشون مثل فرشته‏هایی بودن که از بهشت اومده‏باشن .
و اون جا بود که حس کردم چقدر دوست دازم به روزای جنگ و اتفاقات اون روزها فکر کنم . صدای صلوات بچه ها و مادرا منُ با خودش تا روز اعزام رزمنده‏ها از در مسجد برد.

 بوی اسفند منُ یاد اسفندی می‏انداخت که پیرمردا تو جبهه‏ها برای رزمنده ها تو شب عملیات دود می‏کردن . و دودش منُ‏ تا انفجار خمپاره ای زیر پای برادرام می‏برد .
راستی من و شما آرامش امروزمون رُ مدیون کی هستیم؟ و این همه عزت و افتخار که تو صحنه های علمی و غیر اون داریم از کجا ناشی می‏شه ؟

چقدر دوست دارم روزای آغازین مهر رُ . نه برای خاطرات مدرسه‏ام که به خاطر تقارنش با آغاز فصل رشادت‏ها و دلیری‏های جوونای مملکتم . به‏م احساس غرور دست می‏ده و می‏دونم که اگه هم‏نسل بچه‏های امروز بودم حسرت می‏خوردم که چرا اون روزا رُ ندیدم .

 تو این ماه مبارک مرحوم نظری رُ مهمون ی فاتحه کنیم .

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د

 



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 86/7/1 ] [ 4:4 عصر ] [ خدابیامرز ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب