+ سجاده من و سجاده حسن ....

جمعه 14 دي 1386 ساعت 6:17 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


حالم از ايماني که تو ساعت خطر دستمُ نگيره به هم مي خوره . حالم از اندوخته اي که نور راهم نشه به هم مي خوره .
خيلي وقته که اين حرفا ذهنم رُ مشغول کرده .
از ايمانم که فقط بوي سجاده مي ده ، بدم مياد . از علمي که رنگ کتاب داره و نه رنگ زندگي تنم مور مور مي شه .
شابد خيليا مثل من همين دغدغه رُ داشته باشن و شايد هم خيلي از ماها به بعضيا که نيگا کنيم ، به خودمون بباليم که شکر خدا ما با همچين آدمايي نه تو دنيا محشوريم و نه تو آخرت . ايمان ما کجا و ايمان اين عوام الناس سطحي انديش کجا ؟! ما عميق شديم و علاوه بر ايمان با علم هم راهمون رُ انتخاب مي کنبم . ممکنه ادبيات مون اين نباشه که اگر با همين کلمات اين حرفا رُ بگيم خودش ي قصه پر غصه ديگه است .
بگذريم . من که تازگيا با خودم شديد حرفم شده .
ايمان سر سجاده رُ ترجيح مي دم نداشته باشم و اندوخته اي که فقط رنگ و بوي خطوط نخ نماي کتاب ها رُ بده مي خوام نباشه .
ديدم آدمايي رُ که مرد و مردونه پاي حرفي که مي زنن مي ايستن و با تحقيق و تدبر هم راه و مسيرشون رُ انتخاب مي کنن . کم هم نيستن .
اما مشکل اينه که ما اين آدما رُ وقتي پيدا مي کنيم که در حال رفتن باشن . و بعد از رفتن تازه به فکر فرو مي ريم که اي دل غافل ! از دست رفت .
و اون موقع تازه به فکر بزرگداشت و کي بود و چي بود مي افتيم . ايتا رُ نگفتم که ياد مرحوم حسن از نور رُ زنده کنم که هست و نيازي به مثل مني نداره .
اينا رُ گفتم تا بگم من مدت هاست درگيرم چون به من گفتن راه اهل بيت رُ بايد پيش بگيرم تا سعادتمند شم ، فکرم رُ درست کنم تا عاقبت به خير شم ، عملم رُ درست کنم تا راحت از رو پل صراط عبور کنم ؛ اما من اصلا به آخرت اعتقاد ندارم . پل صراطي رو هم باور ندارم .
بلکه فکر مي کنم همين دنبا آخرت منه و همين سير و منش من تو اين دنيا عبور من از پل صراطه . چون فرداي قيامت فرصت عمل نيست که هر چه هست در همين دنياست .


ي مهارتي هست که اين سازمان ملليا به زور مي خوان به خورد همه بدن . « مهارت نه گفتن »


به بد و خوب اين مهارت و حسن نيت اين حضرات کاري ندارم اما مي خوام اين مهارت رُ ياد بگيرم . که به دلم و به خواسته دلم ، « نه »  بگم .
شايد منم ياد گرفتم ايمان و عملم رُ يکي کنم .


 
 خداييش مثل حسن از نور که يک سال تموم هست که از بودن و نبودنش و از چگونه بودن و چگونه نبودنش درس نگرفتم .راستي سجاده حسن چقدر وسيع بود . به وسعت زندگي . به يادش فاتحه يادمون نره .


 


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د



 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ براي زنده ياد

دوشنبه 12 شهريور 1386 ساعت 9:9 صبح

 


به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


نمي دونم تولد کسي رو که از دار دنيا رفته و به ظاهر ديگه ميون ما نيست رو چه جوري مي شه تبريک گفت ؟! کاش اين روزها رو در زمان حيات دوستان مون ببينيم و به هم بدي نکنيم و هواي هم رو بيشتر داشته باشيم  .


12 شهريور زادروز زنده ياد حسن ازنور ه . يک سوره ياسين هديه تولدش پيشکش کنيم .


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ جاي تو خالي بود .

جمعه 29 دي 1385 ساعت 8:42 صبح



وقتي مجمع وبلاگ نويسان مسلمان تشکيل شد.


وقتي اول که وارد مي شدي احساس غريبي مي کردي و کمي بعد يادت مي رفت که تازه واردي.


وقتي مرام نامه مجمع با کلي شور و حال قرائت شد !


وقتي اون قدر شلوغ شد که ديگه نمي شد نفس بکشي.


وقتي هر چند دقيقه يه بار يه فيلم از روايت فتح پخش مي شد و تو رو تو حال وهواي قديما مي برد و يادت مي نداخت که يه وقتي تو همين شهر سيدي زندگي مي کرد که تازه وقتي رفت زنده شد.


وقتي محمد مسيح مهدوي اکس نخورده دچار توهم توطئه مي شد.


وقتي آقاي شيرازي مدير بلاگفا وارد شد و يک دانش ناپذير پاچه خواري مي کرد.


وقتي نام امام خميني (ره) برده شد و عجب که جمع بچه مثبتا هم با مصيبت فزاينده اي يک صلوات بي حال فرستادند و دومي شو با تذکر.


وقتي


هي اسم اين اقاي منتظر قائم رو مي اوردند و تو مجبور مي شدي به احترام نام صاحب اسمش از جات بلند شي و همه چپ چپ نگاهت مي کردند.


وقتي به ياد حسن از نور يکي از پست هاشو خوندن .


وقتي خسته از هر چي ايسم اومده بودي تو جمع بچه مثبتا راحت بشيني و اين جا هم در امان نبودي.


وقتي مسعود ده نمکي و حميد داوود آبادي جيم فنگ شدند و کسي به روي خودش نياورد.


وقتي آقاي مزارعي تريبون مجري رو گرفته بود و ولش نمي کرد.


وقتي که باز هم خانم ها در اقليت و سکوت به سر مي بردند.


وقتي ميز بانان محترم هي تپق مي زدند .


وقتي آقاي نيلي مشاور جوان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي خيلي بزرگانه حرف مي زد و نفهميديم چه جوري سر از طالوت و جالوت در آورد (يعني وقتي خودمان داشتيم حرف مي زديم )


وقتي مدير محترم پارسي بلاگ سيد بزرگوار قدم رنجه فرمودند .


وقتي اين جواد مزارعي آگهي بازرگاني مي شد.


وقتي صدرا قاضي وارد شد و انگار نه انگارکه صندلي خالي هم هست و مي توان نشست .


وقتي ميکروفن ها خش خش شان از صداي آدم ها بلند تر بود.


وقتي اون قدر احساس کردي که همه خودي هستن و پشيمون شدي از اين که فرمت رو کامل پر نکردي .


وقتي که وقت پذيرايي شد و بدون هيچ خلاقيت وبلاگ نويسانه اي باز هم يه سانديس و کيک بهت دادن .


وقتي آقاي منتظر قائم مجمع رو با نشست تلويزيوني با صادق زيبا کلام عوضي گرفته بود.


وقتي يه دفعه يادت رفت وسط همين تهراني و از نماد هاي مثلا تمدن ديگه خبري نبود .


وقتي يک دانش نا پذير شبيه آدمک هاي کامپيوتري مي شد .


وقتي سرباز گمنام امام زمان (عج) وارد شد و جهت اينکه از گمنامي در بياد ،وسط حرفاي آقاي نيلي براش صلوات فرستادن .


وقتي پيش کسوت هاي وبلاگ نويسي هم آمده بودند.


وقتي آقاي منتظر قائم يادش اومد که محرم نزديکه و اگه ياد آقا ابا عبدالله رو نکنه خيلي نا مرديه.


وقتي يادمون رفت که برا سلامتي رهبر حتي يه صلوات بفرستيم.


وقتي جايي براي نماز خوندن خانم ها نبود.


وهزار تا وقتي ديگه ............


جاي تو خالي بود . خيلي خالي حسن آقاي ازنور.......................


 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ ما مانده ايم و جاده اي پر از سکوت!

يکشنبه 24 دي 1385 ساعت 11:56 عصر


بسم الله النور


  نمايش تصوير در وضيعت عادي


از بيست و سه سال کمي گذشته است ، از روزي که به دامان خدا متوسل شدي و فرزندي صالح طلب کردي .
يادت هست براي خدا نامه نوشتي و نامه ات را به قرآن به يادگار سپردي و اين يادگار ماند و ماند و ماند تا همين چند روز پيش که:
شاخه حسن وجودت را به سايه سار قرآن سپردي و به تفال برگي از آن گشودي و آيتي به گواهي آرزوي ديرين و برآورده شده ات آمد.
تو خود فرزند صالح خواسته بودي و همين قرآن به شهادت آمد که :

الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبي لهم و حسن مآب

و رهسپارش کردي.
برگرد. فقط کمي برگرد و نگاه کن يادت هست . به پايش نشستي و از قطره قطره وجودت آب حياتش دادي .مي خنديد، تو هم مي خنديدي. ناله مي کرد، تو نيز هم ناله اش مي شدي. برمي خاست، بلند مي شدي . مي دويد ، تو هم مي دويدي تا اين که پينه دستانت گل کرد و روزي رسيد که ديگر به پايش نرسيدي.

از کملين بشارت کمال گرفته بود* و سرمستانه آهنگ رفتن داشت و عزم وصال کرده بود.
و مگر نه اين که : الدنيا سجن المؤمن
دنيامان چه تنگ بود برايش و تنگ دلش ديگر تاب ماندن نداشت.
او بال گشود و پرواز کرد . و اين بار ديگر تو به او نرسيدي و ماندي تا شاهد پروازش باشي . ماندي و در برابرت راهي که او رهسپارش بود.

جاده اي بي انتها در اين غربت کده عالم که اکنون رهروي را به خود مي خواند.
جاده اي از نور و تا نور.
و او در اين راه چه زيبا تصوير نور را سروده بود و راز آمدن و رفتن را دانسته بود.
حرکت از نور و به سوي نور
که ما از اوييم و به سوي او باز مي گرديم.

کدام پير و جوان را ديده ايد که 5-6 روزه 15 بار برايش قرآن ختم کنند.
و يا کدام عالم و عابد را ديده ايد که در شب وداعش با عالم خاکي ، خانه خدا را به نيابتش طواف کنند؟
و کدام بنده سالک خدا را ديده ايد که نماز ليله الدفنش در مرقد نبوي و بارگاه علوي و حريم حسيني و آستان رضوي خوانده شود.
تو را غمي نشايد که ما را شريک آن بداني . ما را اگر لياقتي باشد هم راه خود بدان و بگذار تا هم سفرانت در کوچه باغ هاي نور باشيم.

يا محمدو يا علي

*در آخرين سفرش به قم و در ديدار با آيت الله العظمي بهجت


 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :