1   2   3   4      >

+ پيام نورزوي .....

دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 11:42 صبح

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


 


 با اجازه آقاي اجرايي !


امروز چندم اسفند است؟
مهم نيست. مهم اين است که سال ما هنوز آغاز نشده است نه امسال مان و نه سالهاي ديگرمان .
حرفي نيست براي گفتن.خودمان هم مي دانيم . هيچ براي گفتن نداريم .
...
ما نمي‏خواهيم ...
نه!
ما عاشق لبخندهاي تو نيستيم . باور کن نيستم . اگر نه اين همه سال تو تنهايي منتظر 313 مرد نبودي . ما همه نامرديم .
حالا سالمان شروع شده يا نه ؟ تمام شده يا نه ؟ چه فرقي مي کند ؟تو که باشي سال ها و ماه ها و روزهامان معنا مي گيرد و بي تو هيچ .


راستي امروز چندم است ؟ روز اول از سال چندم ؟و ما هنوز طعم تلخ بي تو بودن مان را مي چشيم . و آرزوي شيريني با تو بودن را به دوش مي کشيم . بي هيچ تحرکي ، بي هيچ تلاشي ، بي هيچ اميدي .....


راستي امروز چندم است ؟  چندمين روز و سالي است که تو منتظر مايي که شايد فقط به انتظارت ننشسته باشيم ؟ که مثل تو ما هم ايستاده باشيم و به انتظار عيد آمدنت،‏ سرشار از شور و شعور ،‏ درتکاپو و تلاش ، خانه تکاني کرده و لباس نو به تن کرده و دل در گرو تو سبز کرده سفره عيدمان را بگشاييم و اين بار پيام نوروز آمدنت را تو بخواني که الا يا اهل العالم انا المهدي .......


 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ نور علي نور

چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت 11:38 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


قطرات شبنم بر پيشاني باغبان جوان نشان از خستگي او بود.نخلستان چون هميشه همراز سرفراز ترين نخل بود. او بود و مشتي خاک ولي دريايي تر از هر دريا . هر بامداد که وضو مي ساخت نخل ها تشنه تر از هر تشنه اي از چک چک قطره هاي دستانش وضو مي ساختند و به او قامت عشق مي بستند .
خورشيد سر از بالين که برمي داشت شاهد نخل نورسته اي بود که در همان پگاه چشم گشوده ناگشوده به صف عاشقان پيوسته است.
بايد کمي مي آرميد و نفس تازه مي کرد. در سايه سار گيسوان نخل نشست و زمزمه کرد : رب اني بما انزلت الي من خير فقير .............


قطرات شبنم بر گونه هاي ياس سپيد - آن سوتر - حاکي از خستگي او بود . اما طراوت و شادابي ياس لطيف تر از هر گلبرگي گلشن اين باغبان را نيز رونق بخشيده بود . گوييا عطر ملکوتي اش بوي عرش مي داد و نسيم دلکش گيسوانش باغبان را آرام جان بود .
بوسه اي بر گونه اش نشست ...آرام جان پدر . ميوه دل بابا . خسته نباشي ............


از دورتر ها دو مرد از ميان نخلستان نمايان شدند . جوان هر دو را باز شناخت .
- چرا تا کنون تنها مانده اي ؟تو را ياري بايد . ديگري گفت : هر که را به سويشان رفته رد کرده اند . چرا تو نمي روي؟
جوان را حجب و حيا فرا گرفته بود . - تنگدستي مجالي نگذاشته .
اما برق نگاهش حکايت آرزويي شيرين داشت .
وضويي تازه ساخت . با عزمي راسخ سوي باغبان ياس رفت . بر سلامش پاسخي به شيريني و حلاوت بيش از هر بار شنيد و ديگر خاموش ماند ........


قطرات شبنم ديگر بار بر چهره جوان نشست . اما اين بار از حجب و شرم .
باغبان دانست که از بهر چه آمده است . رنگ چهره اش از درياي پر موج درونش خبر مي داد .
- بگذار بدانم او چه مي گويد عزيز من ............


قطرات شبنم بر گونه هاي ياس قصه حجب و حياي او را مي نگاشت اما سکوت دلنشين و رنگ رخساره نشان از درياي مواج دل او نيز بود .
عجب ! اين دو دريا دل به هم مي آيند . تصوير پيوند دو دريا تبسم را بر گونه هاي باغبان نشاند ............


امين وحي سرود و شادماني حضرت حق را زمزمه کرد :
مرج البحرين يلتقيان . بينهما برزخ لايبغيان . يخرج منهما اللولو و المرجان


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


 


 


 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ ميلاد مبارک

چهارشنبه 30 آبان 1386 ساعت 10:10 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار




اي راهب کليسا ديگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدا را نقاره مي زند طوس


اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي الامام التقي النقي و حجتک علي من فوق الارض و من تحت الثري الصديق الشهيد صلوه کثيره تامه زاکيه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صليت علي احد من اوليائک و رحمه الله و برکاته


قرار داشتم هرگز آپ نکنم اما اين بيت شعرُ يکي از دوستان برام فرستادن و منُ ياد مرحوح نظري انداختن که سال گذشته همين بيت رُ برام فرستاده بود . به ياد کبوتر امام رضا عليه السلام در اين شب زيبا ي فاتحه بخونيم .

حلال بفرمايين اگر زنگ مي زنين و جواب نمي دم يا پيام مي فرستين و بي جواب مي مونه . 

يا م ح م د   



ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د



ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ بي تو اين آخرين را چه کنم ؟؟؟

جمعه 20 مهر 1386 ساعت 6:14 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


و اين آخرين روز را هم بي تو پاي سفره‏هاي افطار نشستيم آقا جان .
و اي کاش مي‏دانستي اشتياق‏مان را به با تو بودن .
غروب دلگير جمعه آن هم وقتي بداني ديگر بساط ميهماني هم تمام شد دلگيرتر مي‏شود . کاش بودي و دستي بر سر يتيمي‏مان مي‏کشيدي و غبار غم از چهره‏هامان در اين شب عيد مي‏گرفتي .
آقاي خوبم ! دلم نمي‏خواهد پاي سفره‏اي بنشينم که تو کنارش نيستي . اين آخرين را به يادت و به نامت و به اميد عفو و بخشش و عيدي تو و با آرزوي ظهورت باز خواهم کرد . آقا دلم گرفته . نمي‏خواهي به من هم عيدي بدهي  ؟ نگو که من سهمي از عيدي تو  ندارم . من در خانه کريمانه تو آمده‏آم و از دست کرم تو عيدي مي طلبم .
آقا دلم تنگ است و تو مي‏داني که بي تو تمامي ماه‏هاي رمضان‏مان بي عيد به پايان مي‏رسد .
کاش تو هم صدايم مي‏کردي . و مي‏گفتي بيا بابا يخ کرد . باشد مي‏روم . بي تو . اما به اميدت .
آقا يادت باشد مرا دست خالي باز گرداندي .
من هم يادم مي‏ماند آقاي خوبم !


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ امشب هواي گريه دارم

جمعه 20 مهر 1386 ساعت 10:49 صبح

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


السلام عليک يا اکرم مصحوب
اي همنفس با من بمان امشب هواي گريه دارم


خدايا!صداي مناديت را شنيديم که ما را به ميهماني مي‏خواند.گرچه لياقت نداشتيم اما رحمت تو ،‏پاي ما را به سفره‏ات گشود.
رمضان آمد تا غفرانت را هديه بگيريم و چه کرد اين ماه با روزه‏دارانش.
سياهي شب‏هايش ،‏سپبدترين انوار رحمت و عفوت را به ارمغان آورد.
سحرش ،‏ سحر شيطان را باطل کرد. و روزهايش عطر ملکوت را از بوستان عرش به زمينيان هديه کرد .
شب‏هاي قدرش ،‏ با ترنم آيات الهي و زمزمه نجواگران سحرخيز و اشک‏هاي جاري و دست‏هاي بالا رفته به قنوت و قلب‏هاي هراسان و لرزان ميان خوف و رجا و ابوحمزه رواق جان را به نفحات رحماني مژده داد.
بارالها!رمضان آمد و ما به واسطه کرمت مونسش بوديم . نکند حقش را ادا نکرده باشيم ؟نکند هلال ماه از ما به تو شکايت آرد؟
قدر ليله القدرش را ندانستيم و زمزمه‏هاي تنهاترين نيايشگر مدينه را نشنيديم و با او هم‏نوا نشديم .
پروردگارا!رمضان آمد وما ،‏ ماهي روزه‏دار بوديم تا به قرب تو نايل آييم.
ماهي را در سوزش و رمضان گذرانديم تا به رضا و رضوانت برسيم .
ماهي را امساک کرديم تا گوهر بندگي را از صدف فطر صيد کنيم .
کريما!سجاده‏مان هنوز پهن است و زمزمه «اللهم رب شهر رمضان » بر لبان‏مان .
نگاه غريبانه‏مان ،‏قصه غربت و هجران روزها و روزه‏هاي رمضان را دارد.
و اما کريما!عيد فطر با شکوه‏ترين بدرقه اين ضيافت است . وداع ماه هدايت گرچه دشوار است ،‏ ليکن به عشق نماز روزه‏داران و بيعت دوباره با امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف اين وداع شکر مي طلبد .


و الحد لله علي ما هدانا و له الشکر علي ما اولينا


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ شراب طهوراييِ کوزه من

چهارشنبه 11 مهر 1386 ساعت 6:9 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


خاک بر سرم شد . راهي براي فرار هم ندارم ! چه بگويمش اگر از من پرسيد در کوزه‏ات چه داري؟ اي واي بر من چه کنم ؟ اي خدا ! باور کن ديگر نخواهم نوشيد اگر آبروي مرا حفظ کني . باور کن خدا . باور کن .


_ در کوزه ات چه داري ؟
_ سرکه است يا رسول الله .
_ کمي از سرکه ات به ما بنوشان .
_ واي ! چه خاکي بر سرم شد . چه کنم . راهي ندارم . هر چه بادا باد . بگذار کف دست خالي نماند .
_ سرکه خوبي است .


****


خداي خوب من ! من هم مي‏دانم چه خاکي بر سر خودم کرده‏ام . مي‏دانم راهي هم براي فرار ندارم . و اگر از من بپرسد در همين شب‏هاي قدر ،‏ که در کوزه‏ام چه دارم تو خوب‏تر مي‏داني که هيچ . جز خطا و عصيان و گناه و پرده‏دري و روسياهي هيچ ندارم . و اي واي بر من که حتي نمي‏دانم چه کنم ؟
اي خدا ! من مي‏دانم که اگر عهد ببندم ،‏ هم چون بارهاي ديگر و ماه‏هاي رمضان ديگر و قدر‏هاي ديگر عمرم بر پيمانم وفادار نمي‏مانم . باور کن خدا مي‏خواهم وفا کنم اما خودت بهتر مي‏داني ، شيطانم وفادارتر است به من .
چه کنم خدايا ؟ باور کن خدا ! آبرويم را نمي‏خواهد حفظ کني . براي خودم نمي‏گويم اما خدايا ! دل او را که مي‏تواني شاد کني . مي‏تواني نه ؟ مرا کمک نکن چون مي‏دانم که پاي‏بند نمي‏مانم .
اما خداي خوبم ! دل مولايم را شاد کن . او که وفادار است و پاي‏بند . باور کن خدا . من آبروي خودم را نمي‏خواهم . شادي دل مولايم شيرين تر از آبروي من است .
مي‏دانم که مي‏ارزد ، عفو و گذشت و بخشايش تو در برابر شادي دل مولايم . من از تصورش دلم غنج مي‏رود چه رسد به اين که کرم تو در اين شب‏هاي بي‏بديلت شامل حالم شود .
تو خداي مهربانم ! آلودگي و ناپاکي درونم را به شراب طهورايي محبت مولا نوش کن و بگذار به پاي اندک محبتي که به آقايم دارم و مي‏ارزد نه ؟
ببين خداي مهربانم ! نگو که معرفت بايد داشته باشم و محبت کمي که دارم نمي‏ارزد . من اگر معرفت نداشتم که محبتش در دلم نمي افتاد .
خداي مهربونم ! ببين من دروغ نمي‏گم . نمي‏گم تو کوزه‏ام سرکه دارم که بخواي آبروي منو بخري اما من فرياد مي‏کنم که تو دلم شرابي دارم که از زمزم تو هم ناب‏تره . اصلا زمزم تو به همون عشقي مي‏جوشه که دل من . پس  به حق اين آخرين شب‏ قدرت ،‏ دل آخرين حجتت رو شاد کن .


به ياد مرحوم نظري امشب ي بند از جوشن کبير رو حد اقل بخونيم و ثوابش رو نثار روحش کنيم .


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د




 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ تمنا ...

سه‏شنبه 10 مهر 1386 ساعت 8:55 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


امشب رو به محراب خونين ماه سرافراز و همراز چاه ،‏ناله هاي پر سوز و آه يتيمي مان را تا آسمان اجابت تمنا کنيم .


اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته و محبيه و اجعلنا من المستشهدين بين يديه


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ ماه سرافراز،‏همزاد آه و همراز چاه

دوشنبه 9 مهر 1386 ساعت 9:49 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


اندوهناک‏ترين غروب و طلوع را ديده‏ايد ؟ غروب غم‏بار خورشيد محراب عشق و طلوع خورشيد سرمشار آسمان کوفه !
ديده خون باريد که محراب کوفه رنگ شهادت گرفت !
اشک افشانيد که نقش خون ، بر زيبا‏ترين سجاده دل‏داده‏گي ترسيم شد .‏
بند دل تسبيح هم صد پاره شد که تربت ابو تراب را به خون ،‏ گِل کردند .
نکند قيامت نزديک شده است « اقتربت الساعه و انشق القمر »
ماه سرافراز مدينه را فرق شکافتند و قرآن ناطق شمشير خورد و به ملکوت رجعت کرد ! 


****


در سحرگاهان بود که سخا و صداقت و آيه انفاق به معراج رفت !
در سحرگاهان بود که تمامي جوان‏مردي و فتوت را تا آرامگه هجر تشييع کردند !
در سحرگاهان بود که مهر و عطوفت را به تيغ جفا و نفاق  زهرآلود کردند و کفر و ظلم را زنده کردند .
در سحرگاهان بود که عدل و داد براي هماره يتيم شد .
در سحر گاهان بود که ليله القدر تفسير شد و قدر و منزلت گرفت « سلام بر ليله القدر حتي مطلع الفجر »
در سحرگاهان بود که چاه تنهايي علي هم تنها شد .


****


تاريخ در ظلمت خواهد ماند که آيه ولايت را به خاک و خون کشيدند .
زمزم به ياد زمزمه‏هاي سحرگاهان براي هماره تاريخ اشک مي‏ريزد  و مي‏جوشد .
و رمضان براي هميشه سوگوار امير حماسه‏ها خواهد ماند .
کعبه در عزاي مولود خويش هماره سيه‏پوش شد .


****


ملايک در شگفتند که چگونه آيه امانت را ،‏آيه اتمام دين و اکمال نعمت را فرق شکافتند و ارض و سما و شمس و قمر هنوز از حرکت بازنايستاده اند ؟
ملايک در حيرتند که چگونه خير الراکعين ،‏خير المستغفرين ، خير المنفقين را به تيغ کين کشيدند و کوفه هنوز سراپا ايستاده است ؟
مگر نداي جبرئيل را نشنيده بودند که السلام عليکم يا اهل بيت النبوه که اين چنين پاسخ گفتند لا اسئلکم اجرا الا الموده في القربي را ؟
مگر بيعت غدير را نديده بودند که صراط مستقيم و حبل متين را رها کردند ؟ او که دنيا را به شب‏زده‏‏گان بخشيده‏بود و آن را سه طلاقه کرده ‏بود ! چه شد که دنيا‏صفتان و دون‏مسلکان حتي به دل‏پريشي يتيمان کوفه هم رحم نکردند ؟


****


سر بر شانه کدامين ماه بگذارند ، يتيمان کوفه که مدينه در بهت است و کوفه در سوگ ماه دل‏آراي خويش!
مگر عشق علي را نچشيده بودند که چنين بغض او را کالمهل يغلي في البطون به جان نيوشيدند و سموم و حميم و زقوم را نيش جان خود کردند ؟
مگر آيه تطهير را نخوانده بودند که چنين رجس و سِحر شيطان را در سحرگاهان و در سجده عشق او بي‏شرمانه به جان خريدند ؟


****


مولا جان ! آه سوگمندان و يتيمان به‏جاي آواي حزين شبانه‏ات به استقبال سپيده رفت .
شانه نخل‏هاي مدينه لرزان از فراق تو سر فرود آورده اند .
کوچه‏هاي کوفه مشتاق قدم‏هاي توست که عشق را در نيمه هاي شب در ميان خانه‏هاي يتيمان قسمت کني .
مسجد کوفه دلتنگ است ،‏ دلتنگ ناله‏هاي «فکيف اصبر علي فراقک» .
محراب کوفه دلتنگ مويه‏هاي جگرسوز توست : «اللهم اني اسالک الامان .....»
مولا جان ! اي زهرايي‏ترين شهيد ! اي مقتدرترين مظلوم شيعه ! در سجده‏ات چه خواستي که چنين مستجاب شد ؟
اي زاده بيت خدا که در خانه خدا و در ماه خدا به ميهماني خدا رفتي ‏،‏ به خداي کعبه که رستگار شدي .
  


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ همسرخورشيد،‏مادر ماه

شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار


يادت هست مادر! کوچه‏هاي مکه را و کاروان‏‏هاي تجارتي‏ات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟
يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست مي‏شکستند؟‏
يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟
يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بني‏هاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟...  و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟
يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش مي‏کشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آن‏گاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقه‏اي در منتهاي زاويه‏ي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانه‏ات شاهد حضور محبوب‏ترين شد .
يادت هست مادر! در کنار تو آرام‏ترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پر‏ابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانه‏ات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد .
_ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم مي‏لرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را مي‏لرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر


و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگباران‏ها و رنج‏ها و غارت کاروان‏هايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظه‏اي تنهايش نگذاشتي .
مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟
مادر ! تو را چه بخوانم که تمام دارايي‏ات را به پاي علاقه آسماني‏ات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.
و سرنوشت تو را تا شعب ابي‏طالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت.
و پس از آن تنهايمان گذاشتي بي‏آن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد مي‏رفتي .
مادر! مرا ،‏ دختر سه ساله‏ات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .
مادر! نگفتي شانه‏هاي من هم زير اين بار سنگين مي‏لرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود مي‏خواندند و تو ديگر نبودي .
مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانه‏هاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد .
مادر! از ياد نمي‏برم دم رفتنت و آن نگاه‏هاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاه‏ها را که تا دم آخر مرا مي‏نگريست .
مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟
مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دل‏هاي‏ شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شده‏اند و نيافته‏اند . و مي‏دانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهي‏بود .


* اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


 ***نوشته منتخب


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


+ درد دلاي همه خدابيامرزا

پنجشنبه 29 شهريور 1386 ساعت 9:0 عصر

به نامت ،‏به يادت ،‏به اميدت و نه به اميد خلق روزگار



هي مي‏خونم و مي‏گم و مي‏خوام اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد . ولي زندگي‏م هيچ ربطي به اين بندگان خدا نداره . خب اين طوري مي‏شه که احساس مي‏کنم مردم.ولي بازم داد مي‏زنم خداجون! گيرم هم که مرده باشم تو خودت که ميتوني اين دل مرده روزنده کني و شاداب


نداري از اين بيشتر که تو مهموني خدا هم هيچي گيرم نمياد ؟ بيچارگي از اين بدتر که به همه بدن و من نتونم بگيرم. باشه من ناتوان و فقير اما خدا تو که به همه مي دي . منم هستم ها .


گفتم که گرسنه ام. نه فکر کنين نمي خورم . نه شکم مبارک پره اما اين روحمه که دنبال ي غذاي درست و حسابي مي‏گرده . و تو اين ماه خدايا فقط از تو برمياد که هواي مهمونت رُ داشته باشي.


خوب مي دونم که هر بار که تو رو عصيان مي کنم مثل آدم و حوا ، ي تيکه از لباس تقوام کنده مي‏شه . خودت گفتي و لباس التقوي خير . خدا برهنه ام . کمکم کن .


بدهکارم . مگه از من چه اجر و مزدي خواسته بودن غير محبت و مودت ؟ خودم مي‏دونم . خدايي دوستشون هم دارم اما کم مي‏ذارم . و هميشه بدهکار مي‏مونم . ديگه بدهکاريام خيلي زده بالا . خدا جون خودت بايد ي کاري کني .


آره مصيبت‏زده ام . يتيمم . تنهام . کسي که پدر بالا سرش نيست هر بلايي سرش مياد . خدا خودت به حق همين روزا زودتر من مصيبت‏زده رو نجات بده .


غريبم . مي‏دونم اينُ و همه مي‏دونن . جاي من نه اين دنياست که بايد برگردم و به وطنم برسم .خدايا خودت منُ به وطنم برگردون .


مي‏دونم اين قدر تو اين دنيا خودم رُ به هر چيز و ناچيزي وابسته کردم و تو دام اين دنيا اسير شدم که فقط کار خودته که منُ از اين دام رها کني.


خداي مهربونم . من تنها اين همه گرفتاري ندارم که . همه‏مون همين طوري گرفتاريم . خدايا خودت همه ما رُنجت بده .


خدايا مي‏دونم درد و درمون از خودته و مي‏دوني که بد جوري مريضم . روحم از تنم خسته تر و فرسوده تر . جانم رو درمون کن خدا . تنها نويي که شفا مي‏دي.


خودت که مي‏دوني من بااين همه نداري اميدم فقط به دارايي خودته . خودت از داراييت به همه ماهم بده .


خدا مي‏دوني که حال خوشي ندارم . پس خودت بايد آستين بالا بزني و ي کاري برام بکني . يادته چقدر خوندم که حول حالنا الي احسن الحال و الان وقتشه .


اصلا من مگه توان پرداخت اين همه بدهي رو دارم ؟ خدا جون خودت بدهيام رو صاف کن و منو از زير اين بار سنگين نجات بده . مي‏دونم که کار،کار خودته . خب ماه هم که ماه خودته. مي دونم تو همه کار مي کني. منتظرم .


اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ،‏اللهم اغن کل فقير ، اللهم اشبع کل جائع ،‏اللهم اکس کل عريان ،‏اللهم اقض دين کل مدين ،‏اللهم فرج عن کل مکروب ، اللهم رد کل غريب ،‏اللهم فک کل اسير ،‏اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمين ،‏اللهم اشف کل مريض ،‏اللهم سد فقرنا بغناک ،‏اللهم غير سوء‏حالنا بحسن حالک ،‏اللهم اقض عنا الدين و اغننا من الفقر ،‏انک علي کل شيء قدير


ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د


***نوشته منتخب


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


   1   2   3   4      >
: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :