صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ درباره من
خدابيامرز[61]من درست روزي به دنيا آمدم که او وداع کرد
روز نوشت يک دانشجو [151]سرکار ريتا [156]نوشته هاي يک ناظم [167]بوي پيراهن يوسف [202]يادداشت هاي يک استشهادي [143]حاج حميد [109]يادداشت هاي فرزند زمين (هاتف) [175]نگين [177]کلرجي من [165]کوچه باغ ملکوت [141]تو خود حجاب خوي حافظ از ميان برخيز [202]يک امل مدرنيسم نشده [199][آرشيو(12)] مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد 1 2 3 4 > + پيام نورزوي ..... دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 11:42 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار با اجازه آقاي اجرايي ! امروز چندم اسفند است؟ مهم نيست. مهم اين است که سال ما هنوز آغاز نشده است نه امسال مان و نه سالهاي ديگرمان .حرفي نيست براي گفتن.خودمان هم مي دانيم . هيچ براي گفتن نداريم ....ما نميخواهيم ...نه!ما عاشق لبخندهاي تو نيستيم . باور کن نيستم . اگر نه اين همه سال تو تنهايي منتظر 313 مرد نبودي . ما همه نامرديم . حالا سالمان شروع شده يا نه ؟ تمام شده يا نه ؟ چه فرقي مي کند ؟تو که باشي سال ها و ماه ها و روزهامان معنا مي گيرد و بي تو هيچ . راستي امروز چندم است ؟ روز اول از سال چندم ؟و ما هنوز طعم تلخ بي تو بودن مان را مي چشيم . و آرزوي شيريني با تو بودن را به دوش مي کشيم . بي هيچ تحرکي ، بي هيچ تلاشي ، بي هيچ اميدي ..... راستي امروز چندم است ؟ چندمين روز و سالي است که تو منتظر مايي که شايد فقط به انتظارت ننشسته باشيم ؟ که مثل تو ما هم ايستاده باشيم و به انتظار عيد آمدنت، سرشار از شور و شعور ، درتکاپو و تلاش ، خانه تکاني کرده و لباس نو به تن کرده و دل در گرو تو سبز کرده سفره عيدمان را بگشاييم و اين بار پيام نوروز آمدنت را تو بخواني که الا يا اهل العالم انا المهدي ....... ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + نور علي نور چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت 11:38 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار قطرات شبنم بر پيشاني باغبان جوان نشان از خستگي او بود.نخلستان چون هميشه همراز سرفراز ترين نخل بود. او بود و مشتي خاک ولي دريايي تر از هر دريا . هر بامداد که وضو مي ساخت نخل ها تشنه تر از هر تشنه اي از چک چک قطره هاي دستانش وضو مي ساختند و به او قامت عشق مي بستند . خورشيد سر از بالين که برمي داشت شاهد نخل نورسته اي بود که در همان پگاه چشم گشوده ناگشوده به صف عاشقان پيوسته است.بايد کمي مي آرميد و نفس تازه مي کرد. در سايه سار گيسوان نخل نشست و زمزمه کرد : رب اني بما انزلت الي من خير فقير ............. قطرات شبنم بر گونه هاي ياس سپيد - آن سوتر - حاکي از خستگي او بود . اما طراوت و شادابي ياس لطيف تر از هر گلبرگي گلشن اين باغبان را نيز رونق بخشيده بود . گوييا عطر ملکوتي اش بوي عرش مي داد و نسيم دلکش گيسوانش باغبان را آرام جان بود . بوسه اي بر گونه اش نشست ...آرام جان پدر . ميوه دل بابا . خسته نباشي ............ از دورتر ها دو مرد از ميان نخلستان نمايان شدند . جوان هر دو را باز شناخت .- چرا تا کنون تنها مانده اي ؟تو را ياري بايد . ديگري گفت : هر که را به سويشان رفته رد کرده اند . چرا تو نمي روي؟جوان را حجب و حيا فرا گرفته بود . - تنگدستي مجالي نگذاشته .اما برق نگاهش حکايت آرزويي شيرين داشت .وضويي تازه ساخت . با عزمي راسخ سوي باغبان ياس رفت . بر سلامش پاسخي به شيريني و حلاوت بيش از هر بار شنيد و ديگر خاموش ماند ........ قطرات شبنم ديگر بار بر چهره جوان نشست . اما اين بار از حجب و شرم . باغبان دانست که از بهر چه آمده است . رنگ چهره اش از درياي پر موج درونش خبر مي داد . - بگذار بدانم او چه مي گويد عزيز من ............ قطرات شبنم بر گونه هاي ياس قصه حجب و حياي او را مي نگاشت اما سکوت دلنشين و رنگ رخساره نشان از درياي مواج دل او نيز بود . عجب ! اين دو دريا دل به هم مي آيند . تصوير پيوند دو دريا تبسم را بر گونه هاي باغبان نشاند ............ امين وحي سرود و شادماني حضرت حق را زمزمه کرد : مرج البحرين يلتقيان . بينهما برزخ لايبغيان . يخرج منهما اللولو و المرجان ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ميلاد مبارک چهارشنبه 30 آبان 1386 ساعت 10:10 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار اي راهب کليسا ديگر مزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره مي زند طوس اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي الامام التقي النقي و حجتک علي من فوق الارض و من تحت الثري الصديق الشهيد صلوه کثيره تامه زاکيه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صليت علي احد من اوليائک و رحمه الله و برکاته قرار داشتم هرگز آپ نکنم اما اين بيت شعرُ يکي از دوستان برام فرستادن و منُ ياد مرحوح نظري انداختن که سال گذشته همين بيت رُ برام فرستاده بود . به ياد کبوتر امام رضا عليه السلام در اين شب زيبا ي فاتحه بخونيم . حلال بفرمايين اگر زنگ مي زنين و جواب نمي دم يا پيام مي فرستين و بي جواب مي مونه . يا م ح م د ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + بي تو اين آخرين را چه کنم ؟؟؟ جمعه 20 مهر 1386 ساعت 6:14 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار و اين آخرين روز را هم بي تو پاي سفرههاي افطار نشستيم آقا جان . و اي کاش ميدانستي اشتياقمان را به با تو بودن . غروب دلگير جمعه آن هم وقتي بداني ديگر بساط ميهماني هم تمام شد دلگيرتر ميشود . کاش بودي و دستي بر سر يتيميمان ميکشيدي و غبار غم از چهرههامان در اين شب عيد ميگرفتي . آقاي خوبم ! دلم نميخواهد پاي سفرهاي بنشينم که تو کنارش نيستي . اين آخرين را به يادت و به نامت و به اميد عفو و بخشش و عيدي تو و با آرزوي ظهورت باز خواهم کرد . آقا دلم گرفته . نميخواهي به من هم عيدي بدهي ؟ نگو که من سهمي از عيدي تو ندارم . من در خانه کريمانه تو آمدهآم و از دست کرم تو عيدي مي طلبم . آقا دلم تنگ است و تو ميداني که بي تو تمامي ماههاي رمضانمان بي عيد به پايان ميرسد . کاش تو هم صدايم ميکردي . و ميگفتي بيا بابا يخ کرد . باشد ميروم . بي تو . اما به اميدت . آقا يادت باشد مرا دست خالي باز گرداندي . من هم يادم ميماند آقاي خوبم ! ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + امشب هواي گريه دارم جمعه 20 مهر 1386 ساعت 10:49 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار السلام عليک يا اکرم مصحوب اي همنفس با من بمان امشب هواي گريه دارم خدايا!صداي مناديت را شنيديم که ما را به ميهماني ميخواند.گرچه لياقت نداشتيم اما رحمت تو ،پاي ما را به سفرهات گشود. رمضان آمد تا غفرانت را هديه بگيريم و چه کرد اين ماه با روزهدارانش. سياهي شبهايش ،سپبدترين انوار رحمت و عفوت را به ارمغان آورد. سحرش ، سحر شيطان را باطل کرد. و روزهايش عطر ملکوت را از بوستان عرش به زمينيان هديه کرد .شبهاي قدرش ، با ترنم آيات الهي و زمزمه نجواگران سحرخيز و اشکهاي جاري و دستهاي بالا رفته به قنوت و قلبهاي هراسان و لرزان ميان خوف و رجا و ابوحمزه رواق جان را به نفحات رحماني مژده داد.بارالها!رمضان آمد و ما به واسطه کرمت مونسش بوديم . نکند حقش را ادا نکرده باشيم ؟نکند هلال ماه از ما به تو شکايت آرد؟قدر ليله القدرش را ندانستيم و زمزمههاي تنهاترين نيايشگر مدينه را نشنيديم و با او همنوا نشديم .پروردگارا!رمضان آمد وما ، ماهي روزهدار بوديم تا به قرب تو نايل آييم.ماهي را در سوزش و رمضان گذرانديم تا به رضا و رضوانت برسيم . ماهي را امساک کرديم تا گوهر بندگي را از صدف فطر صيد کنيم .کريما!سجادهمان هنوز پهن است و زمزمه «اللهم رب شهر رمضان » بر لبانمان .نگاه غريبانهمان ،قصه غربت و هجران روزها و روزههاي رمضان را دارد.و اما کريما!عيد فطر با شکوهترين بدرقه اين ضيافت است . وداع ماه هدايت گرچه دشوار است ، ليکن به عشق نماز روزهداران و بيعت دوباره با امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف اين وداع شکر مي طلبد . و الحد لله علي ما هدانا و له الشکر علي ما اولينا ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شراب طهوراييِ کوزه من چهارشنبه 11 مهر 1386 ساعت 6:9 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار خاک بر سرم شد . راهي براي فرار هم ندارم ! چه بگويمش اگر از من پرسيد در کوزهات چه داري؟ اي واي بر من چه کنم ؟ اي خدا ! باور کن ديگر نخواهم نوشيد اگر آبروي مرا حفظ کني . باور کن خدا . باور کن . _ در کوزه ات چه داري ؟ _ سرکه است يا رسول الله . _ کمي از سرکه ات به ما بنوشان . _ واي ! چه خاکي بر سرم شد . چه کنم . راهي ندارم . هر چه بادا باد . بگذار کف دست خالي نماند . _ سرکه خوبي است . **** خداي خوب من ! من هم ميدانم چه خاکي بر سر خودم کردهام . ميدانم راهي هم براي فرار ندارم . و اگر از من بپرسد در همين شبهاي قدر ، که در کوزهام چه دارم تو خوبتر ميداني که هيچ . جز خطا و عصيان و گناه و پردهدري و روسياهي هيچ ندارم . و اي واي بر من که حتي نميدانم چه کنم ؟اي خدا ! من ميدانم که اگر عهد ببندم ، هم چون بارهاي ديگر و ماههاي رمضان ديگر و قدرهاي ديگر عمرم بر پيمانم وفادار نميمانم . باور کن خدا ميخواهم وفا کنم اما خودت بهتر ميداني ، شيطانم وفادارتر است به من .چه کنم خدايا ؟ باور کن خدا ! آبرويم را نميخواهد حفظ کني . براي خودم نميگويم اما خدايا ! دل او را که ميتواني شاد کني . ميتواني نه ؟ مرا کمک نکن چون ميدانم که پايبند نميمانم .اما خداي خوبم ! دل مولايم را شاد کن . او که وفادار است و پايبند . باور کن خدا . من آبروي خودم را نميخواهم . شادي دل مولايم شيرين تر از آبروي من است .ميدانم که ميارزد ، عفو و گذشت و بخشايش تو در برابر شادي دل مولايم . من از تصورش دلم غنج ميرود چه رسد به اين که کرم تو در اين شبهاي بيبديلت شامل حالم شود .تو خداي مهربانم ! آلودگي و ناپاکي درونم را به شراب طهورايي محبت مولا نوش کن و بگذار به پاي اندک محبتي که به آقايم دارم و ميارزد نه ؟ ببين خداي مهربانم ! نگو که معرفت بايد داشته باشم و محبت کمي که دارم نميارزد . من اگر معرفت نداشتم که محبتش در دلم نمي افتاد .خداي مهربونم ! ببين من دروغ نميگم . نميگم تو کوزهام سرکه دارم که بخواي آبروي منو بخري اما من فرياد ميکنم که تو دلم شرابي دارم که از زمزم تو هم نابتره . اصلا زمزم تو به همون عشقي ميجوشه که دل من . پس به حق اين آخرين شب قدرت ، دل آخرين حجتت رو شاد کن . به ياد مرحوم نظري امشب ي بند از جوشن کبير رو حد اقل بخونيم و ثوابش رو نثار روحش کنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + تمنا ... سهشنبه 10 مهر 1386 ساعت 8:55 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار امشب رو به محراب خونين ماه سرافراز و همراز چاه ،ناله هاي پر سوز و آه يتيمي مان را تا آسمان اجابت تمنا کنيم . اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته و محبيه و اجعلنا من المستشهدين بين يديه ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ماه سرافراز،همزاد آه و همراز چاه دوشنبه 9 مهر 1386 ساعت 9:49 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار اندوهناکترين غروب و طلوع را ديدهايد ؟ غروب غمبار خورشيد محراب عشق و طلوع خورشيد سرمشار آسمان کوفه !ديده خون باريد که محراب کوفه رنگ شهادت گرفت !اشک افشانيد که نقش خون ، بر زيباترين سجاده دلدادهگي ترسيم شد .بند دل تسبيح هم صد پاره شد که تربت ابو تراب را به خون ، گِل کردند . نکند قيامت نزديک شده است « اقتربت الساعه و انشق القمر »ماه سرافراز مدينه را فرق شکافتند و قرآن ناطق شمشير خورد و به ملکوت رجعت کرد ! **** در سحرگاهان بود که سخا و صداقت و آيه انفاق به معراج رفت !در سحرگاهان بود که تمامي جوانمردي و فتوت را تا آرامگه هجر تشييع کردند !در سحرگاهان بود که مهر و عطوفت را به تيغ جفا و نفاق زهرآلود کردند و کفر و ظلم را زنده کردند . در سحرگاهان بود که عدل و داد براي هماره يتيم شد . در سحر گاهان بود که ليله القدر تفسير شد و قدر و منزلت گرفت « سلام بر ليله القدر حتي مطلع الفجر »در سحرگاهان بود که چاه تنهايي علي هم تنها شد . **** تاريخ در ظلمت خواهد ماند که آيه ولايت را به خاک و خون کشيدند .زمزم به ياد زمزمههاي سحرگاهان براي هماره تاريخ اشک ميريزد و ميجوشد . و رمضان براي هميشه سوگوار امير حماسهها خواهد ماند . کعبه در عزاي مولود خويش هماره سيهپوش شد . **** ملايک در شگفتند که چگونه آيه امانت را ،آيه اتمام دين و اکمال نعمت را فرق شکافتند و ارض و سما و شمس و قمر هنوز از حرکت بازنايستاده اند ؟ملايک در حيرتند که چگونه خير الراکعين ،خير المستغفرين ، خير المنفقين را به تيغ کين کشيدند و کوفه هنوز سراپا ايستاده است ؟مگر نداي جبرئيل را نشنيده بودند که السلام عليکم يا اهل بيت النبوه که اين چنين پاسخ گفتند لا اسئلکم اجرا الا الموده في القربي را ؟مگر بيعت غدير را نديده بودند که صراط مستقيم و حبل متين را رها کردند ؟ او که دنيا را به شبزدهگان بخشيدهبود و آن را سه طلاقه کرده بود ! چه شد که دنياصفتان و دونمسلکان حتي به دلپريشي يتيمان کوفه هم رحم نکردند ؟ **** سر بر شانه کدامين ماه بگذارند ، يتيمان کوفه که مدينه در بهت است و کوفه در سوگ ماه دلآراي خويش!مگر عشق علي را نچشيده بودند که چنين بغض او را کالمهل يغلي في البطون به جان نيوشيدند و سموم و حميم و زقوم را نيش جان خود کردند ؟مگر آيه تطهير را نخوانده بودند که چنين رجس و سِحر شيطان را در سحرگاهان و در سجده عشق او بيشرمانه به جان خريدند ؟ **** مولا جان ! آه سوگمندان و يتيمان بهجاي آواي حزين شبانهات به استقبال سپيده رفت .شانه نخلهاي مدينه لرزان از فراق تو سر فرود آورده اند .کوچههاي کوفه مشتاق قدمهاي توست که عشق را در نيمه هاي شب در ميان خانههاي يتيمان قسمت کني .مسجد کوفه دلتنگ است ، دلتنگ نالههاي «فکيف اصبر علي فراقک» .محراب کوفه دلتنگ مويههاي جگرسوز توست : «اللهم اني اسالک الامان .....»مولا جان ! اي زهراييترين شهيد ! اي مقتدرترين مظلوم شيعه ! در سجدهات چه خواستي که چنين مستجاب شد ؟اي زاده بيت خدا که در خانه خدا و در ماه خدا به ميهماني خدا رفتي ، به خداي کعبه که رستگار شدي . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + همسرخورشيد،مادر ماه شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود . * اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + درد دلاي همه خدابيامرزا پنجشنبه 29 شهريور 1386 ساعت 9:0 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار هي ميخونم و ميگم و ميخوام اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد . ولي زندگيم هيچ ربطي به اين بندگان خدا نداره . خب اين طوري ميشه که احساس ميکنم مردم.ولي بازم داد ميزنم خداجون! گيرم هم که مرده باشم تو خودت که ميتوني اين دل مرده روزنده کني و شاداب نداري از اين بيشتر که تو مهموني خدا هم هيچي گيرم نمياد ؟ بيچارگي از اين بدتر که به همه بدن و من نتونم بگيرم. باشه من ناتوان و فقير اما خدا تو که به همه مي دي . منم هستم ها . گفتم که گرسنه ام. نه فکر کنين نمي خورم . نه شکم مبارک پره اما اين روحمه که دنبال ي غذاي درست و حسابي ميگرده . و تو اين ماه خدايا فقط از تو برمياد که هواي مهمونت رُ داشته باشي. خوب مي دونم که هر بار که تو رو عصيان مي کنم مثل آدم و حوا ، ي تيکه از لباس تقوام کنده ميشه . خودت گفتي و لباس التقوي خير . خدا برهنه ام . کمکم کن . بدهکارم . مگه از من چه اجر و مزدي خواسته بودن غير محبت و مودت ؟ خودم ميدونم . خدايي دوستشون هم دارم اما کم ميذارم . و هميشه بدهکار ميمونم . ديگه بدهکاريام خيلي زده بالا . خدا جون خودت بايد ي کاري کني . آره مصيبتزده ام . يتيمم . تنهام . کسي که پدر بالا سرش نيست هر بلايي سرش مياد . خدا خودت به حق همين روزا زودتر من مصيبتزده رو نجات بده . غريبم . ميدونم اينُ و همه ميدونن . جاي من نه اين دنياست که بايد برگردم و به وطنم برسم .خدايا خودت منُ به وطنم برگردون . ميدونم اين قدر تو اين دنيا خودم رُ به هر چيز و ناچيزي وابسته کردم و تو دام اين دنيا اسير شدم که فقط کار خودته که منُ از اين دام رها کني. خداي مهربونم . من تنها اين همه گرفتاري ندارم که . همهمون همين طوري گرفتاريم . خدايا خودت همه ما رُنجت بده . خدايا ميدونم درد و درمون از خودته و ميدوني که بد جوري مريضم . روحم از تنم خسته تر و فرسوده تر . جانم رو درمون کن خدا . تنها نويي که شفا ميدي. خودت که ميدوني من بااين همه نداري اميدم فقط به دارايي خودته . خودت از داراييت به همه ماهم بده . خدا ميدوني که حال خوشي ندارم . پس خودت بايد آستين بالا بزني و ي کاري برام بکني . يادته چقدر خوندم که حول حالنا الي احسن الحال و الان وقتشه . اصلا من مگه توان پرداخت اين همه بدهي رو دارم ؟ خدا جون خودت بدهيام رو صاف کن و منو از زير اين بار سنگين نجات بده . ميدونم که کار،کار خودته . خب ماه هم که ماه خودته. مي دونم تو همه کار مي کني. منتظرم . اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ،اللهم اغن کل فقير ، اللهم اشبع کل جائع ،اللهم اکس کل عريان ،اللهم اقض دين کل مدين ،اللهم فرج عن کل مکروب ، اللهم رد کل غريب ،اللهم فک کل اسير ،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمين ،اللهم اشف کل مريض ،اللهم سد فقرنا بغناک ،اللهم غير سوءحالنا بحسن حالک ،اللهم اقض عنا الدين و اغننا من الفقر ،انک علي کل شيء قدير ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] 1 2 3 4 > : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد 1 2 3 4 > + پيام نورزوي ..... دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 11:42 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار با اجازه آقاي اجرايي ! امروز چندم اسفند است؟ مهم نيست. مهم اين است که سال ما هنوز آغاز نشده است نه امسال مان و نه سالهاي ديگرمان .حرفي نيست براي گفتن.خودمان هم مي دانيم . هيچ براي گفتن نداريم ....ما نميخواهيم ...نه!ما عاشق لبخندهاي تو نيستيم . باور کن نيستم . اگر نه اين همه سال تو تنهايي منتظر 313 مرد نبودي . ما همه نامرديم . حالا سالمان شروع شده يا نه ؟ تمام شده يا نه ؟ چه فرقي مي کند ؟تو که باشي سال ها و ماه ها و روزهامان معنا مي گيرد و بي تو هيچ . راستي امروز چندم است ؟ روز اول از سال چندم ؟و ما هنوز طعم تلخ بي تو بودن مان را مي چشيم . و آرزوي شيريني با تو بودن را به دوش مي کشيم . بي هيچ تحرکي ، بي هيچ تلاشي ، بي هيچ اميدي ..... راستي امروز چندم است ؟ چندمين روز و سالي است که تو منتظر مايي که شايد فقط به انتظارت ننشسته باشيم ؟ که مثل تو ما هم ايستاده باشيم و به انتظار عيد آمدنت، سرشار از شور و شعور ، درتکاپو و تلاش ، خانه تکاني کرده و لباس نو به تن کرده و دل در گرو تو سبز کرده سفره عيدمان را بگشاييم و اين بار پيام نوروز آمدنت را تو بخواني که الا يا اهل العالم انا المهدي ....... ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + نور علي نور چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت 11:38 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار قطرات شبنم بر پيشاني باغبان جوان نشان از خستگي او بود.نخلستان چون هميشه همراز سرفراز ترين نخل بود. او بود و مشتي خاک ولي دريايي تر از هر دريا . هر بامداد که وضو مي ساخت نخل ها تشنه تر از هر تشنه اي از چک چک قطره هاي دستانش وضو مي ساختند و به او قامت عشق مي بستند . خورشيد سر از بالين که برمي داشت شاهد نخل نورسته اي بود که در همان پگاه چشم گشوده ناگشوده به صف عاشقان پيوسته است.بايد کمي مي آرميد و نفس تازه مي کرد. در سايه سار گيسوان نخل نشست و زمزمه کرد : رب اني بما انزلت الي من خير فقير ............. قطرات شبنم بر گونه هاي ياس سپيد - آن سوتر - حاکي از خستگي او بود . اما طراوت و شادابي ياس لطيف تر از هر گلبرگي گلشن اين باغبان را نيز رونق بخشيده بود . گوييا عطر ملکوتي اش بوي عرش مي داد و نسيم دلکش گيسوانش باغبان را آرام جان بود . بوسه اي بر گونه اش نشست ...آرام جان پدر . ميوه دل بابا . خسته نباشي ............ از دورتر ها دو مرد از ميان نخلستان نمايان شدند . جوان هر دو را باز شناخت .- چرا تا کنون تنها مانده اي ؟تو را ياري بايد . ديگري گفت : هر که را به سويشان رفته رد کرده اند . چرا تو نمي روي؟جوان را حجب و حيا فرا گرفته بود . - تنگدستي مجالي نگذاشته .اما برق نگاهش حکايت آرزويي شيرين داشت .وضويي تازه ساخت . با عزمي راسخ سوي باغبان ياس رفت . بر سلامش پاسخي به شيريني و حلاوت بيش از هر بار شنيد و ديگر خاموش ماند ........ قطرات شبنم ديگر بار بر چهره جوان نشست . اما اين بار از حجب و شرم . باغبان دانست که از بهر چه آمده است . رنگ چهره اش از درياي پر موج درونش خبر مي داد . - بگذار بدانم او چه مي گويد عزيز من ............ قطرات شبنم بر گونه هاي ياس قصه حجب و حياي او را مي نگاشت اما سکوت دلنشين و رنگ رخساره نشان از درياي مواج دل او نيز بود . عجب ! اين دو دريا دل به هم مي آيند . تصوير پيوند دو دريا تبسم را بر گونه هاي باغبان نشاند ............ امين وحي سرود و شادماني حضرت حق را زمزمه کرد : مرج البحرين يلتقيان . بينهما برزخ لايبغيان . يخرج منهما اللولو و المرجان ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ميلاد مبارک چهارشنبه 30 آبان 1386 ساعت 10:10 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار اي راهب کليسا ديگر مزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره مي زند طوس اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي الامام التقي النقي و حجتک علي من فوق الارض و من تحت الثري الصديق الشهيد صلوه کثيره تامه زاکيه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صليت علي احد من اوليائک و رحمه الله و برکاته قرار داشتم هرگز آپ نکنم اما اين بيت شعرُ يکي از دوستان برام فرستادن و منُ ياد مرحوح نظري انداختن که سال گذشته همين بيت رُ برام فرستاده بود . به ياد کبوتر امام رضا عليه السلام در اين شب زيبا ي فاتحه بخونيم . حلال بفرمايين اگر زنگ مي زنين و جواب نمي دم يا پيام مي فرستين و بي جواب مي مونه . يا م ح م د ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + بي تو اين آخرين را چه کنم ؟؟؟ جمعه 20 مهر 1386 ساعت 6:14 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار و اين آخرين روز را هم بي تو پاي سفرههاي افطار نشستيم آقا جان . و اي کاش ميدانستي اشتياقمان را به با تو بودن . غروب دلگير جمعه آن هم وقتي بداني ديگر بساط ميهماني هم تمام شد دلگيرتر ميشود . کاش بودي و دستي بر سر يتيميمان ميکشيدي و غبار غم از چهرههامان در اين شب عيد ميگرفتي . آقاي خوبم ! دلم نميخواهد پاي سفرهاي بنشينم که تو کنارش نيستي . اين آخرين را به يادت و به نامت و به اميد عفو و بخشش و عيدي تو و با آرزوي ظهورت باز خواهم کرد . آقا دلم گرفته . نميخواهي به من هم عيدي بدهي ؟ نگو که من سهمي از عيدي تو ندارم . من در خانه کريمانه تو آمدهآم و از دست کرم تو عيدي مي طلبم . آقا دلم تنگ است و تو ميداني که بي تو تمامي ماههاي رمضانمان بي عيد به پايان ميرسد . کاش تو هم صدايم ميکردي . و ميگفتي بيا بابا يخ کرد . باشد ميروم . بي تو . اما به اميدت . آقا يادت باشد مرا دست خالي باز گرداندي . من هم يادم ميماند آقاي خوبم ! ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + امشب هواي گريه دارم جمعه 20 مهر 1386 ساعت 10:49 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار السلام عليک يا اکرم مصحوب اي همنفس با من بمان امشب هواي گريه دارم خدايا!صداي مناديت را شنيديم که ما را به ميهماني ميخواند.گرچه لياقت نداشتيم اما رحمت تو ،پاي ما را به سفرهات گشود. رمضان آمد تا غفرانت را هديه بگيريم و چه کرد اين ماه با روزهدارانش. سياهي شبهايش ،سپبدترين انوار رحمت و عفوت را به ارمغان آورد. سحرش ، سحر شيطان را باطل کرد. و روزهايش عطر ملکوت را از بوستان عرش به زمينيان هديه کرد .شبهاي قدرش ، با ترنم آيات الهي و زمزمه نجواگران سحرخيز و اشکهاي جاري و دستهاي بالا رفته به قنوت و قلبهاي هراسان و لرزان ميان خوف و رجا و ابوحمزه رواق جان را به نفحات رحماني مژده داد.بارالها!رمضان آمد و ما به واسطه کرمت مونسش بوديم . نکند حقش را ادا نکرده باشيم ؟نکند هلال ماه از ما به تو شکايت آرد؟قدر ليله القدرش را ندانستيم و زمزمههاي تنهاترين نيايشگر مدينه را نشنيديم و با او همنوا نشديم .پروردگارا!رمضان آمد وما ، ماهي روزهدار بوديم تا به قرب تو نايل آييم.ماهي را در سوزش و رمضان گذرانديم تا به رضا و رضوانت برسيم . ماهي را امساک کرديم تا گوهر بندگي را از صدف فطر صيد کنيم .کريما!سجادهمان هنوز پهن است و زمزمه «اللهم رب شهر رمضان » بر لبانمان .نگاه غريبانهمان ،قصه غربت و هجران روزها و روزههاي رمضان را دارد.و اما کريما!عيد فطر با شکوهترين بدرقه اين ضيافت است . وداع ماه هدايت گرچه دشوار است ، ليکن به عشق نماز روزهداران و بيعت دوباره با امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف اين وداع شکر مي طلبد . و الحد لله علي ما هدانا و له الشکر علي ما اولينا ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شراب طهوراييِ کوزه من چهارشنبه 11 مهر 1386 ساعت 6:9 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار خاک بر سرم شد . راهي براي فرار هم ندارم ! چه بگويمش اگر از من پرسيد در کوزهات چه داري؟ اي واي بر من چه کنم ؟ اي خدا ! باور کن ديگر نخواهم نوشيد اگر آبروي مرا حفظ کني . باور کن خدا . باور کن . _ در کوزه ات چه داري ؟ _ سرکه است يا رسول الله . _ کمي از سرکه ات به ما بنوشان . _ واي ! چه خاکي بر سرم شد . چه کنم . راهي ندارم . هر چه بادا باد . بگذار کف دست خالي نماند . _ سرکه خوبي است . **** خداي خوب من ! من هم ميدانم چه خاکي بر سر خودم کردهام . ميدانم راهي هم براي فرار ندارم . و اگر از من بپرسد در همين شبهاي قدر ، که در کوزهام چه دارم تو خوبتر ميداني که هيچ . جز خطا و عصيان و گناه و پردهدري و روسياهي هيچ ندارم . و اي واي بر من که حتي نميدانم چه کنم ؟اي خدا ! من ميدانم که اگر عهد ببندم ، هم چون بارهاي ديگر و ماههاي رمضان ديگر و قدرهاي ديگر عمرم بر پيمانم وفادار نميمانم . باور کن خدا ميخواهم وفا کنم اما خودت بهتر ميداني ، شيطانم وفادارتر است به من .چه کنم خدايا ؟ باور کن خدا ! آبرويم را نميخواهد حفظ کني . براي خودم نميگويم اما خدايا ! دل او را که ميتواني شاد کني . ميتواني نه ؟ مرا کمک نکن چون ميدانم که پايبند نميمانم .اما خداي خوبم ! دل مولايم را شاد کن . او که وفادار است و پايبند . باور کن خدا . من آبروي خودم را نميخواهم . شادي دل مولايم شيرين تر از آبروي من است .ميدانم که ميارزد ، عفو و گذشت و بخشايش تو در برابر شادي دل مولايم . من از تصورش دلم غنج ميرود چه رسد به اين که کرم تو در اين شبهاي بيبديلت شامل حالم شود .تو خداي مهربانم ! آلودگي و ناپاکي درونم را به شراب طهورايي محبت مولا نوش کن و بگذار به پاي اندک محبتي که به آقايم دارم و ميارزد نه ؟ ببين خداي مهربانم ! نگو که معرفت بايد داشته باشم و محبت کمي که دارم نميارزد . من اگر معرفت نداشتم که محبتش در دلم نمي افتاد .خداي مهربونم ! ببين من دروغ نميگم . نميگم تو کوزهام سرکه دارم که بخواي آبروي منو بخري اما من فرياد ميکنم که تو دلم شرابي دارم که از زمزم تو هم نابتره . اصلا زمزم تو به همون عشقي ميجوشه که دل من . پس به حق اين آخرين شب قدرت ، دل آخرين حجتت رو شاد کن . به ياد مرحوم نظري امشب ي بند از جوشن کبير رو حد اقل بخونيم و ثوابش رو نثار روحش کنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + تمنا ... سهشنبه 10 مهر 1386 ساعت 8:55 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار امشب رو به محراب خونين ماه سرافراز و همراز چاه ،ناله هاي پر سوز و آه يتيمي مان را تا آسمان اجابت تمنا کنيم . اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته و محبيه و اجعلنا من المستشهدين بين يديه ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ماه سرافراز،همزاد آه و همراز چاه دوشنبه 9 مهر 1386 ساعت 9:49 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار اندوهناکترين غروب و طلوع را ديدهايد ؟ غروب غمبار خورشيد محراب عشق و طلوع خورشيد سرمشار آسمان کوفه !ديده خون باريد که محراب کوفه رنگ شهادت گرفت !اشک افشانيد که نقش خون ، بر زيباترين سجاده دلدادهگي ترسيم شد .بند دل تسبيح هم صد پاره شد که تربت ابو تراب را به خون ، گِل کردند . نکند قيامت نزديک شده است « اقتربت الساعه و انشق القمر »ماه سرافراز مدينه را فرق شکافتند و قرآن ناطق شمشير خورد و به ملکوت رجعت کرد ! **** در سحرگاهان بود که سخا و صداقت و آيه انفاق به معراج رفت !در سحرگاهان بود که تمامي جوانمردي و فتوت را تا آرامگه هجر تشييع کردند !در سحرگاهان بود که مهر و عطوفت را به تيغ جفا و نفاق زهرآلود کردند و کفر و ظلم را زنده کردند . در سحرگاهان بود که عدل و داد براي هماره يتيم شد . در سحر گاهان بود که ليله القدر تفسير شد و قدر و منزلت گرفت « سلام بر ليله القدر حتي مطلع الفجر »در سحرگاهان بود که چاه تنهايي علي هم تنها شد . **** تاريخ در ظلمت خواهد ماند که آيه ولايت را به خاک و خون کشيدند .زمزم به ياد زمزمههاي سحرگاهان براي هماره تاريخ اشک ميريزد و ميجوشد . و رمضان براي هميشه سوگوار امير حماسهها خواهد ماند . کعبه در عزاي مولود خويش هماره سيهپوش شد . **** ملايک در شگفتند که چگونه آيه امانت را ،آيه اتمام دين و اکمال نعمت را فرق شکافتند و ارض و سما و شمس و قمر هنوز از حرکت بازنايستاده اند ؟ملايک در حيرتند که چگونه خير الراکعين ،خير المستغفرين ، خير المنفقين را به تيغ کين کشيدند و کوفه هنوز سراپا ايستاده است ؟مگر نداي جبرئيل را نشنيده بودند که السلام عليکم يا اهل بيت النبوه که اين چنين پاسخ گفتند لا اسئلکم اجرا الا الموده في القربي را ؟مگر بيعت غدير را نديده بودند که صراط مستقيم و حبل متين را رها کردند ؟ او که دنيا را به شبزدهگان بخشيدهبود و آن را سه طلاقه کرده بود ! چه شد که دنياصفتان و دونمسلکان حتي به دلپريشي يتيمان کوفه هم رحم نکردند ؟ **** سر بر شانه کدامين ماه بگذارند ، يتيمان کوفه که مدينه در بهت است و کوفه در سوگ ماه دلآراي خويش!مگر عشق علي را نچشيده بودند که چنين بغض او را کالمهل يغلي في البطون به جان نيوشيدند و سموم و حميم و زقوم را نيش جان خود کردند ؟مگر آيه تطهير را نخوانده بودند که چنين رجس و سِحر شيطان را در سحرگاهان و در سجده عشق او بيشرمانه به جان خريدند ؟ **** مولا جان ! آه سوگمندان و يتيمان بهجاي آواي حزين شبانهات به استقبال سپيده رفت .شانه نخلهاي مدينه لرزان از فراق تو سر فرود آورده اند .کوچههاي کوفه مشتاق قدمهاي توست که عشق را در نيمه هاي شب در ميان خانههاي يتيمان قسمت کني .مسجد کوفه دلتنگ است ، دلتنگ نالههاي «فکيف اصبر علي فراقک» .محراب کوفه دلتنگ مويههاي جگرسوز توست : «اللهم اني اسالک الامان .....»مولا جان ! اي زهراييترين شهيد ! اي مقتدرترين مظلوم شيعه ! در سجدهات چه خواستي که چنين مستجاب شد ؟اي زاده بيت خدا که در خانه خدا و در ماه خدا به ميهماني خدا رفتي ، به خداي کعبه که رستگار شدي . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + همسرخورشيد،مادر ماه شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 11:35 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود . * اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + درد دلاي همه خدابيامرزا پنجشنبه 29 شهريور 1386 ساعت 9:0 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار هي ميخونم و ميگم و ميخوام اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد . ولي زندگيم هيچ ربطي به اين بندگان خدا نداره . خب اين طوري ميشه که احساس ميکنم مردم.ولي بازم داد ميزنم خداجون! گيرم هم که مرده باشم تو خودت که ميتوني اين دل مرده روزنده کني و شاداب نداري از اين بيشتر که تو مهموني خدا هم هيچي گيرم نمياد ؟ بيچارگي از اين بدتر که به همه بدن و من نتونم بگيرم. باشه من ناتوان و فقير اما خدا تو که به همه مي دي . منم هستم ها . گفتم که گرسنه ام. نه فکر کنين نمي خورم . نه شکم مبارک پره اما اين روحمه که دنبال ي غذاي درست و حسابي ميگرده . و تو اين ماه خدايا فقط از تو برمياد که هواي مهمونت رُ داشته باشي. خوب مي دونم که هر بار که تو رو عصيان مي کنم مثل آدم و حوا ، ي تيکه از لباس تقوام کنده ميشه . خودت گفتي و لباس التقوي خير . خدا برهنه ام . کمکم کن . بدهکارم . مگه از من چه اجر و مزدي خواسته بودن غير محبت و مودت ؟ خودم ميدونم . خدايي دوستشون هم دارم اما کم ميذارم . و هميشه بدهکار ميمونم . ديگه بدهکاريام خيلي زده بالا . خدا جون خودت بايد ي کاري کني . آره مصيبتزده ام . يتيمم . تنهام . کسي که پدر بالا سرش نيست هر بلايي سرش مياد . خدا خودت به حق همين روزا زودتر من مصيبتزده رو نجات بده . غريبم . ميدونم اينُ و همه ميدونن . جاي من نه اين دنياست که بايد برگردم و به وطنم برسم .خدايا خودت منُ به وطنم برگردون . ميدونم اين قدر تو اين دنيا خودم رُ به هر چيز و ناچيزي وابسته کردم و تو دام اين دنيا اسير شدم که فقط کار خودته که منُ از اين دام رها کني. خداي مهربونم . من تنها اين همه گرفتاري ندارم که . همهمون همين طوري گرفتاريم . خدايا خودت همه ما رُنجت بده . خدايا ميدونم درد و درمون از خودته و ميدوني که بد جوري مريضم . روحم از تنم خسته تر و فرسوده تر . جانم رو درمون کن خدا . تنها نويي که شفا ميدي. خودت که ميدوني من بااين همه نداري اميدم فقط به دارايي خودته . خودت از داراييت به همه ماهم بده . خدا ميدوني که حال خوشي ندارم . پس خودت بايد آستين بالا بزني و ي کاري برام بکني . يادته چقدر خوندم که حول حالنا الي احسن الحال و الان وقتشه . اصلا من مگه توان پرداخت اين همه بدهي رو دارم ؟ خدا جون خودت بدهيام رو صاف کن و منو از زير اين بار سنگين نجات بده . ميدونم که کار،کار خودته . خب ماه هم که ماه خودته. مي دونم تو همه کار مي کني. منتظرم . اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ،اللهم اغن کل فقير ، اللهم اشبع کل جائع ،اللهم اکس کل عريان ،اللهم اقض دين کل مدين ،اللهم فرج عن کل مکروب ، اللهم رد کل غريب ،اللهم فک کل اسير ،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمين ،اللهم اشف کل مريض ،اللهم سد فقرنا بغناک ،اللهم غير سوءحالنا بحسن حالک ،اللهم اقض عنا الدين و اغننا من الفقر ،انک علي کل شيء قدير ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ***نوشته منتخب ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] 1 2 3 4 > : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8]
تصحیح قالب : زنده یاد
+ پيام نورزوي .....
به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار
با اجازه آقاي اجرايي !
امروز چندم اسفند است؟ مهم نيست. مهم اين است که سال ما هنوز آغاز نشده است نه امسال مان و نه سالهاي ديگرمان .حرفي نيست براي گفتن.خودمان هم مي دانيم . هيچ براي گفتن نداريم ....ما نميخواهيم ...نه!ما عاشق لبخندهاي تو نيستيم . باور کن نيستم . اگر نه اين همه سال تو تنهايي منتظر 313 مرد نبودي . ما همه نامرديم . حالا سالمان شروع شده يا نه ؟ تمام شده يا نه ؟ چه فرقي مي کند ؟تو که باشي سال ها و ماه ها و روزهامان معنا مي گيرد و بي تو هيچ .
راستي امروز چندم است ؟ روز اول از سال چندم ؟و ما هنوز طعم تلخ بي تو بودن مان را مي چشيم . و آرزوي شيريني با تو بودن را به دوش مي کشيم . بي هيچ تحرکي ، بي هيچ تلاشي ، بي هيچ اميدي .....
راستي امروز چندم است ؟ چندمين روز و سالي است که تو منتظر مايي که شايد فقط به انتظارت ننشسته باشيم ؟ که مثل تو ما هم ايستاده باشيم و به انتظار عيد آمدنت، سرشار از شور و شعور ، درتکاپو و تلاش ، خانه تکاني کرده و لباس نو به تن کرده و دل در گرو تو سبز کرده سفره عيدمان را بگشاييم و اين بار پيام نوروز آمدنت را تو بخواني که الا يا اهل العالم انا المهدي .......
ثبت به قلم : خدابيامرز
حاشیه نویسان: [ نظر]
+ نور علي نور
قطرات شبنم بر پيشاني باغبان جوان نشان از خستگي او بود.نخلستان چون هميشه همراز سرفراز ترين نخل بود. او بود و مشتي خاک ولي دريايي تر از هر دريا . هر بامداد که وضو مي ساخت نخل ها تشنه تر از هر تشنه اي از چک چک قطره هاي دستانش وضو مي ساختند و به او قامت عشق مي بستند . خورشيد سر از بالين که برمي داشت شاهد نخل نورسته اي بود که در همان پگاه چشم گشوده ناگشوده به صف عاشقان پيوسته است.بايد کمي مي آرميد و نفس تازه مي کرد. در سايه سار گيسوان نخل نشست و زمزمه کرد : رب اني بما انزلت الي من خير فقير .............
قطرات شبنم بر گونه هاي ياس سپيد - آن سوتر - حاکي از خستگي او بود . اما طراوت و شادابي ياس لطيف تر از هر گلبرگي گلشن اين باغبان را نيز رونق بخشيده بود . گوييا عطر ملکوتي اش بوي عرش مي داد و نسيم دلکش گيسوانش باغبان را آرام جان بود . بوسه اي بر گونه اش نشست ...آرام جان پدر . ميوه دل بابا . خسته نباشي ............
از دورتر ها دو مرد از ميان نخلستان نمايان شدند . جوان هر دو را باز شناخت .- چرا تا کنون تنها مانده اي ؟تو را ياري بايد . ديگري گفت : هر که را به سويشان رفته رد کرده اند . چرا تو نمي روي؟جوان را حجب و حيا فرا گرفته بود . - تنگدستي مجالي نگذاشته .اما برق نگاهش حکايت آرزويي شيرين داشت .وضويي تازه ساخت . با عزمي راسخ سوي باغبان ياس رفت . بر سلامش پاسخي به شيريني و حلاوت بيش از هر بار شنيد و ديگر خاموش ماند ........
قطرات شبنم ديگر بار بر چهره جوان نشست . اما اين بار از حجب و شرم . باغبان دانست که از بهر چه آمده است . رنگ چهره اش از درياي پر موج درونش خبر مي داد . - بگذار بدانم او چه مي گويد عزيز من ............
قطرات شبنم بر گونه هاي ياس قصه حجب و حياي او را مي نگاشت اما سکوت دلنشين و رنگ رخساره نشان از درياي مواج دل او نيز بود . عجب ! اين دو دريا دل به هم مي آيند . تصوير پيوند دو دريا تبسم را بر گونه هاي باغبان نشاند ............
امين وحي سرود و شادماني حضرت حق را زمزمه کرد : مرج البحرين يلتقيان . بينهما برزخ لايبغيان . يخرج منهما اللولو و المرجان
ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د
+ ميلاد مبارک
اي راهب کليسا ديگر مزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره مي زند طوس
اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي الامام التقي النقي و حجتک علي من فوق الارض و من تحت الثري الصديق الشهيد صلوه کثيره تامه زاکيه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صليت علي احد من اوليائک و رحمه الله و برکاته
قرار داشتم هرگز آپ نکنم اما اين بيت شعرُ يکي از دوستان برام فرستادن و منُ ياد مرحوح نظري انداختن که سال گذشته همين بيت رُ برام فرستاده بود . به ياد کبوتر امام رضا عليه السلام در اين شب زيبا ي فاتحه بخونيم . حلال بفرمايين اگر زنگ مي زنين و جواب نمي دم يا پيام مي فرستين و بي جواب مي مونه . يا م ح م د
+ بي تو اين آخرين را چه کنم ؟؟؟
و اين آخرين روز را هم بي تو پاي سفرههاي افطار نشستيم آقا جان . و اي کاش ميدانستي اشتياقمان را به با تو بودن . غروب دلگير جمعه آن هم وقتي بداني ديگر بساط ميهماني هم تمام شد دلگيرتر ميشود . کاش بودي و دستي بر سر يتيميمان ميکشيدي و غبار غم از چهرههامان در اين شب عيد ميگرفتي . آقاي خوبم ! دلم نميخواهد پاي سفرهاي بنشينم که تو کنارش نيستي . اين آخرين را به يادت و به نامت و به اميد عفو و بخشش و عيدي تو و با آرزوي ظهورت باز خواهم کرد . آقا دلم گرفته . نميخواهي به من هم عيدي بدهي ؟ نگو که من سهمي از عيدي تو ندارم . من در خانه کريمانه تو آمدهآم و از دست کرم تو عيدي مي طلبم . آقا دلم تنگ است و تو ميداني که بي تو تمامي ماههاي رمضانمان بي عيد به پايان ميرسد . کاش تو هم صدايم ميکردي . و ميگفتي بيا بابا يخ کرد . باشد ميروم . بي تو . اما به اميدت . آقا يادت باشد مرا دست خالي باز گرداندي . من هم يادم ميماند آقاي خوبم !
+ امشب هواي گريه دارم
السلام عليک يا اکرم مصحوب اي همنفس با من بمان امشب هواي گريه دارم
خدايا!صداي مناديت را شنيديم که ما را به ميهماني ميخواند.گرچه لياقت نداشتيم اما رحمت تو ،پاي ما را به سفرهات گشود. رمضان آمد تا غفرانت را هديه بگيريم و چه کرد اين ماه با روزهدارانش. سياهي شبهايش ،سپبدترين انوار رحمت و عفوت را به ارمغان آورد. سحرش ، سحر شيطان را باطل کرد. و روزهايش عطر ملکوت را از بوستان عرش به زمينيان هديه کرد .شبهاي قدرش ، با ترنم آيات الهي و زمزمه نجواگران سحرخيز و اشکهاي جاري و دستهاي بالا رفته به قنوت و قلبهاي هراسان و لرزان ميان خوف و رجا و ابوحمزه رواق جان را به نفحات رحماني مژده داد.بارالها!رمضان آمد و ما به واسطه کرمت مونسش بوديم . نکند حقش را ادا نکرده باشيم ؟نکند هلال ماه از ما به تو شکايت آرد؟قدر ليله القدرش را ندانستيم و زمزمههاي تنهاترين نيايشگر مدينه را نشنيديم و با او همنوا نشديم .پروردگارا!رمضان آمد وما ، ماهي روزهدار بوديم تا به قرب تو نايل آييم.ماهي را در سوزش و رمضان گذرانديم تا به رضا و رضوانت برسيم . ماهي را امساک کرديم تا گوهر بندگي را از صدف فطر صيد کنيم .کريما!سجادهمان هنوز پهن است و زمزمه «اللهم رب شهر رمضان » بر لبانمان .نگاه غريبانهمان ،قصه غربت و هجران روزها و روزههاي رمضان را دارد.و اما کريما!عيد فطر با شکوهترين بدرقه اين ضيافت است . وداع ماه هدايت گرچه دشوار است ، ليکن به عشق نماز روزهداران و بيعت دوباره با امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف اين وداع شکر مي طلبد .
و الحد لله علي ما هدانا و له الشکر علي ما اولينا
+ شراب طهوراييِ کوزه من
خاک بر سرم شد . راهي براي فرار هم ندارم ! چه بگويمش اگر از من پرسيد در کوزهات چه داري؟ اي واي بر من چه کنم ؟ اي خدا ! باور کن ديگر نخواهم نوشيد اگر آبروي مرا حفظ کني . باور کن خدا . باور کن .
_ در کوزه ات چه داري ؟ _ سرکه است يا رسول الله . _ کمي از سرکه ات به ما بنوشان . _ واي ! چه خاکي بر سرم شد . چه کنم . راهي ندارم . هر چه بادا باد . بگذار کف دست خالي نماند . _ سرکه خوبي است .
****
خداي خوب من ! من هم ميدانم چه خاکي بر سر خودم کردهام . ميدانم راهي هم براي فرار ندارم . و اگر از من بپرسد در همين شبهاي قدر ، که در کوزهام چه دارم تو خوبتر ميداني که هيچ . جز خطا و عصيان و گناه و پردهدري و روسياهي هيچ ندارم . و اي واي بر من که حتي نميدانم چه کنم ؟اي خدا ! من ميدانم که اگر عهد ببندم ، هم چون بارهاي ديگر و ماههاي رمضان ديگر و قدرهاي ديگر عمرم بر پيمانم وفادار نميمانم . باور کن خدا ميخواهم وفا کنم اما خودت بهتر ميداني ، شيطانم وفادارتر است به من .چه کنم خدايا ؟ باور کن خدا ! آبرويم را نميخواهد حفظ کني . براي خودم نميگويم اما خدايا ! دل او را که ميتواني شاد کني . ميتواني نه ؟ مرا کمک نکن چون ميدانم که پايبند نميمانم .اما خداي خوبم ! دل مولايم را شاد کن . او که وفادار است و پايبند . باور کن خدا . من آبروي خودم را نميخواهم . شادي دل مولايم شيرين تر از آبروي من است .ميدانم که ميارزد ، عفو و گذشت و بخشايش تو در برابر شادي دل مولايم . من از تصورش دلم غنج ميرود چه رسد به اين که کرم تو در اين شبهاي بيبديلت شامل حالم شود .تو خداي مهربانم ! آلودگي و ناپاکي درونم را به شراب طهورايي محبت مولا نوش کن و بگذار به پاي اندک محبتي که به آقايم دارم و ميارزد نه ؟ ببين خداي مهربانم ! نگو که معرفت بايد داشته باشم و محبت کمي که دارم نميارزد . من اگر معرفت نداشتم که محبتش در دلم نمي افتاد .خداي مهربونم ! ببين من دروغ نميگم . نميگم تو کوزهام سرکه دارم که بخواي آبروي منو بخري اما من فرياد ميکنم که تو دلم شرابي دارم که از زمزم تو هم نابتره . اصلا زمزم تو به همون عشقي ميجوشه که دل من . پس به حق اين آخرين شب قدرت ، دل آخرين حجتت رو شاد کن .
به ياد مرحوم نظري امشب ي بند از جوشن کبير رو حد اقل بخونيم و ثوابش رو نثار روحش کنيم .
+ تمنا ...
امشب رو به محراب خونين ماه سرافراز و همراز چاه ،ناله هاي پر سوز و آه يتيمي مان را تا آسمان اجابت تمنا کنيم .
اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته و محبيه و اجعلنا من المستشهدين بين يديه
+ ماه سرافراز،همزاد آه و همراز چاه
اندوهناکترين غروب و طلوع را ديدهايد ؟ غروب غمبار خورشيد محراب عشق و طلوع خورشيد سرمشار آسمان کوفه !ديده خون باريد که محراب کوفه رنگ شهادت گرفت !اشک افشانيد که نقش خون ، بر زيباترين سجاده دلدادهگي ترسيم شد .بند دل تسبيح هم صد پاره شد که تربت ابو تراب را به خون ، گِل کردند . نکند قيامت نزديک شده است « اقتربت الساعه و انشق القمر »ماه سرافراز مدينه را فرق شکافتند و قرآن ناطق شمشير خورد و به ملکوت رجعت کرد !
در سحرگاهان بود که سخا و صداقت و آيه انفاق به معراج رفت !در سحرگاهان بود که تمامي جوانمردي و فتوت را تا آرامگه هجر تشييع کردند !در سحرگاهان بود که مهر و عطوفت را به تيغ جفا و نفاق زهرآلود کردند و کفر و ظلم را زنده کردند . در سحرگاهان بود که عدل و داد براي هماره يتيم شد . در سحر گاهان بود که ليله القدر تفسير شد و قدر و منزلت گرفت « سلام بر ليله القدر حتي مطلع الفجر »در سحرگاهان بود که چاه تنهايي علي هم تنها شد .
تاريخ در ظلمت خواهد ماند که آيه ولايت را به خاک و خون کشيدند .زمزم به ياد زمزمههاي سحرگاهان براي هماره تاريخ اشک ميريزد و ميجوشد . و رمضان براي هميشه سوگوار امير حماسهها خواهد ماند . کعبه در عزاي مولود خويش هماره سيهپوش شد .
ملايک در شگفتند که چگونه آيه امانت را ،آيه اتمام دين و اکمال نعمت را فرق شکافتند و ارض و سما و شمس و قمر هنوز از حرکت بازنايستاده اند ؟ملايک در حيرتند که چگونه خير الراکعين ،خير المستغفرين ، خير المنفقين را به تيغ کين کشيدند و کوفه هنوز سراپا ايستاده است ؟مگر نداي جبرئيل را نشنيده بودند که السلام عليکم يا اهل بيت النبوه که اين چنين پاسخ گفتند لا اسئلکم اجرا الا الموده في القربي را ؟مگر بيعت غدير را نديده بودند که صراط مستقيم و حبل متين را رها کردند ؟ او که دنيا را به شبزدهگان بخشيدهبود و آن را سه طلاقه کرده بود ! چه شد که دنياصفتان و دونمسلکان حتي به دلپريشي يتيمان کوفه هم رحم نکردند ؟
سر بر شانه کدامين ماه بگذارند ، يتيمان کوفه که مدينه در بهت است و کوفه در سوگ ماه دلآراي خويش!مگر عشق علي را نچشيده بودند که چنين بغض او را کالمهل يغلي في البطون به جان نيوشيدند و سموم و حميم و زقوم را نيش جان خود کردند ؟مگر آيه تطهير را نخوانده بودند که چنين رجس و سِحر شيطان را در سحرگاهان و در سجده عشق او بيشرمانه به جان خريدند ؟
مولا جان ! آه سوگمندان و يتيمان بهجاي آواي حزين شبانهات به استقبال سپيده رفت .شانه نخلهاي مدينه لرزان از فراق تو سر فرود آورده اند .کوچههاي کوفه مشتاق قدمهاي توست که عشق را در نيمه هاي شب در ميان خانههاي يتيمان قسمت کني .مسجد کوفه دلتنگ است ، دلتنگ نالههاي «فکيف اصبر علي فراقک» .محراب کوفه دلتنگ مويههاي جگرسوز توست : «اللهم اني اسالک الامان .....»مولا جان ! اي زهراييترين شهيد ! اي مقتدرترين مظلوم شيعه ! در سجدهات چه خواستي که چنين مستجاب شد ؟اي زاده بيت خدا که در خانه خدا و در ماه خدا به ميهماني خدا رفتي ، به خداي کعبه که رستگار شدي .
+ همسرخورشيد،مادر ماه
يادت هست مادر! کوچههاي مکه را و کاروانهاي تجارتيات و تو را که ثروتمندترين بانوي مکه ناميده بودندت؟يادت هست مادر!روزگاراني را که بزرگان قريش براي به چنگ آوردن اندکي از اعتبار تو سر و دست ميشکستند؟يادت هست مادر! آن روز را که بزرگ قريش به ديدنت آمد و سرنوشتت يک باره ديگرگون شد؟يک سو ابوطالب بود و تمام مجد بنيهاشم و ديگرسوي تو بودي و تنها يک لقب «ثروتمندترين بانوي جزيره العرب»؟... و تو همه را به يک سو نهادي و به ديگر سوي پيوستي ؟يادت هست مادر! آن زمان که آغاز شراکتت با محمد را به رخ بزرگان قريش ميکشيدي و وقتي غلامت ميسره آن چه را در سفر ديده بود برايت بازگو کرد تو سراپا شوق و محبت شدي و حيرتت آنگاه افزون شد که او گفت راهب مسيحي او را موعود انجيل ناميده است. گويي بارقهاي در منتهاي زاويهي دلت يکباره تابيد . و ديري نگذشت که خانهات شاهد حضور محبوبترين شد .يادت هست مادر! در کنار تو آرامترين لحظات پدر سپري شد و عمق تفکرات روحاني اش به اوج رسيد ... تا آن لحظات عجيب و و در آن شب تاريک و در سکوت پرابهام فرشتگان و عظمت کعبه ، در خانهات کوفته شد و تو مبهوت و سرگشته در را به روي محمد گشودي و درخشش رويايي چشمان پدر تو را خيره کرد ._ خديجه! مرا بپوشان که سراپايم ميلرزد . و شايد سنگيني و بار امانت بود که دوش پدر را ميلرزاند . و ساعتي ديگر: يا ايها المدثر قم فانذر
و تو نيز با محمد برخاستي و قامت افراشتي و راسخ و با ايمان و با تبسمي آرام همقدم و همدل با پدر شدي و از آن روز آغاز شد : سنگبارانها و رنجها و غارت کاروانهايت و تو دست از ياري پدر نکشيدي و لحظهاي تنهايش نگذاشتي .مادر ! تو را چه بخوانم که آغاز و پايان محبتت به پدر را هاله اي از نجابت در برگرفته است ؟مادر ! تو را چه بخوانم که تمام داراييات را به پاي علاقه آسمانيات به محمد فدا کردي و خداي در برابر اين همه ، تنها يک محمد به تو بخشيد .محمدي که آخرين در گنجينه رسالت بود.و سرنوشت تو را تا شعب ابيطالب کشاند و تو ساحل آرام پدر بودي در آن سال هاي بهت و حيرت. در آن سال هاي تنهايي و غربت. و پس از آن تنهايمان گذاشتي بيآن که تا آخرين لحظات حياتت پدر را تنها بگذاري اما بايد ميرفتي . مادر! مرا ، دختر سه سالهات را تنها گذاشتي تا براي پدر مادري کنم و جاي خالي تو را براي او پر کنم .مادر! نگفتي شانههاي من هم زير اين بار سنگين ميلرزد ؟ مادر گيسوانم هنوز دستان تو را به خود ميخواندند و تو ديگر نبودي . مادر! رفتي و باور کن خوب بود رفتنت تا نباشي و شانههاي تو هم از بار غم تنهايي من و پدر نلرزد . مادر! از ياد نميبرم دم رفتنت و آن نگاههاي نگرانت را که بعدها دانستم معناي آن نگاهها را که تا دم آخر مرا مينگريست . مادر! چه خوب بود که نبودي تا ببيني چگونه مزد رسالت پدر را دادند ؟ مادر! نبودي و چه خوب بود که نبودي و نبيني با يگانه دخترت چه کردند و چگونه امانت تو را پاس داشتند ؟مادر! بگذار بگويمت که مزار گمشده امروز من حکايت از غربت ديروز تو دارد . در کنار تربت آرام اما مهجورت شايد دلهاي شيفتگاني را ببيني که به زيارت تو آمده اند و در پي مزار گمشده من نيز روان شدهاند و نيافتهاند . و ميدانم که تو همه را به گرمي ميزبان خواهيبود .
* اين همه وقت شرمنده مرحوم حسن نظري که يادم مي رفت شما رو دعوت کنم براش فاتحه اي بفرستين
***نوشته منتخب
+ درد دلاي همه خدابيامرزا
هي ميخونم و ميگم و ميخوام اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد . ولي زندگيم هيچ ربطي به اين بندگان خدا نداره . خب اين طوري ميشه که احساس ميکنم مردم.ولي بازم داد ميزنم خداجون! گيرم هم که مرده باشم تو خودت که ميتوني اين دل مرده روزنده کني و شاداب
نداري از اين بيشتر که تو مهموني خدا هم هيچي گيرم نمياد ؟ بيچارگي از اين بدتر که به همه بدن و من نتونم بگيرم. باشه من ناتوان و فقير اما خدا تو که به همه مي دي . منم هستم ها .
گفتم که گرسنه ام. نه فکر کنين نمي خورم . نه شکم مبارک پره اما اين روحمه که دنبال ي غذاي درست و حسابي ميگرده . و تو اين ماه خدايا فقط از تو برمياد که هواي مهمونت رُ داشته باشي.
خوب مي دونم که هر بار که تو رو عصيان مي کنم مثل آدم و حوا ، ي تيکه از لباس تقوام کنده ميشه . خودت گفتي و لباس التقوي خير . خدا برهنه ام . کمکم کن .
بدهکارم . مگه از من چه اجر و مزدي خواسته بودن غير محبت و مودت ؟ خودم ميدونم . خدايي دوستشون هم دارم اما کم ميذارم . و هميشه بدهکار ميمونم . ديگه بدهکاريام خيلي زده بالا . خدا جون خودت بايد ي کاري کني .
آره مصيبتزده ام . يتيمم . تنهام . کسي که پدر بالا سرش نيست هر بلايي سرش مياد . خدا خودت به حق همين روزا زودتر من مصيبتزده رو نجات بده .
غريبم . ميدونم اينُ و همه ميدونن . جاي من نه اين دنياست که بايد برگردم و به وطنم برسم .خدايا خودت منُ به وطنم برگردون .
ميدونم اين قدر تو اين دنيا خودم رُ به هر چيز و ناچيزي وابسته کردم و تو دام اين دنيا اسير شدم که فقط کار خودته که منُ از اين دام رها کني.
خداي مهربونم . من تنها اين همه گرفتاري ندارم که . همهمون همين طوري گرفتاريم . خدايا خودت همه ما رُنجت بده .
خدايا ميدونم درد و درمون از خودته و ميدوني که بد جوري مريضم . روحم از تنم خسته تر و فرسوده تر . جانم رو درمون کن خدا . تنها نويي که شفا ميدي.
خودت که ميدوني من بااين همه نداري اميدم فقط به دارايي خودته . خودت از داراييت به همه ماهم بده .
خدا ميدوني که حال خوشي ندارم . پس خودت بايد آستين بالا بزني و ي کاري برام بکني . يادته چقدر خوندم که حول حالنا الي احسن الحال و الان وقتشه .
اصلا من مگه توان پرداخت اين همه بدهي رو دارم ؟ خدا جون خودت بدهيام رو صاف کن و منو از زير اين بار سنگين نجات بده . ميدونم که کار،کار خودته . خب ماه هم که ماه خودته. مي دونم تو همه کار مي کني. منتظرم .
اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ،اللهم اغن کل فقير ، اللهم اشبع کل جائع ،اللهم اکس کل عريان ،اللهم اقض دين کل مدين ،اللهم فرج عن کل مکروب ، اللهم رد کل غريب ،اللهم فک کل اسير ،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمين ،اللهم اشف کل مريض ،اللهم سد فقرنا بغناک ،اللهم غير سوءحالنا بحسن حالک ،اللهم اقض عنا الدين و اغننا من الفقر ،انک علي کل شيء قدير
[12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]