صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ درباره من
خدابيامرز[61]من درست روزي به دنيا آمدم که او وداع کرد
روز نوشت يک دانشجو [151]سرکار ريتا [156]نوشته هاي يک ناظم [167]بوي پيراهن يوسف [202]يادداشت هاي يک استشهادي [143]حاج حميد [109]يادداشت هاي فرزند زمين (هاتف) [175]نگين [177]کلرجي من [165]کوچه باغ ملکوت [141]تو خود حجاب خوي حافظ از ميان برخيز [202]يک امل مدرنيسم نشده [199][آرشيو(12)] مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد 1 2 > + به من چه ؟ دوشنبه 13 اسفند 1386 ساعت 8:32 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار آدم بايد ي کم خل بزنه تا بشينه در مورد غزه بنويسه . به من چه که دارن زن و مرد و پير و جوون رو مي کشن يا نه ؟ به من چه که آب دارن يا نه ؟ به من چه که برق دارن يا نه ؟ به من چه که اجازه رسوندن مجروحا رو به بيمارستان مي دن يا نه ؟ به من چه که مواد غذايي به مردم غزه مي رسه يا نه ؟ به من چه که دارن تو ويروونه هاي موشک خورده شون زندگي مي کنن يا تو خونه ؟ مهم اينه که من زنده بمونم . خوش بگذرونم . نسکافه حالا گاهي با مارک نستله بخورم گاهي هم با مارک تازه جاکوپز . من حتما هفته اي ي بار بايد استخرم و هم برم . آخه فرصت خوبيه براي فکر کردن . هم چي که از آب ميام برون مي شينم ي گوشه و تموم تفکر فلسفي م همون موقس که شکل مي گيره . مهم اينه که من برق دارم و مي تونم هر وقت دلم خواست با pc م کانکت شم . البته خاک بر سر اينترنت ايران که جيگرم و خون مي کنه بس که سرعتش پايينه . البته تلويزيون و که روشن مي کنم و اين مجروحاي غزه رو مي بينم هم چي ي کم حالم بد مي شه . به خودم مي گم اين اديسون هم بيکار بود برق و اختراع کرد ؟ که ما الان اين منظره هاي مزخرف و بايد ببينيم ؟جدا راس مي گن به اينا غذا نمي رسه ؟ اين بدبخت بيچاره ها پس چي مي خورن ؟ من که ي روز از اين چيپس خارجي ها گيرم نياد دق مي کنم حالا بمونه که مال ي شرکت صهيونيستيه . باور کنين منم گاهي پيش اومده گفتم مرگ بر اسراييل . حتي با برو بچ جلو سفارت نميدونم کجا بود جم شديم . آها اين سازمان ملل اينا بود فک کنم. برا عيد حوصله بندر رفتن ندارم . حوصله هواي مزخرف شمال و هم ندارم . امروز صبح قبل از اين که بيام ادراه رفتم سفارت فرانسه ويزا بگيرم . خاک بر سر اين ملت کنن . همه اينگار مي خوان بريزن پاريس. جمعيتي بود . آخرش هم دعوا شد و پليس اومد و هيچي ديگه مجبور شدم بذارم برا فردا . حالا سارکوزي از اين اسراييلي ها طرفداري مي کنه ، بکنه به من و تو چه ؟ مي گن ياهو ايران و تحريم کرده برا همين فضولياس ديگه . به ما چه نمي دونم . کاش يکي ژيدا مي شد به اين ايرووني جماعت بگه بابا شما ها وکيل وصي مردم غزه و کابل و بصره و نمي دونم دورقوز آباد نيستين. ي کلوم ختم کلوم . مهم اينه که تو اين دو روزه دنيا حالشو ببري . با تجمع و تحريم و مرگ بر اسراييل هيچي عوض نمي شه . بذار ما حالشو ببريم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + العاقل تکفيه الاشاره يکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 8:42 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بخشي از سازمان اطلاعات مرکزي آمريکا بنام "مرکز منابع باز" (Open Source Center) فقط وظيفه دارد که در اينترنت، در سايت ها و وبلاگ هاي شخصي به جستجو پرداخته و پس از جمع آوري و ترجمه اطلاعات بدست آمده، آنها را آناليز نمايد.داک نکوين (Doug Naquin) مدير اين مرکز مي گويد: ما بدنبال اطلاعات به هر جا سر مي کشيم.وي با اشاره به سايت هائي از قبيل My Space که منبع ارزشمندي از اطلاعات براي سي آي است مي گويد: ما افراد خود را براي جستجوهاي پيچيده در اينترنت و نحوه يافتن اطلاعات و سپس آناليز آنها آموزش مي دهيم و اين امر از يک جستجوي ساده در گوگل فراتر است. ما بدنبال اطلاعاتي هستيم که در روزنامه هاي صبح قابل دسترسي نيستند.داک نکوين مي افزايد: ما به جاهائي سر مي زنيم که پنج سال پيش وجود خارجي نداشتند.ما به چت روم ها سر مي زنيم و سعي مي کنيم که از اوضاع جلوتر حرکت کنيم. گروههاي کاري داريم که عکس هائي که مردم با تلفن هاي دستي خود گرفته اند، بررسي مي کنند.مدير "مرکز منابع باز" تصريح مي کند: يکي از مهم ترين منابع اطلاعات ما وبلاگها هستند. دو سال پيش براي اولين بار پي برديم که بلاگ هاي ايراني يکي از منابعي هستند که ارزش توجه خاص را دارند. کميسيون 11/9 و کميسيون سلاحهاي کشتار جمعي پس از حوادث 11 سپتامبر هر دو به ما گفتند که بايد توجه گسترده اي به اين منبع آزاد و باز شود و از آن حداکثر بهره برداري بعمل آيد.براي درک اهميت اطلاعات منابع باز لازم است به گفتههاي ري مک گاورن آناليست برجسته CIA که در مقاله اي به نکته اي باور نکردني اشاره مي کند اشاره کنيم، او مي گويد: بگذاريد رازي را براي شما برملا کنم. شايد باور آن سخت باشد اما آناليست هاي ما80 درصد از داده هاي خود را براي تهيه تحليل ها، از رسانه هاي عمومي و همان اخباري که در اختيار عموم قرار دارد اخذ ميکنند . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + بزرگ ترين آرزوهاي من جمعه 26 بهمن 1386 ساعت 3:19 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بزرگترين آرزوي من اين است که چون علي باشم. يکي ديگر از آرزوهايم اين است که يک چاه داشته باشم که هر از چند گاه به تناوب ظلم هاي زمان و نامرادي هاي آناني که خود را يار من مي دانند در آن فرياد کنم اما غريبه اي از سوداي دل پر دردم خبر دار نشود مباد که جامعه اسلامي که از هر سو مورد تهديد دشمن است آسيب ببيند . يکي ديگر از آرزوهاي هميشگيام اين است که نه در محبتم غلو کنم و نه در دشمني ام . ديگر آرزويم اين است که در روزگاري که دشمن در کمين است تا از تفرقه ما سوء استفاده کند و اسلام و انقلاب را به زمين بزند آن هم نه از طريق دشمنان که به وسيله منافقان ، من هوشيار باشم و بدانم حرفي که مي زنم آب به آسياب دشمن است يا بازگويي حقيقتي تلخ که بايد جامعه آن را بداند . آرزوي ديگرم اين است که حتي حرفهاي سراسر توهين ديگران را با درايت و منطق و چنان عقلاني پاسخ دهم که کساني مثل اين آقاي ابطحي و سيد ابراهيم نبوي ها کيف نکنند .آرزوي ديگرم اين است که واقعيت ها را آن طور که هست ببينم . حق را هر چند کوچک ، حق و ناحق را هر چند بزرگ باشد و به ضررم ، ناحق بدانم . خدايا! به ما تاب و تواني ده که چونان علي نامردي ببينيم و آن گاه که بايد براي حفظ کيان اسلام و وحدت مسلمانان سکوت کنيم . به تناسب زمان چونان حسن صلح کنيم و چون حسين شير بيشه نبرد باشيم. خدايا! همه ما را هدايت کن تا به غربت امام مان بيش از اين دامن نزنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + از شور تا شعور جمعه 12 بهمن 1386 ساعت 12:36 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار روزهاي پيروزي انقلاب براي من يادآور يک التهاب و شور و عشق خاصي است که البته نزديک به 12 بهمن اين شور بيشتر به يک اضطراب بدل مي شود و هر چه به دنبال علت اين اضطراب مي گردم چيزي غير خاطرات اين روزها نمي يابم . کودکي بيش نبودم و شور انقلابي آن روز بيش از آن که همراه با شعور باشد جهت گرفته از اطرافيان و بزرگترهايم بود . لذا با ترس هاي کودکي گاهي همراه مي شد . امام مي آيد يا نه ؟ مي گذارند انقلابي ها راحت شوند يا نه ؟ بختيار با هواپيماي امام چه خواهد کرد ؟...... براي همين از آرامش آن روز امام هميشه متعجبم و امروز فهميده ام که از سر ايمان محکم و اراده آرماني او بود . بعدها که انقلاب پيروز شد و بحث هاي اعتقادي جدي تري خصوصا با توده اي ها و منافقين شکل گرفت من هم خيلي جدي مباحث را حتي در مدرسه دنبال مي کردم البته باز هم کودکانه يا بهتر است بگويم کورکورانه . آموزگار کلاس پنجم مان که روزي بحث هاي سياسي ما را شنيده بود به همه مان درس بزرگي داد . از تک تک ما پرسيد سند اين حرف تو کجاست ؟ خودت خوانده اي يا شنيده اي ؟ و خوب من هم يکي از شرمنده هاي آن جمع کودکانه آن روز شدم . اين پنبه را از گوشم درآوردم که حرف به قول امروزي ها مفت نزنم که حرفم بها وقتي دارد که با حساب و کتاب باشد . اين روزها بحث انتخابات داغ داغ شده و يکي مان اعتراض به شوراي نگهبان مي کنيم و يکي مان به فلان کانديد و ديگري به آن حزب و ....اما چقدر حرف مان بها دارد و مي ارزد الله العالم . اصلا اعتقادي به بي تفاوتي در اين امور را ندارم که به شدت متعقدم بايد هشيار بود و دقيق . اما رعايت صداقت و جانب ادب و انصاف و منطق را فراموش نکنيم .بگذاريم اين شورهاي انقلابي که هر از چند گاهي در عرصه انتخابات ظهور مي کند همراه با شعور باشد و از سر ايمان و باور . شايد آرامشي از جنس آرامش حضرت امام به ما هم ارزاني شد . بگذاريم با شکوه ترين روزهاي کشور مان سرشار از شعور باشد . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ستاد هاي سياسي برف روبي سهشنبه 9 بهمن 1386 ساعت 8:30 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار داشتيم مي رفتيم که ي کار اداري عقب افتاده رُ انجام بديم . از جلوي بيمارستان تخصصي ارتوپدي و استخوان رد شديم . نميشد راحت راه رفت . بايد با تامل و آرامي مي رفتيم . با برف سنگيني که ديروز آمده بود طبيعي بود که پياده رو اين قدر يخ زده باشد . به نظرم آمد بيچاره بيماراي دست و پا شکسته که مي خوان برن بيمارستان . شکر خدا به خير گذشت . *** بايد از خيابان رد مي شديم . يک خيابان يک طرفه . کاري نداشت . نه برفي بود و نه مشکلي . برف ها همه زير چرخ ماشين ها آب شده بودند . *** آن طرف خيابان باز هم بايد وارد پياده رو مي شديم . بهش گفتم جون مادرت مواظب باش . نمي خوام دوباره خيابون ُ برگردم . ديدي که چه جوري اون ور يخ زده بود . *** اما اين ور خيابان پياده رو پر بود از شن ريزه و نمک . نمي گم تميز تميز بود . اما حد اقل آدم با خيال راحت قدم بر مي داشت . ليز نمي خورد . ي دفعه ياد تشکراي نماينده هاي مجلس از شهردار محترم تهران افتادم . خوب حق داشتن . واقعا پياده روهاي جلوي مجلس خوب شن ريزي و نمک پاشي شده بود . بهش گفتم . ديدي مجلسيامون حرف ندارن . به روزن . حق دارن از جناب قاليباف تشکر کنن . *** تو دلم خنديدم . اول سطل زباله سياسي ، بعد آسفالت سياسي ، بعد سنگفرش سياسي . تازگيا هم تابلوهاي کوچه پس کوچه سياسي . حالا هم که برف روبي سياسي . *** گفت :دستم بشکنه که نماينده هايي رو انتخاب کردم که به جاي اين که ي زحمت به خودشون بدن و برن ي سرک بکشن تو خيابوناي پايين شهر يا نه دست کم برن ي عرض خيابون رد شن ببينن جلوي بيمارستان اون ور خيابون چه خبره فقط جلو چشم شون رُ مي بينن . گفت : نکنه اينا تو ارائه قوانين و ساير وظايف شون ديدشون همين اندازس ؟! ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + يکي هست جوابمُ بده؟ سهشنبه 17 مهر 1386 ساعت 5:28 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار ما بايد چي بخوريم ؟ چي بخريم ؟ چي بپوشيم ؟ با چي بازي کنيم ؟ ...... ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + فرش و عرش جمعه 13 مهر 1386 ساعت 8:44 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار - من سالهاست اسکي مي کنم. برف، کوه، اسکي جزئي از وجودمه. خيلي لذتبخشه. اگه نيام روحم خسته مي شه. اين دفعه بايد طلا رو ببرم. سه روز ديگه ولنتاينه و من ميخوام مدالم رو به دوستم هديه بدم. - خيلي ها هنوز چشم به راهند. اين امانت هاي خاکي که نه، اين گنج هاي پنهان و خفته در خاک بايد به آغوش خانوادههاشون برگردن. هنوز هم تکه اي استخوان، پلاکي يا نشوني ميتونه هديه خوبي براي چشمان منتظر مادري، همسري و فرزندي باشه. - ميام اينجا احساس سرمستي و رهايي مي کنم . توصيف شدني نيست. آدم اينجا احساس غريبي داره. دوست داري هر چي انرژي داري ذخيره کني و همه را يکجا از بالاي دشت سفيد پربرف که پايين مياي سُر بدي. اون وسطا هم همه گلوت رو پر از حرفهاي نگفتهات کني و فرياد بزني. - دوست داري بشيني و اونا که اينجا بودن فرياد برآرن و با تو حرف بزنن و تو فقط گوش باشي و گوش؛ تمام وجودت رو بدي تا مرداني رو که زير اين شنها آرميدن و دستاشون از خاک تا افلاک هنوز هم براي تو بلنده ، از عرش ِ زير اين فرش خاکي روايت کنن. - مي دونين اسکي و لذتش به اينه که روي برفاي انبوه و فشرده باشه. مشکل اصلي ما همين عدم فشردگي برفه. تو ژاپن برف رو از شمال به جنوب ميبرن که بچه ها برف بازي کنن، ولي تو مملکت ما براي ورزش هيچ اهميتي قائل نيستن و مسوولين به فکر جووناي اينجا و تفريحشون نيستن. - ميدونين بعضي جاها 30-40 سانت روي زمين رمل آمده. حتي در برخي مناطق که بچهها روي مين رفتن، دشمن روي پيکرها رو دوباره مين کاشته. اين دو لايه کار رو سخت کرده ... - امکانات هم نداريم. فدراسيون ِ همه چي داريم. اما فدراسيون اسکي اصلا وضع خوبي نداره. - امکانات اينجا ابتدا در حد صفر بود. چند تا بيل و کلنگ بود و غذا هم نون و پنير و گوجه. الان وضعمون بهتر شده، کنسرو بادمجون و لوبيا هم داريم. اينجا اغلب شيميايي و جانبازان و نمي تونن هر غذايي رو بخورن. کم آبي بيداد مي کنه. البته چن وقتيه که بيل مکانيکي از لشکر 27 آورديم. - تو اين منطقه فقط 2 يا 3 تا کافي شاپ داره. يه هتل کم ستاره هم داره و البته بيکلاس. من که ترجيح ميدم برم سوئيس، تورنتو و بالاخره هم اين کارُ مي کنم. - البته از دولت توقع نداريم. نه پول، نه مقام و نه تقدير نامه ولي کاش ي دوربين داشتيم. از همينا که امروز دست هر بني بشري هست تا از اين همه صحنههاي تکرار نشدني فيلم بگيريم. - تبليغ و برنامه ورزشي فقط فوتباله! اصلا از اسکي حرفي نيست. بايد صدا و سيما به اين ورزش بپردازه. بماند که ما هر چي بگيم به جايي نميرسه. بعد مي گن فرار مغزها. خوب همينه که ورزشکارامون ميرن تو تيم هاي خارجي. - کاش اين روزنامهها و مجلات که عکس و اخبار بازي تيم بنفيکاي پرتغال رو چاپ ميکنن، از چاپ عکس و گزارش درباره تفحص و شهداي مظلوم اين قتلگاه طفره نرن. بمونه که يکي از آرزوهاي محال هست که داغش به دلمون مونده. کاش يک باني خيري پيدا بشه و فقط ي دفعه کل بچههاي تفحص رو ميبرد به زيارت آقاي خامنهاي. همين شهيد سيد علي موسوي دلش پر مي زد براي ديدار آقا. آخر هم آقا رو نديد. شليک تير و سوت اسکي بازها را به دره و شيب تند روي برفها سرازير کرد... زيارت عاشورا مي خونن و با توسل به اهلبيت (عليهم السلام) کار رو شروع مي کنن تا زودتر به هدف برسن. با عصبانيت چوب هاي اسکي رو پرت کرده و انگار صحبت مي کنه. - لعنتي کلي عقب افتادم. سرعتم گرفته شد. تو اين مملکت هيچي درست نيست. تو ديگه از کجا جلوي من سبز شدي. لعنت بر تو. لعنت بر همه. با خودش حرف ميزنه. چيزي رو بغل گرفته. - اگه غيرت داشتي ميزدي. آخر به تو هم ميگن مين؟ وجود داشتي ميزدي. مردي بزن. من که اينجا وايسادم. جون مادرت بزن. بلند شده و به حرکت ادامه ميده.لحظات پاياني مسابقهاس. خوشحال و خندان پيش ميره. دستش رو بلند کرده و برا تماشاچيان تکون ميده. صداي قهقهاش رو از حالا ميشنوم. به نظر مي رسه لحظات پاياني مسابقهاس. 700-800 مين خنثي شده و تمام چاشني ها رُ تو لنگه جورابش جمع کرده . کار گره خورده. فاصلهمون زياده. نميدونم چي شده و يکباره صداي مهيبي به گوش ميرسه. بچهها به اون طرف ميدون. به سجده افتاده. از خط پايان عبور ميگذره و صداي کف و سوت تماشاچيان به گوش ميرسه. اين هم خط پاياني است. اما آغازي دوباره. صداي فرياد و گريه دوستان و همراهان عليآقا به گوش ميرسه. - خيلي خوشحالم. خيلي. به خصوص اينکه اين بار آخرين مسابقهامه. تصميم دارم اسکي رو کنار بگذارم. دلايلم کاملا شخصي است. البته هنوز برنامهاي براي آينده ندارم. اشک و لبخند سرانجام تمام قصههاي هميشه زنده تاريخ است. اي کاش ميشد احساس علي محمودوند رُ بعد از اين آخرين مسابقه پرسيد. اي کاش ميشد پرسيد که علي محمودوند چه ديد و چگونه بايد ديدههاي او را براي هميشه تاريخ به تصوير کشيد . - السلام عليک يا اباعبد الله الحسين . السلام عليک و علي الارواح التي حلت بفنائک ...... ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + مهر من و مهر تو .... يکشنبه 1 مهر 1386 ساعت 4:4 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بردهبودن منُ مدرسه . ميشه اين دختر ما رو ثبت نام کنين؟ و همه بهش خنديده بودن . خانم چه عجله اي دارين ؟- آخه ميترسم وضع بدتر بشه و ديگه نشه و نتونه حتي سواد خوندن و نوشتن ياد بگيره .- اي بابا خانم حرف سياسي نزنين . اين چه حرفيه ؟ ايشالا بهتر ميشه که بدتر نميشه .و هر چي التماس کرده بود گفته بودن نميشه . و بعد اداره ثبت احوال و شناسنامه المثني و تاريخ تولدي بزرگتر از سن خودم .و سال بعد تو پنج سالگي رفتم مدرسه. سر صف به جاي خوندن شعر ملي با جاويد شاهش ، ي شعر ميخونديم در باره کربلا و وقتي ي مدير تحميلي بيحجاب با اون موهاي رنگ و وارنگ براي مدرسهمون آوردن همه داشتيم شاخ در ميآورديم و البته اون بيشتر که بچه هاي جقله همه چه ضدشاهن . آخه جلوي روي اونم حاضر نشديم سرود ملي بخونيم . اول مهر سال چهارم دبستان بودم که شعلههاي جنگ بالا گرفت . هنوز طعم پيروزي زير زبونمون بود که جنگ شد . نميخوام از جنگ حرف بزنم . حوصلهش رُ ندارم . يعني برام تلخه . نه خود جنگا . مثل اينکه دارم ازش مي گم .همين جا کات . ***** درست شش سال بعد از جنگ دست دخترم رو گرفتم بردم مدرسه ثبتنامش کنم . چه گل باروني بود اول مهر . دخترا با مقنعههاي سفيد تو بوي اسفند و لاي عطر گل از زير قرآن رد ميشدن و ميرفتن با معلماشون عکس ميگرفتن. ***** و من اون روز رفتم تو خودم . چقدر تفاوت ؟؟؟ من با ترس و لرز ميرفتم مدرسه و دائم دلهره چادر و مقنعهام رو داشتم و کلاغ سياهي که بهم گفته ميشد و اينا با اون مقنعههاي سفيدشون مثل فرشتههايي بودن که از بهشت اومدهباشن . و اون جا بود که حس کردم چقدر دوست دازم به روزاي جنگ و اتفاقات اون روزها فکر کنم . صداي صلوات بچه ها و مادرا منُ با خودش تا روز اعزام رزمندهها از در مسجد برد. بوي اسفند منُ ياد اسفندي ميانداخت که پيرمردا تو جبههها براي رزمنده ها تو شب عمليات دود ميکردن . و دودش منُ تا انفجار خمپاره اي زير پاي برادرام ميبرد . راستي من و شما آرامش امروزمون رُ مديون کي هستيم؟ و اين همه عزت و افتخار که تو صحنه هاي علمي و غير اون داريم از کجا ناشي ميشه ؟ چقدر دوست دارم روزاي آغازين مهر رُ . نه براي خاطرات مدرسهام که به خاطر تقارنش با آغاز فصل رشادتها و دليريهاي جووناي مملکتم . بهم احساس غرور دست ميده و ميدونم که اگه همنسل بچههاي امروز بودم حسرت ميخوردم که چرا اون روزا رُ نديدم . تو اين ماه مبارک مرحوم نظري رُ مهمون ي فاتحه کنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شيرين دم طلا شنبه 30 تير 1386 ساعت 10:25 صبح اصلا به من چه که هاله اسي چي کار کرده . مهم نيس . مهم ي چيزه ديگس که بايد به اون بپردازم . حال مي کنين از بعضي ادماي به شدت متمدن که بوي نوبل هم مي دن . اين ادماي نوبليزه شده هر جايي که اسم دموکراسي باشه حضور فعال دارن . هر جايي که حق ي انسان مظلوم ضايع بشه حتما حضور فعالتر دارن . بي خودي هم اتهام وارد نکنين . اين ادماي نوبليزه شده به شدت هم به فکر احقاق حق اين مظلومين هستن . لذا اصلا براي پول هم کار نمي کنن . مهم اينه که بتونن حق رو به حقدار برسونن . حالا اين حقدار ايراني خودفروخته و وطن فروش باشه ديگه بهتر . ملاک حقه . فکر مي کنين نوبل گرفتن براي چي ؟ خب براي همين روزا ديگه . اصلا نوبل رو به کيا مي دن ؟ به انسان هاي شريفي که خودشون رو وقف کردن که انوشيروان بشن . اصلا اينا از همون نواده هاي جناب انوشيروان هستن که طناب جناب شاه هنوز هم دور گردنشونه . نمي بينين ؟ وا ! خب چشاتونو باز کنين . اصلا برين ي خلاف مرتکب شين ، اين قده مهربونن و خوفن . بدو ميان وکالت تون رو به عهده مي گيرن . آهاي نرين آفتابه بدزدينا ،بريد ي غلط مخملي بکنين . چي مي دونم ي خبر بروني ، از اونور اب پول گيروني براي براندازي ،برنامه ريزوني جهت بر هم زدن امنيت ، شورش به پاکردني توي دانشگاه ها ، چيزي باشه که بيرزه بيان براتون سينه سپر کنن . هويجوري الکي که نيست . نوبل خاصيتايي داره که نمي شه هر جايي خرجش کرد . اصلا براي چي نوبل رو به هر کس ندهندش. براي همين چيزا ديگه . اگرنه اين همه وکيل تو اين مملکت ريخته که دارن تو دفتراشون الو مي خيسونن . وکيل بايد نوبل داشته باشه . جرمم بايد بين المللي باشه . و هم چنين مورد رضايت کاخ سفيد واقع بشه تا اين نوبليزه ها با طيب خاطر و صرفا جهت دفاع از حقوق ستمديدگان بيان وسط .شيرين جون براش فرق نمي کنه هاله جون چي کار کرده يا اکبر خان چه غلطي کرده . مهمه اينه که طنابش از اون ور کشيده شده و بايد ايشون دم تکون بده . مي گين نه ؟ وايسين ،اينا که دست از سر ما برنمي دارن . بايد دموکراسي واقعي تو اين مملکت برقرار شه . تا اون موقع هم هرکي خواست مانع ايجاد دموکراسي بشه و اين دولت و نظام مانعش شد ،شيرين جون مياد وسط و دم تکون مي ده . تماشاش ي کم زمان مي خواد . همين . با هم فيلم سينمايي شيرين دم طلا رو نيگا مي کنيم . . . . ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شيرين ترين سوم تير عمرم يکشنبه 3 تير 1386 ساعت 10:23 عصر بسم الله النور نمي دونم بعد از دوسال مي تونم حس اون روزهاي شيرين و سخت رو براي خودم حداقل زنده کنم يا نه . امروز يکي از دوستاني که خيلي اون روزها ما رو کمک کرد از شمال زنگ زد و سالروز اين حماسه رو تبريک مي گفت . اول صبح به يکي از دوستان امروز و همکاران اون روزهاي پر تلاش و غرورآفرين با حسرت گفتم : فلاني ! امروز سوم تيره. و اون گفت خب مگه چيه ؟ گفتم : هيچي . دوسه ماه تلاش شبانه روزي . شب بيداري . تحمل حرف و حديث اين و اون . جا گذاشتن بچه توي ستادتبليغاتي . فراموش کردن تاريخ امتحان . دير رسيدن به امتحان . تحويل گرفتن طلاهاي مردم .آگاه سازي و روشنگري.بحث با اين و اون براي اينکه ثابت کني بابا به خدا نمي خوام اين عکسا رو ببرم خونمون. فقط نداريم . کمه. بايد به همه کشور برسه . پاسخ محبتاي مردم و ابراز شرمندگي از اون همه لطف.نوشتن متن و شعار و پيام هاي تلفني و ارسالش براي حتي براي شماره هاي ناشناس. فراموش کردن امتحانات پاياني بچه هات .پاسخ تلفن هاي محبت اميز مردم و ثبت تعداد صلوات و ختم قران .هماهنگ کردن بچه ها براي تبليغات منسجم .همکاري و هماهنگ کردن ستادا . بدو برو خونه . ليوان نيست . بشقاب نيست. بابا کامپيوتر نداريم . پرده نداريم . برو خونه ور دار بيار.شيشه ماشينتو عکس احمدي نژاد زدي . بي جا کردي . مي شکنيم.اين از ستاد قاليباف اومده . مي گه اون جا بريز و بپاش بود نموندم .اون از ستاد هاشمي اومده . مي گه اونجا هرکي تبليغات کنه پول مي دن . من نموندم .پنج طبقه رو بگير و برو بالا و بيا پايين .اي بابا بچه ها گشنه موندن .اين يکي اومده خونش رو در اختيار بذاره براي ستاد .اون يکي اومده مغازشو بده .از فدراسيون بسکت باليستا اومدن ماشالا يکي دويست سانت و تو اصلا کنارشون احساس کوتاه قدي نمي کني . بلکه برعکس احساس مي کني چقدر يک دل و يک اندازه فکر مي کنين.اين يکي استاد دانشگاهه و مي خواد تبليغات از ستاد بگيره و ببره براي هيئت علمي و تو بايد بهش بگي نيست نداريم .اون يکي از بيمارستان اومده مي گه پرستارم و همه به اميد من تو بيمارستانن . ي خورده از اون زندگي نامه هاي دکتر به منم بدين ببرم . و تو هي بگي به خدا کمه . شرمندم . نمي تونم . و يکي بياد بگه بابا ! اين پول . بريد باهاش اينا رو چاپ کنين و اين قد به مردم نگين نداريم .اون يکي بياد بگه من چي کار کنم ؟ چه کمکي از دستم برمي ياد ؟از گروه تبليغات بيان بگن واي همايش راي اولياس . جا بهمون نمي دن. ورزشگاها که دست فلانيه . قرار داد بستيم . بهم زدن . و تو مجبور بشي تمام اونايي رو که دعوت کرده بودي بيان همايش ، زنگ بزني بگي شرمنده برگزار نمي شه . بعد دوباره بگي منتقل شد فلان روز فلان جا . بعد بهت خبر بدن . دوباره قرارداد رو لغو کردن.تو مرقد امام هي ازت تبليغات بخوان و بگي شرمنده تموم شد . بيان جلوتو بگيرن که حق نداري اين جا تبليغات توزيع کني و بچه هاي گروهتو دستگير کنن و تو بگي بابا مجوز داريم و ممنوعيت اگر باشه که نيست و فقط داخل مرقده ،چرا فقط براي تيم دکتره و چرا بقيه کانديداها مشکلي ندارن ؟و تو احساس کني که خدايي غير از خدا و ي عزم و اراده نيرومند مردمي هيچکس پشت سر دکتر نيست .و با خودت بگي واقعا اين مردم خيلي فهيمن و هنوز هم بعد از اين همه فاجعه اي که بر سر دين و فرهنگ اين مردم آوردن هنوز هم در پي انتخاب اوني هستن که ديندار تر و صادق تر و مردمي تره .بيان بگن بابا اين دکتر شما خوب اما سياست خارجي نمي دونه . کار نکرده . ادم درستيه اما از سياست کلان چيزي سرش نمي شه و تو هر چي توجيه کني بگن نه اين به درد همون دهه شصت مي خوره.بيان بهت بگن قيافه نداره . زشته جلوي کشوراي خارجي . هي زنگ بزنن که ببخشيد چرا دکتر از خودش و تهمتايي که بهش زده مي شه دفاع نمي کنه ؟چرا دکتر اين همه تحقير و توهين رو تحمل مي کنه ؟ازت بپرسن : ببخشيد راستي راستي پياده روها زنونه مردونه مي شه ؟هي زنگ بزنن بگن لابد مي خواد اسم سمند رو بذاره ذوالجناح و تو با خودت بگي آخ جون لابد اين پيکان قراضه بابا که همش داره جور کاراي ستاد رو مي کشه اسمش مي شه سگ اصحاب کهف !!! خودتو بکشي براي هماهنگ کردن نيروهاي ناظر که در بهترين موقعيت چينش بشن و بعد ببيني وزارت کشوريا کارشکني کردن و کارتا رو صادر نکردن . هي حرص بخوري . هي غصه بخوري . هي بدويي . هي بري . هي بياي .تا اون شب بي نظير که تموم خستگيات از تنت در بياد. آها . رفته بودي بازار . مي خواستي تور بخري براي تزيين سالن . براي همايشي که بالاخره با بدبختي قطعي شد . خسته و کوفته داشتي از مولوي برمي گشتي که بهت زنگ زدن ._ اي بابا حاج خانم کجايين ؟ دکتر قراره بيان بدويين._ جدي؟ اومدم . و تو زنگ بزني به بچه ها بدويين جمع و جور کنين و ي خورده اون جا رو مرتب کنين که خبراييه . _چه خبر؟_ وا خب! شب تولد حضرت زينب سلام الله عليهاست . بجنبين . تا نيومدم هر کار مي تونين بکنين .و تو با اون همه تور بري شيريني هم بخري و بري ستاد . رسيده نرسيده ي برگه برداري و دوباره از نو بنويسي لطفا برادران پس از در زدن و هماهنگي وارد شوند .و بچسبوني رو در ورودي.و ي دفعه ببيني يکي در مي زنه و منتظر جوابه و اون پشت در ولوله اي به پاس و بري ببيني اوني که آرزو داري رييس جمهورت بشه تا مملکتت رو با آرمان هاي امام آباد کنه ،پشت دره و داره به در مي زنه و اجازه ورود مي خواد .و تو احساس کني : عجب عيدي گرفتي شب ميلاد بانوي عزم و عزت .و دخترت بگه واي ديدي کادوي تولدم رو از دست ريس جمهور گرفتم . و تو يادت بياد که اين دختر هموني بود که مي گفت من به هر کي تو بگي راي نمي دم . خودم بايد انتخاب کنم . بايد تحقيق کنم و اون شب به تو بگه خوب ما هم تو جمع شماييم . و تو دوباره عيدي گرفته باشي . بازم بگم . نمي تونم . نمي شه . مگه مي شه ي دنيا شور و شعور رو تو ي صفحه جمع کرد و گفت . روزايي که بالاخره به امروز ختم شدن .و تو با ي اطمينان خاطر و در عين حال دلهره اي اين روز رو تا پس فرداش سپري کردي تا اسمدکتر محمود احمدي نژاد رو به عنوان رياست جمهور منتخب مردم غيور ايرانو رييس جمهور منتخب از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران بشنوي و چه غروري بهت اون روز دست داده بود . اون روزهاي تکرار نشدني فقط ي بار ديگه ممکنه تکرار بشن . راستش اون روزا براي من يادآور دوتا خاطرن.روزاي انقلاب و آماده شدن براي ورود حضرت امام رحمه الله عليه به ايران و روزاي جنگ و عمليات که همه دور هم جمع مي شديم تا هر کاري ولو کوچيک رو انجام بديم . به خصوص يادآور اون روزاييه که براي اولين بار شيميايي زده بودن و همه با تمام وجود مي رفتن بيمارستان براي کمک و پرستاري از مجروحان شيميايي. و فکر کنم برام تداعي کننده ي روزايي بودن که هنوز نديدمشون .اما آرزوي هر بچه شيعه ايه که اون روزا رو ببينه . اون روزاي خدمت در رايحه خوش خدمت ، پر از مظلوميت اما پر از غرور برام تداعي کننده ايام زيباي ظهور هم هست . کاش باشم و لياقت اين رو داشته باشم که پا به پاي همه اون بچه ها که خالصانه موندن و شبانه روز با دست خالي اما با دل پر اميد و با يقين قلبي به اينکه حتما روح الهي روح الله و سرو قامتي سيد علي دوباره در فضاي ايران اسلامي مون دميده بشه منم نوکري کنم و همه جا رو عطر و گلاب بزنم که آقامون بياد و دست مجروح آقا به بيعت دوباره با مولا شفا بگيره .و چه لذت بخشه اگه عمو محمود پسرم اون روز هم ما رو قابل بدونه و بهمون عيدي بده .يادمه اون روزا براي موفقيتش همه جور ختم قران و صلوات و غيره و ذلکي مي گرفتيم . امروز هم براي موفقيت بيشترش دست کم اگه تلاش نمي کنيم همه با هم 14 تا صلوات بفرستيم . بزرگواري وبلاگ با سيد علي تا فتح قدس و مکه رو اجابت کردم و به رسم ادب و وفا به همه اون هايي که اين غرور و خودباوري رو به مردم عزتمند ميهن مون برگدوندند از ياراي دبستاني خودم گلدختر ، آهستان ، پاک ديده ،حاج آقاي سوزنبان و جناب شب نوشت دعوت مي کنم وبلاگشون رو مزين به عطر حضور انقلابي هموطنامون کنن. ياد مرحوم نظري که اي دي سوم تير رو براي زنده نگه داشتن اين روز و روايت دايم اين عزم و افتخار رو با ي فاتحه زنده کنيم . ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] 1 2 > : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
مسجد پيامبر اعظم(ص) شهرک شهيد محلاتييگاندست خط ...لبگزهعشقيفرکانس صفرکالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !شيعه مذهب برتريادداشت هاي دو طلبه خبرنگارگلدخترمدير محترمرند پاکباز آزاد اندیشدم مسيحاييچهارم شخص مجهولمادرانهباباي محمد مهديمن عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت منتکشم بياپاک ديدهکبوتر نامه بربا سيد علي تا فتح قدس و مکهمحض یارعلوم قرآنينگينبانوبلاگسئوالهاي منتظر جوابنقد مَلَستا به کجا ؟سلماحامد احسان بخشميخانهنافذجهان انديشه خداستکلرجي مندل نوشته يه مسافر آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد 1 2 > + به من چه ؟ دوشنبه 13 اسفند 1386 ساعت 8:32 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار آدم بايد ي کم خل بزنه تا بشينه در مورد غزه بنويسه . به من چه که دارن زن و مرد و پير و جوون رو مي کشن يا نه ؟ به من چه که آب دارن يا نه ؟ به من چه که برق دارن يا نه ؟ به من چه که اجازه رسوندن مجروحا رو به بيمارستان مي دن يا نه ؟ به من چه که مواد غذايي به مردم غزه مي رسه يا نه ؟ به من چه که دارن تو ويروونه هاي موشک خورده شون زندگي مي کنن يا تو خونه ؟ مهم اينه که من زنده بمونم . خوش بگذرونم . نسکافه حالا گاهي با مارک نستله بخورم گاهي هم با مارک تازه جاکوپز . من حتما هفته اي ي بار بايد استخرم و هم برم . آخه فرصت خوبيه براي فکر کردن . هم چي که از آب ميام برون مي شينم ي گوشه و تموم تفکر فلسفي م همون موقس که شکل مي گيره . مهم اينه که من برق دارم و مي تونم هر وقت دلم خواست با pc م کانکت شم . البته خاک بر سر اينترنت ايران که جيگرم و خون مي کنه بس که سرعتش پايينه . البته تلويزيون و که روشن مي کنم و اين مجروحاي غزه رو مي بينم هم چي ي کم حالم بد مي شه . به خودم مي گم اين اديسون هم بيکار بود برق و اختراع کرد ؟ که ما الان اين منظره هاي مزخرف و بايد ببينيم ؟جدا راس مي گن به اينا غذا نمي رسه ؟ اين بدبخت بيچاره ها پس چي مي خورن ؟ من که ي روز از اين چيپس خارجي ها گيرم نياد دق مي کنم حالا بمونه که مال ي شرکت صهيونيستيه . باور کنين منم گاهي پيش اومده گفتم مرگ بر اسراييل . حتي با برو بچ جلو سفارت نميدونم کجا بود جم شديم . آها اين سازمان ملل اينا بود فک کنم. برا عيد حوصله بندر رفتن ندارم . حوصله هواي مزخرف شمال و هم ندارم . امروز صبح قبل از اين که بيام ادراه رفتم سفارت فرانسه ويزا بگيرم . خاک بر سر اين ملت کنن . همه اينگار مي خوان بريزن پاريس. جمعيتي بود . آخرش هم دعوا شد و پليس اومد و هيچي ديگه مجبور شدم بذارم برا فردا . حالا سارکوزي از اين اسراييلي ها طرفداري مي کنه ، بکنه به من و تو چه ؟ مي گن ياهو ايران و تحريم کرده برا همين فضولياس ديگه . به ما چه نمي دونم . کاش يکي ژيدا مي شد به اين ايرووني جماعت بگه بابا شما ها وکيل وصي مردم غزه و کابل و بصره و نمي دونم دورقوز آباد نيستين. ي کلوم ختم کلوم . مهم اينه که تو اين دو روزه دنيا حالشو ببري . با تجمع و تحريم و مرگ بر اسراييل هيچي عوض نمي شه . بذار ما حالشو ببريم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + العاقل تکفيه الاشاره يکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 8:42 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بخشي از سازمان اطلاعات مرکزي آمريکا بنام "مرکز منابع باز" (Open Source Center) فقط وظيفه دارد که در اينترنت، در سايت ها و وبلاگ هاي شخصي به جستجو پرداخته و پس از جمع آوري و ترجمه اطلاعات بدست آمده، آنها را آناليز نمايد.داک نکوين (Doug Naquin) مدير اين مرکز مي گويد: ما بدنبال اطلاعات به هر جا سر مي کشيم.وي با اشاره به سايت هائي از قبيل My Space که منبع ارزشمندي از اطلاعات براي سي آي است مي گويد: ما افراد خود را براي جستجوهاي پيچيده در اينترنت و نحوه يافتن اطلاعات و سپس آناليز آنها آموزش مي دهيم و اين امر از يک جستجوي ساده در گوگل فراتر است. ما بدنبال اطلاعاتي هستيم که در روزنامه هاي صبح قابل دسترسي نيستند.داک نکوين مي افزايد: ما به جاهائي سر مي زنيم که پنج سال پيش وجود خارجي نداشتند.ما به چت روم ها سر مي زنيم و سعي مي کنيم که از اوضاع جلوتر حرکت کنيم. گروههاي کاري داريم که عکس هائي که مردم با تلفن هاي دستي خود گرفته اند، بررسي مي کنند.مدير "مرکز منابع باز" تصريح مي کند: يکي از مهم ترين منابع اطلاعات ما وبلاگها هستند. دو سال پيش براي اولين بار پي برديم که بلاگ هاي ايراني يکي از منابعي هستند که ارزش توجه خاص را دارند. کميسيون 11/9 و کميسيون سلاحهاي کشتار جمعي پس از حوادث 11 سپتامبر هر دو به ما گفتند که بايد توجه گسترده اي به اين منبع آزاد و باز شود و از آن حداکثر بهره برداري بعمل آيد.براي درک اهميت اطلاعات منابع باز لازم است به گفتههاي ري مک گاورن آناليست برجسته CIA که در مقاله اي به نکته اي باور نکردني اشاره مي کند اشاره کنيم، او مي گويد: بگذاريد رازي را براي شما برملا کنم. شايد باور آن سخت باشد اما آناليست هاي ما80 درصد از داده هاي خود را براي تهيه تحليل ها، از رسانه هاي عمومي و همان اخباري که در اختيار عموم قرار دارد اخذ ميکنند . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + بزرگ ترين آرزوهاي من جمعه 26 بهمن 1386 ساعت 3:19 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بزرگترين آرزوي من اين است که چون علي باشم. يکي ديگر از آرزوهايم اين است که يک چاه داشته باشم که هر از چند گاه به تناوب ظلم هاي زمان و نامرادي هاي آناني که خود را يار من مي دانند در آن فرياد کنم اما غريبه اي از سوداي دل پر دردم خبر دار نشود مباد که جامعه اسلامي که از هر سو مورد تهديد دشمن است آسيب ببيند . يکي ديگر از آرزوهاي هميشگيام اين است که نه در محبتم غلو کنم و نه در دشمني ام . ديگر آرزويم اين است که در روزگاري که دشمن در کمين است تا از تفرقه ما سوء استفاده کند و اسلام و انقلاب را به زمين بزند آن هم نه از طريق دشمنان که به وسيله منافقان ، من هوشيار باشم و بدانم حرفي که مي زنم آب به آسياب دشمن است يا بازگويي حقيقتي تلخ که بايد جامعه آن را بداند . آرزوي ديگرم اين است که حتي حرفهاي سراسر توهين ديگران را با درايت و منطق و چنان عقلاني پاسخ دهم که کساني مثل اين آقاي ابطحي و سيد ابراهيم نبوي ها کيف نکنند .آرزوي ديگرم اين است که واقعيت ها را آن طور که هست ببينم . حق را هر چند کوچک ، حق و ناحق را هر چند بزرگ باشد و به ضررم ، ناحق بدانم . خدايا! به ما تاب و تواني ده که چونان علي نامردي ببينيم و آن گاه که بايد براي حفظ کيان اسلام و وحدت مسلمانان سکوت کنيم . به تناسب زمان چونان حسن صلح کنيم و چون حسين شير بيشه نبرد باشيم. خدايا! همه ما را هدايت کن تا به غربت امام مان بيش از اين دامن نزنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + از شور تا شعور جمعه 12 بهمن 1386 ساعت 12:36 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار روزهاي پيروزي انقلاب براي من يادآور يک التهاب و شور و عشق خاصي است که البته نزديک به 12 بهمن اين شور بيشتر به يک اضطراب بدل مي شود و هر چه به دنبال علت اين اضطراب مي گردم چيزي غير خاطرات اين روزها نمي يابم . کودکي بيش نبودم و شور انقلابي آن روز بيش از آن که همراه با شعور باشد جهت گرفته از اطرافيان و بزرگترهايم بود . لذا با ترس هاي کودکي گاهي همراه مي شد . امام مي آيد يا نه ؟ مي گذارند انقلابي ها راحت شوند يا نه ؟ بختيار با هواپيماي امام چه خواهد کرد ؟...... براي همين از آرامش آن روز امام هميشه متعجبم و امروز فهميده ام که از سر ايمان محکم و اراده آرماني او بود . بعدها که انقلاب پيروز شد و بحث هاي اعتقادي جدي تري خصوصا با توده اي ها و منافقين شکل گرفت من هم خيلي جدي مباحث را حتي در مدرسه دنبال مي کردم البته باز هم کودکانه يا بهتر است بگويم کورکورانه . آموزگار کلاس پنجم مان که روزي بحث هاي سياسي ما را شنيده بود به همه مان درس بزرگي داد . از تک تک ما پرسيد سند اين حرف تو کجاست ؟ خودت خوانده اي يا شنيده اي ؟ و خوب من هم يکي از شرمنده هاي آن جمع کودکانه آن روز شدم . اين پنبه را از گوشم درآوردم که حرف به قول امروزي ها مفت نزنم که حرفم بها وقتي دارد که با حساب و کتاب باشد . اين روزها بحث انتخابات داغ داغ شده و يکي مان اعتراض به شوراي نگهبان مي کنيم و يکي مان به فلان کانديد و ديگري به آن حزب و ....اما چقدر حرف مان بها دارد و مي ارزد الله العالم . اصلا اعتقادي به بي تفاوتي در اين امور را ندارم که به شدت متعقدم بايد هشيار بود و دقيق . اما رعايت صداقت و جانب ادب و انصاف و منطق را فراموش نکنيم .بگذاريم اين شورهاي انقلابي که هر از چند گاهي در عرصه انتخابات ظهور مي کند همراه با شعور باشد و از سر ايمان و باور . شايد آرامشي از جنس آرامش حضرت امام به ما هم ارزاني شد . بگذاريم با شکوه ترين روزهاي کشور مان سرشار از شعور باشد . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + ستاد هاي سياسي برف روبي سهشنبه 9 بهمن 1386 ساعت 8:30 صبح به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار داشتيم مي رفتيم که ي کار اداري عقب افتاده رُ انجام بديم . از جلوي بيمارستان تخصصي ارتوپدي و استخوان رد شديم . نميشد راحت راه رفت . بايد با تامل و آرامي مي رفتيم . با برف سنگيني که ديروز آمده بود طبيعي بود که پياده رو اين قدر يخ زده باشد . به نظرم آمد بيچاره بيماراي دست و پا شکسته که مي خوان برن بيمارستان . شکر خدا به خير گذشت . *** بايد از خيابان رد مي شديم . يک خيابان يک طرفه . کاري نداشت . نه برفي بود و نه مشکلي . برف ها همه زير چرخ ماشين ها آب شده بودند . *** آن طرف خيابان باز هم بايد وارد پياده رو مي شديم . بهش گفتم جون مادرت مواظب باش . نمي خوام دوباره خيابون ُ برگردم . ديدي که چه جوري اون ور يخ زده بود . *** اما اين ور خيابان پياده رو پر بود از شن ريزه و نمک . نمي گم تميز تميز بود . اما حد اقل آدم با خيال راحت قدم بر مي داشت . ليز نمي خورد . ي دفعه ياد تشکراي نماينده هاي مجلس از شهردار محترم تهران افتادم . خوب حق داشتن . واقعا پياده روهاي جلوي مجلس خوب شن ريزي و نمک پاشي شده بود . بهش گفتم . ديدي مجلسيامون حرف ندارن . به روزن . حق دارن از جناب قاليباف تشکر کنن . *** تو دلم خنديدم . اول سطل زباله سياسي ، بعد آسفالت سياسي ، بعد سنگفرش سياسي . تازگيا هم تابلوهاي کوچه پس کوچه سياسي . حالا هم که برف روبي سياسي . *** گفت :دستم بشکنه که نماينده هايي رو انتخاب کردم که به جاي اين که ي زحمت به خودشون بدن و برن ي سرک بکشن تو خيابوناي پايين شهر يا نه دست کم برن ي عرض خيابون رد شن ببينن جلوي بيمارستان اون ور خيابون چه خبره فقط جلو چشم شون رُ مي بينن . گفت : نکنه اينا تو ارائه قوانين و ساير وظايف شون ديدشون همين اندازس ؟! ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + يکي هست جوابمُ بده؟ سهشنبه 17 مهر 1386 ساعت 5:28 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار ما بايد چي بخوريم ؟ چي بخريم ؟ چي بپوشيم ؟ با چي بازي کنيم ؟ ...... ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + فرش و عرش جمعه 13 مهر 1386 ساعت 8:44 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار - من سالهاست اسکي مي کنم. برف، کوه، اسکي جزئي از وجودمه. خيلي لذتبخشه. اگه نيام روحم خسته مي شه. اين دفعه بايد طلا رو ببرم. سه روز ديگه ولنتاينه و من ميخوام مدالم رو به دوستم هديه بدم. - خيلي ها هنوز چشم به راهند. اين امانت هاي خاکي که نه، اين گنج هاي پنهان و خفته در خاک بايد به آغوش خانوادههاشون برگردن. هنوز هم تکه اي استخوان، پلاکي يا نشوني ميتونه هديه خوبي براي چشمان منتظر مادري، همسري و فرزندي باشه. - ميام اينجا احساس سرمستي و رهايي مي کنم . توصيف شدني نيست. آدم اينجا احساس غريبي داره. دوست داري هر چي انرژي داري ذخيره کني و همه را يکجا از بالاي دشت سفيد پربرف که پايين مياي سُر بدي. اون وسطا هم همه گلوت رو پر از حرفهاي نگفتهات کني و فرياد بزني. - دوست داري بشيني و اونا که اينجا بودن فرياد برآرن و با تو حرف بزنن و تو فقط گوش باشي و گوش؛ تمام وجودت رو بدي تا مرداني رو که زير اين شنها آرميدن و دستاشون از خاک تا افلاک هنوز هم براي تو بلنده ، از عرش ِ زير اين فرش خاکي روايت کنن. - مي دونين اسکي و لذتش به اينه که روي برفاي انبوه و فشرده باشه. مشکل اصلي ما همين عدم فشردگي برفه. تو ژاپن برف رو از شمال به جنوب ميبرن که بچه ها برف بازي کنن، ولي تو مملکت ما براي ورزش هيچ اهميتي قائل نيستن و مسوولين به فکر جووناي اينجا و تفريحشون نيستن. - ميدونين بعضي جاها 30-40 سانت روي زمين رمل آمده. حتي در برخي مناطق که بچهها روي مين رفتن، دشمن روي پيکرها رو دوباره مين کاشته. اين دو لايه کار رو سخت کرده ... - امکانات هم نداريم. فدراسيون ِ همه چي داريم. اما فدراسيون اسکي اصلا وضع خوبي نداره. - امکانات اينجا ابتدا در حد صفر بود. چند تا بيل و کلنگ بود و غذا هم نون و پنير و گوجه. الان وضعمون بهتر شده، کنسرو بادمجون و لوبيا هم داريم. اينجا اغلب شيميايي و جانبازان و نمي تونن هر غذايي رو بخورن. کم آبي بيداد مي کنه. البته چن وقتيه که بيل مکانيکي از لشکر 27 آورديم. - تو اين منطقه فقط 2 يا 3 تا کافي شاپ داره. يه هتل کم ستاره هم داره و البته بيکلاس. من که ترجيح ميدم برم سوئيس، تورنتو و بالاخره هم اين کارُ مي کنم. - البته از دولت توقع نداريم. نه پول، نه مقام و نه تقدير نامه ولي کاش ي دوربين داشتيم. از همينا که امروز دست هر بني بشري هست تا از اين همه صحنههاي تکرار نشدني فيلم بگيريم. - تبليغ و برنامه ورزشي فقط فوتباله! اصلا از اسکي حرفي نيست. بايد صدا و سيما به اين ورزش بپردازه. بماند که ما هر چي بگيم به جايي نميرسه. بعد مي گن فرار مغزها. خوب همينه که ورزشکارامون ميرن تو تيم هاي خارجي. - کاش اين روزنامهها و مجلات که عکس و اخبار بازي تيم بنفيکاي پرتغال رو چاپ ميکنن، از چاپ عکس و گزارش درباره تفحص و شهداي مظلوم اين قتلگاه طفره نرن. بمونه که يکي از آرزوهاي محال هست که داغش به دلمون مونده. کاش يک باني خيري پيدا بشه و فقط ي دفعه کل بچههاي تفحص رو ميبرد به زيارت آقاي خامنهاي. همين شهيد سيد علي موسوي دلش پر مي زد براي ديدار آقا. آخر هم آقا رو نديد. شليک تير و سوت اسکي بازها را به دره و شيب تند روي برفها سرازير کرد... زيارت عاشورا مي خونن و با توسل به اهلبيت (عليهم السلام) کار رو شروع مي کنن تا زودتر به هدف برسن. با عصبانيت چوب هاي اسکي رو پرت کرده و انگار صحبت مي کنه. - لعنتي کلي عقب افتادم. سرعتم گرفته شد. تو اين مملکت هيچي درست نيست. تو ديگه از کجا جلوي من سبز شدي. لعنت بر تو. لعنت بر همه. با خودش حرف ميزنه. چيزي رو بغل گرفته. - اگه غيرت داشتي ميزدي. آخر به تو هم ميگن مين؟ وجود داشتي ميزدي. مردي بزن. من که اينجا وايسادم. جون مادرت بزن. بلند شده و به حرکت ادامه ميده.لحظات پاياني مسابقهاس. خوشحال و خندان پيش ميره. دستش رو بلند کرده و برا تماشاچيان تکون ميده. صداي قهقهاش رو از حالا ميشنوم. به نظر مي رسه لحظات پاياني مسابقهاس. 700-800 مين خنثي شده و تمام چاشني ها رُ تو لنگه جورابش جمع کرده . کار گره خورده. فاصلهمون زياده. نميدونم چي شده و يکباره صداي مهيبي به گوش ميرسه. بچهها به اون طرف ميدون. به سجده افتاده. از خط پايان عبور ميگذره و صداي کف و سوت تماشاچيان به گوش ميرسه. اين هم خط پاياني است. اما آغازي دوباره. صداي فرياد و گريه دوستان و همراهان عليآقا به گوش ميرسه. - خيلي خوشحالم. خيلي. به خصوص اينکه اين بار آخرين مسابقهامه. تصميم دارم اسکي رو کنار بگذارم. دلايلم کاملا شخصي است. البته هنوز برنامهاي براي آينده ندارم. اشک و لبخند سرانجام تمام قصههاي هميشه زنده تاريخ است. اي کاش ميشد احساس علي محمودوند رُ بعد از اين آخرين مسابقه پرسيد. اي کاش ميشد پرسيد که علي محمودوند چه ديد و چگونه بايد ديدههاي او را براي هميشه تاريخ به تصوير کشيد . - السلام عليک يا اباعبد الله الحسين . السلام عليک و علي الارواح التي حلت بفنائک ...... ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + مهر من و مهر تو .... يکشنبه 1 مهر 1386 ساعت 4:4 عصر به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار بردهبودن منُ مدرسه . ميشه اين دختر ما رو ثبت نام کنين؟ و همه بهش خنديده بودن . خانم چه عجله اي دارين ؟- آخه ميترسم وضع بدتر بشه و ديگه نشه و نتونه حتي سواد خوندن و نوشتن ياد بگيره .- اي بابا خانم حرف سياسي نزنين . اين چه حرفيه ؟ ايشالا بهتر ميشه که بدتر نميشه .و هر چي التماس کرده بود گفته بودن نميشه . و بعد اداره ثبت احوال و شناسنامه المثني و تاريخ تولدي بزرگتر از سن خودم .و سال بعد تو پنج سالگي رفتم مدرسه. سر صف به جاي خوندن شعر ملي با جاويد شاهش ، ي شعر ميخونديم در باره کربلا و وقتي ي مدير تحميلي بيحجاب با اون موهاي رنگ و وارنگ براي مدرسهمون آوردن همه داشتيم شاخ در ميآورديم و البته اون بيشتر که بچه هاي جقله همه چه ضدشاهن . آخه جلوي روي اونم حاضر نشديم سرود ملي بخونيم . اول مهر سال چهارم دبستان بودم که شعلههاي جنگ بالا گرفت . هنوز طعم پيروزي زير زبونمون بود که جنگ شد . نميخوام از جنگ حرف بزنم . حوصلهش رُ ندارم . يعني برام تلخه . نه خود جنگا . مثل اينکه دارم ازش مي گم .همين جا کات . ***** درست شش سال بعد از جنگ دست دخترم رو گرفتم بردم مدرسه ثبتنامش کنم . چه گل باروني بود اول مهر . دخترا با مقنعههاي سفيد تو بوي اسفند و لاي عطر گل از زير قرآن رد ميشدن و ميرفتن با معلماشون عکس ميگرفتن. ***** و من اون روز رفتم تو خودم . چقدر تفاوت ؟؟؟ من با ترس و لرز ميرفتم مدرسه و دائم دلهره چادر و مقنعهام رو داشتم و کلاغ سياهي که بهم گفته ميشد و اينا با اون مقنعههاي سفيدشون مثل فرشتههايي بودن که از بهشت اومدهباشن . و اون جا بود که حس کردم چقدر دوست دازم به روزاي جنگ و اتفاقات اون روزها فکر کنم . صداي صلوات بچه ها و مادرا منُ با خودش تا روز اعزام رزمندهها از در مسجد برد. بوي اسفند منُ ياد اسفندي ميانداخت که پيرمردا تو جبههها براي رزمنده ها تو شب عمليات دود ميکردن . و دودش منُ تا انفجار خمپاره اي زير پاي برادرام ميبرد . راستي من و شما آرامش امروزمون رُ مديون کي هستيم؟ و اين همه عزت و افتخار که تو صحنه هاي علمي و غير اون داريم از کجا ناشي ميشه ؟ چقدر دوست دارم روزاي آغازين مهر رُ . نه براي خاطرات مدرسهام که به خاطر تقارنش با آغاز فصل رشادتها و دليريهاي جووناي مملکتم . بهم احساس غرور دست ميده و ميدونم که اگه همنسل بچههاي امروز بودم حسرت ميخوردم که چرا اون روزا رُ نديدم . تو اين ماه مبارک مرحوم نظري رُ مهمون ي فاتحه کنيم . ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شيرين دم طلا شنبه 30 تير 1386 ساعت 10:25 صبح اصلا به من چه که هاله اسي چي کار کرده . مهم نيس . مهم ي چيزه ديگس که بايد به اون بپردازم . حال مي کنين از بعضي ادماي به شدت متمدن که بوي نوبل هم مي دن . اين ادماي نوبليزه شده هر جايي که اسم دموکراسي باشه حضور فعال دارن . هر جايي که حق ي انسان مظلوم ضايع بشه حتما حضور فعالتر دارن . بي خودي هم اتهام وارد نکنين . اين ادماي نوبليزه شده به شدت هم به فکر احقاق حق اين مظلومين هستن . لذا اصلا براي پول هم کار نمي کنن . مهم اينه که بتونن حق رو به حقدار برسونن . حالا اين حقدار ايراني خودفروخته و وطن فروش باشه ديگه بهتر . ملاک حقه . فکر مي کنين نوبل گرفتن براي چي ؟ خب براي همين روزا ديگه . اصلا نوبل رو به کيا مي دن ؟ به انسان هاي شريفي که خودشون رو وقف کردن که انوشيروان بشن . اصلا اينا از همون نواده هاي جناب انوشيروان هستن که طناب جناب شاه هنوز هم دور گردنشونه . نمي بينين ؟ وا ! خب چشاتونو باز کنين . اصلا برين ي خلاف مرتکب شين ، اين قده مهربونن و خوفن . بدو ميان وکالت تون رو به عهده مي گيرن . آهاي نرين آفتابه بدزدينا ،بريد ي غلط مخملي بکنين . چي مي دونم ي خبر بروني ، از اونور اب پول گيروني براي براندازي ،برنامه ريزوني جهت بر هم زدن امنيت ، شورش به پاکردني توي دانشگاه ها ، چيزي باشه که بيرزه بيان براتون سينه سپر کنن . هويجوري الکي که نيست . نوبل خاصيتايي داره که نمي شه هر جايي خرجش کرد . اصلا براي چي نوبل رو به هر کس ندهندش. براي همين چيزا ديگه . اگرنه اين همه وکيل تو اين مملکت ريخته که دارن تو دفتراشون الو مي خيسونن . وکيل بايد نوبل داشته باشه . جرمم بايد بين المللي باشه . و هم چنين مورد رضايت کاخ سفيد واقع بشه تا اين نوبليزه ها با طيب خاطر و صرفا جهت دفاع از حقوق ستمديدگان بيان وسط .شيرين جون براش فرق نمي کنه هاله جون چي کار کرده يا اکبر خان چه غلطي کرده . مهمه اينه که طنابش از اون ور کشيده شده و بايد ايشون دم تکون بده . مي گين نه ؟ وايسين ،اينا که دست از سر ما برنمي دارن . بايد دموکراسي واقعي تو اين مملکت برقرار شه . تا اون موقع هم هرکي خواست مانع ايجاد دموکراسي بشه و اين دولت و نظام مانعش شد ،شيرين جون مياد وسط و دم تکون مي ده . تماشاش ي کم زمان مي خواد . همين . با هم فيلم سينمايي شيرين دم طلا رو نيگا مي کنيم . . . . ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] + شيرين ترين سوم تير عمرم يکشنبه 3 تير 1386 ساعت 10:23 عصر بسم الله النور نمي دونم بعد از دوسال مي تونم حس اون روزهاي شيرين و سخت رو براي خودم حداقل زنده کنم يا نه . امروز يکي از دوستاني که خيلي اون روزها ما رو کمک کرد از شمال زنگ زد و سالروز اين حماسه رو تبريک مي گفت . اول صبح به يکي از دوستان امروز و همکاران اون روزهاي پر تلاش و غرورآفرين با حسرت گفتم : فلاني ! امروز سوم تيره. و اون گفت خب مگه چيه ؟ گفتم : هيچي . دوسه ماه تلاش شبانه روزي . شب بيداري . تحمل حرف و حديث اين و اون . جا گذاشتن بچه توي ستادتبليغاتي . فراموش کردن تاريخ امتحان . دير رسيدن به امتحان . تحويل گرفتن طلاهاي مردم .آگاه سازي و روشنگري.بحث با اين و اون براي اينکه ثابت کني بابا به خدا نمي خوام اين عکسا رو ببرم خونمون. فقط نداريم . کمه. بايد به همه کشور برسه . پاسخ محبتاي مردم و ابراز شرمندگي از اون همه لطف.نوشتن متن و شعار و پيام هاي تلفني و ارسالش براي حتي براي شماره هاي ناشناس. فراموش کردن امتحانات پاياني بچه هات .پاسخ تلفن هاي محبت اميز مردم و ثبت تعداد صلوات و ختم قران .هماهنگ کردن بچه ها براي تبليغات منسجم .همکاري و هماهنگ کردن ستادا . بدو برو خونه . ليوان نيست . بشقاب نيست. بابا کامپيوتر نداريم . پرده نداريم . برو خونه ور دار بيار.شيشه ماشينتو عکس احمدي نژاد زدي . بي جا کردي . مي شکنيم.اين از ستاد قاليباف اومده . مي گه اون جا بريز و بپاش بود نموندم .اون از ستاد هاشمي اومده . مي گه اونجا هرکي تبليغات کنه پول مي دن . من نموندم .پنج طبقه رو بگير و برو بالا و بيا پايين .اي بابا بچه ها گشنه موندن .اين يکي اومده خونش رو در اختيار بذاره براي ستاد .اون يکي اومده مغازشو بده .از فدراسيون بسکت باليستا اومدن ماشالا يکي دويست سانت و تو اصلا کنارشون احساس کوتاه قدي نمي کني . بلکه برعکس احساس مي کني چقدر يک دل و يک اندازه فکر مي کنين.اين يکي استاد دانشگاهه و مي خواد تبليغات از ستاد بگيره و ببره براي هيئت علمي و تو بايد بهش بگي نيست نداريم .اون يکي از بيمارستان اومده مي گه پرستارم و همه به اميد من تو بيمارستانن . ي خورده از اون زندگي نامه هاي دکتر به منم بدين ببرم . و تو هي بگي به خدا کمه . شرمندم . نمي تونم . و يکي بياد بگه بابا ! اين پول . بريد باهاش اينا رو چاپ کنين و اين قد به مردم نگين نداريم .اون يکي بياد بگه من چي کار کنم ؟ چه کمکي از دستم برمي ياد ؟از گروه تبليغات بيان بگن واي همايش راي اولياس . جا بهمون نمي دن. ورزشگاها که دست فلانيه . قرار داد بستيم . بهم زدن . و تو مجبور بشي تمام اونايي رو که دعوت کرده بودي بيان همايش ، زنگ بزني بگي شرمنده برگزار نمي شه . بعد دوباره بگي منتقل شد فلان روز فلان جا . بعد بهت خبر بدن . دوباره قرارداد رو لغو کردن.تو مرقد امام هي ازت تبليغات بخوان و بگي شرمنده تموم شد . بيان جلوتو بگيرن که حق نداري اين جا تبليغات توزيع کني و بچه هاي گروهتو دستگير کنن و تو بگي بابا مجوز داريم و ممنوعيت اگر باشه که نيست و فقط داخل مرقده ،چرا فقط براي تيم دکتره و چرا بقيه کانديداها مشکلي ندارن ؟و تو احساس کني که خدايي غير از خدا و ي عزم و اراده نيرومند مردمي هيچکس پشت سر دکتر نيست .و با خودت بگي واقعا اين مردم خيلي فهيمن و هنوز هم بعد از اين همه فاجعه اي که بر سر دين و فرهنگ اين مردم آوردن هنوز هم در پي انتخاب اوني هستن که ديندار تر و صادق تر و مردمي تره .بيان بگن بابا اين دکتر شما خوب اما سياست خارجي نمي دونه . کار نکرده . ادم درستيه اما از سياست کلان چيزي سرش نمي شه و تو هر چي توجيه کني بگن نه اين به درد همون دهه شصت مي خوره.بيان بهت بگن قيافه نداره . زشته جلوي کشوراي خارجي . هي زنگ بزنن که ببخشيد چرا دکتر از خودش و تهمتايي که بهش زده مي شه دفاع نمي کنه ؟چرا دکتر اين همه تحقير و توهين رو تحمل مي کنه ؟ازت بپرسن : ببخشيد راستي راستي پياده روها زنونه مردونه مي شه ؟هي زنگ بزنن بگن لابد مي خواد اسم سمند رو بذاره ذوالجناح و تو با خودت بگي آخ جون لابد اين پيکان قراضه بابا که همش داره جور کاراي ستاد رو مي کشه اسمش مي شه سگ اصحاب کهف !!! خودتو بکشي براي هماهنگ کردن نيروهاي ناظر که در بهترين موقعيت چينش بشن و بعد ببيني وزارت کشوريا کارشکني کردن و کارتا رو صادر نکردن . هي حرص بخوري . هي غصه بخوري . هي بدويي . هي بري . هي بياي .تا اون شب بي نظير که تموم خستگيات از تنت در بياد. آها . رفته بودي بازار . مي خواستي تور بخري براي تزيين سالن . براي همايشي که بالاخره با بدبختي قطعي شد . خسته و کوفته داشتي از مولوي برمي گشتي که بهت زنگ زدن ._ اي بابا حاج خانم کجايين ؟ دکتر قراره بيان بدويين._ جدي؟ اومدم . و تو زنگ بزني به بچه ها بدويين جمع و جور کنين و ي خورده اون جا رو مرتب کنين که خبراييه . _چه خبر؟_ وا خب! شب تولد حضرت زينب سلام الله عليهاست . بجنبين . تا نيومدم هر کار مي تونين بکنين .و تو با اون همه تور بري شيريني هم بخري و بري ستاد . رسيده نرسيده ي برگه برداري و دوباره از نو بنويسي لطفا برادران پس از در زدن و هماهنگي وارد شوند .و بچسبوني رو در ورودي.و ي دفعه ببيني يکي در مي زنه و منتظر جوابه و اون پشت در ولوله اي به پاس و بري ببيني اوني که آرزو داري رييس جمهورت بشه تا مملکتت رو با آرمان هاي امام آباد کنه ،پشت دره و داره به در مي زنه و اجازه ورود مي خواد .و تو احساس کني : عجب عيدي گرفتي شب ميلاد بانوي عزم و عزت .و دخترت بگه واي ديدي کادوي تولدم رو از دست ريس جمهور گرفتم . و تو يادت بياد که اين دختر هموني بود که مي گفت من به هر کي تو بگي راي نمي دم . خودم بايد انتخاب کنم . بايد تحقيق کنم و اون شب به تو بگه خوب ما هم تو جمع شماييم . و تو دوباره عيدي گرفته باشي . بازم بگم . نمي تونم . نمي شه . مگه مي شه ي دنيا شور و شعور رو تو ي صفحه جمع کرد و گفت . روزايي که بالاخره به امروز ختم شدن .و تو با ي اطمينان خاطر و در عين حال دلهره اي اين روز رو تا پس فرداش سپري کردي تا اسمدکتر محمود احمدي نژاد رو به عنوان رياست جمهور منتخب مردم غيور ايرانو رييس جمهور منتخب از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران بشنوي و چه غروري بهت اون روز دست داده بود . اون روزهاي تکرار نشدني فقط ي بار ديگه ممکنه تکرار بشن . راستش اون روزا براي من يادآور دوتا خاطرن.روزاي انقلاب و آماده شدن براي ورود حضرت امام رحمه الله عليه به ايران و روزاي جنگ و عمليات که همه دور هم جمع مي شديم تا هر کاري ولو کوچيک رو انجام بديم . به خصوص يادآور اون روزاييه که براي اولين بار شيميايي زده بودن و همه با تمام وجود مي رفتن بيمارستان براي کمک و پرستاري از مجروحان شيميايي. و فکر کنم برام تداعي کننده ي روزايي بودن که هنوز نديدمشون .اما آرزوي هر بچه شيعه ايه که اون روزا رو ببينه . اون روزاي خدمت در رايحه خوش خدمت ، پر از مظلوميت اما پر از غرور برام تداعي کننده ايام زيباي ظهور هم هست . کاش باشم و لياقت اين رو داشته باشم که پا به پاي همه اون بچه ها که خالصانه موندن و شبانه روز با دست خالي اما با دل پر اميد و با يقين قلبي به اينکه حتما روح الهي روح الله و سرو قامتي سيد علي دوباره در فضاي ايران اسلامي مون دميده بشه منم نوکري کنم و همه جا رو عطر و گلاب بزنم که آقامون بياد و دست مجروح آقا به بيعت دوباره با مولا شفا بگيره .و چه لذت بخشه اگه عمو محمود پسرم اون روز هم ما رو قابل بدونه و بهمون عيدي بده .يادمه اون روزا براي موفقيتش همه جور ختم قران و صلوات و غيره و ذلکي مي گرفتيم . امروز هم براي موفقيت بيشترش دست کم اگه تلاش نمي کنيم همه با هم 14 تا صلوات بفرستيم . بزرگواري وبلاگ با سيد علي تا فتح قدس و مکه رو اجابت کردم و به رسم ادب و وفا به همه اون هايي که اين غرور و خودباوري رو به مردم عزتمند ميهن مون برگدوندند از ياراي دبستاني خودم گلدختر ، آهستان ، پاک ديده ،حاج آقاي سوزنبان و جناب شب نوشت دعوت مي کنم وبلاگشون رو مزين به عطر حضور انقلابي هموطنامون کنن. ياد مرحوم نظري که اي دي سوم تير رو براي زنده نگه داشتن اين روز و روايت دايم اين عزم و افتخار رو با ي فاتحه زنده کنيم . ثبت به قلم : خدابيامرز حاشیه نویسان: [ نظر] 1 2 > : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8] تصحیح قالب : زنده یاد
آه هایی که کشیدم [4]خاکساری هایم [31]جانسپاری هایم [16]دلتنگي هايم [8]
تصحیح قالب : زنده یاد
+ به من چه ؟
به نامت ،به يادت ،به اميدت و نه به اميد خلق روزگار
آدم بايد ي کم خل بزنه تا بشينه در مورد غزه بنويسه . به من چه که دارن زن و مرد و پير و جوون رو مي کشن يا نه ؟ به من چه که آب دارن يا نه ؟ به من چه که برق دارن يا نه ؟ به من چه که اجازه رسوندن مجروحا رو به بيمارستان مي دن يا نه ؟ به من چه که مواد غذايي به مردم غزه مي رسه يا نه ؟ به من چه که دارن تو ويروونه هاي موشک خورده شون زندگي مي کنن يا تو خونه ؟
مهم اينه که من زنده بمونم . خوش بگذرونم . نسکافه حالا گاهي با مارک نستله بخورم گاهي هم با مارک تازه جاکوپز . من حتما هفته اي ي بار بايد استخرم و هم برم . آخه فرصت خوبيه براي فکر کردن . هم چي که از آب ميام برون مي شينم ي گوشه و تموم تفکر فلسفي م همون موقس که شکل مي گيره . مهم اينه که من برق دارم و مي تونم هر وقت دلم خواست با pc م کانکت شم . البته خاک بر سر اينترنت ايران که جيگرم و خون مي کنه بس که سرعتش پايينه . البته تلويزيون و که روشن مي کنم و اين مجروحاي غزه رو مي بينم هم چي ي کم حالم بد مي شه . به خودم مي گم اين اديسون هم بيکار بود برق و اختراع کرد ؟ که ما الان اين منظره هاي مزخرف و بايد ببينيم ؟جدا راس مي گن به اينا غذا نمي رسه ؟ اين بدبخت بيچاره ها پس چي مي خورن ؟ من که ي روز از اين چيپس خارجي ها گيرم نياد دق مي کنم حالا بمونه که مال ي شرکت صهيونيستيه . باور کنين منم گاهي پيش اومده گفتم مرگ بر اسراييل . حتي با برو بچ جلو سفارت نميدونم کجا بود جم شديم . آها اين سازمان ملل اينا بود فک کنم. برا عيد حوصله بندر رفتن ندارم . حوصله هواي مزخرف شمال و هم ندارم . امروز صبح قبل از اين که بيام ادراه رفتم سفارت فرانسه ويزا بگيرم . خاک بر سر اين ملت کنن . همه اينگار مي خوان بريزن پاريس. جمعيتي بود . آخرش هم دعوا شد و پليس اومد و هيچي ديگه مجبور شدم بذارم برا فردا . حالا سارکوزي از اين اسراييلي ها طرفداري مي کنه ، بکنه به من و تو چه ؟ مي گن ياهو ايران و تحريم کرده برا همين فضولياس ديگه . به ما چه نمي دونم .
کاش يکي ژيدا مي شد به اين ايرووني جماعت بگه بابا شما ها وکيل وصي مردم غزه و کابل و بصره و نمي دونم دورقوز آباد نيستين.
ي کلوم ختم کلوم . مهم اينه که تو اين دو روزه دنيا حالشو ببري . با تجمع و تحريم و مرگ بر اسراييل هيچي عوض نمي شه . بذار ما حالشو ببريم .
ظهورت را براي هميشه آرزو مي کنم يا م ح م د
ثبت به قلم : خدابيامرز
حاشیه نویسان: [ نظر]
+ العاقل تکفيه الاشاره
بخشي از سازمان اطلاعات مرکزي آمريکا بنام "مرکز منابع باز" (Open Source Center) فقط وظيفه دارد که در اينترنت، در سايت ها و وبلاگ هاي شخصي به جستجو پرداخته و پس از جمع آوري و ترجمه اطلاعات بدست آمده، آنها را آناليز نمايد.داک نکوين (Doug Naquin) مدير اين مرکز مي گويد: ما بدنبال اطلاعات به هر جا سر مي کشيم.وي با اشاره به سايت هائي از قبيل My Space که منبع ارزشمندي از اطلاعات براي سي آي است مي گويد: ما افراد خود را براي جستجوهاي پيچيده در اينترنت و نحوه يافتن اطلاعات و سپس آناليز آنها آموزش مي دهيم و اين امر از يک جستجوي ساده در گوگل فراتر است. ما بدنبال اطلاعاتي هستيم که در روزنامه هاي صبح قابل دسترسي نيستند.داک نکوين مي افزايد: ما به جاهائي سر مي زنيم که پنج سال پيش وجود خارجي نداشتند.ما به چت روم ها سر مي زنيم و سعي مي کنيم که از اوضاع جلوتر حرکت کنيم. گروههاي کاري داريم که عکس هائي که مردم با تلفن هاي دستي خود گرفته اند، بررسي مي کنند.مدير "مرکز منابع باز" تصريح مي کند: يکي از مهم ترين منابع اطلاعات ما وبلاگها هستند. دو سال پيش براي اولين بار پي برديم که بلاگ هاي ايراني يکي از منابعي هستند که ارزش توجه خاص را دارند. کميسيون 11/9 و کميسيون سلاحهاي کشتار جمعي پس از حوادث 11 سپتامبر هر دو به ما گفتند که بايد توجه گسترده اي به اين منبع آزاد و باز شود و از آن حداکثر بهره برداري بعمل آيد.براي درک اهميت اطلاعات منابع باز لازم است به گفتههاي ري مک گاورن آناليست برجسته CIA که در مقاله اي به نکته اي باور نکردني اشاره مي کند اشاره کنيم، او مي گويد: بگذاريد رازي را براي شما برملا کنم. شايد باور آن سخت باشد اما آناليست هاي ما80 درصد از داده هاي خود را براي تهيه تحليل ها، از رسانه هاي عمومي و همان اخباري که در اختيار عموم قرار دارد اخذ ميکنند .
+ بزرگ ترين آرزوهاي من
بزرگترين آرزوي من اين است که چون علي باشم. يکي ديگر از آرزوهايم اين است که يک چاه داشته باشم که هر از چند گاه به تناوب ظلم هاي زمان و نامرادي هاي آناني که خود را يار من مي دانند در آن فرياد کنم اما غريبه اي از سوداي دل پر دردم خبر دار نشود مباد که جامعه اسلامي که از هر سو مورد تهديد دشمن است آسيب ببيند .
يکي ديگر از آرزوهاي هميشگيام اين است که نه در محبتم غلو کنم و نه در دشمني ام . ديگر آرزويم اين است که در روزگاري که دشمن در کمين است تا از تفرقه ما سوء استفاده کند و اسلام و انقلاب را به زمين بزند آن هم نه از طريق دشمنان که به وسيله منافقان ، من هوشيار باشم و بدانم حرفي که مي زنم آب به آسياب دشمن است يا بازگويي حقيقتي تلخ که بايد جامعه آن را بداند .
آرزوي ديگرم اين است که حتي حرفهاي سراسر توهين ديگران را با درايت و منطق و چنان عقلاني پاسخ دهم که کساني مثل اين آقاي ابطحي و سيد ابراهيم نبوي ها کيف نکنند .آرزوي ديگرم اين است که واقعيت ها را آن طور که هست ببينم . حق را هر چند کوچک ، حق و ناحق را هر چند بزرگ باشد و به ضررم ، ناحق بدانم .
خدايا! به ما تاب و تواني ده که چونان علي نامردي ببينيم و آن گاه که بايد براي حفظ کيان اسلام و وحدت مسلمانان سکوت کنيم . به تناسب زمان چونان حسن صلح کنيم و چون حسين شير بيشه نبرد باشيم.
خدايا! همه ما را هدايت کن تا به غربت امام مان بيش از اين دامن نزنيم .
+ از شور تا شعور
روزهاي پيروزي انقلاب براي من يادآور يک التهاب و شور و عشق خاصي است که البته نزديک به 12 بهمن اين شور بيشتر به يک اضطراب بدل مي شود و هر چه به دنبال علت اين اضطراب مي گردم چيزي غير خاطرات اين روزها نمي يابم . کودکي بيش نبودم و شور انقلابي آن روز بيش از آن که همراه با شعور باشد جهت گرفته از اطرافيان و بزرگترهايم بود . لذا با ترس هاي کودکي گاهي همراه مي شد . امام مي آيد يا نه ؟ مي گذارند انقلابي ها راحت شوند يا نه ؟ بختيار با هواپيماي امام چه خواهد کرد ؟......
بگذاريم با شکوه ترين روزهاي کشور مان سرشار از شعور باشد .
+ ستاد هاي سياسي برف روبي
داشتيم مي رفتيم که ي کار اداري عقب افتاده رُ انجام بديم . از جلوي بيمارستان تخصصي ارتوپدي و استخوان رد شديم . نميشد راحت راه رفت . بايد با تامل و آرامي مي رفتيم . با برف سنگيني که ديروز آمده بود طبيعي بود که پياده رو اين قدر يخ زده باشد . به نظرم آمد بيچاره بيماراي دست و پا شکسته که مي خوان برن بيمارستان . شکر خدا به خير گذشت .
***
بايد از خيابان رد مي شديم . يک خيابان يک طرفه . کاري نداشت . نه برفي بود و نه مشکلي . برف ها همه زير چرخ ماشين ها آب شده بودند .
آن طرف خيابان باز هم بايد وارد پياده رو مي شديم . بهش گفتم جون مادرت مواظب باش . نمي خوام دوباره خيابون ُ برگردم . ديدي که چه جوري اون ور يخ زده بود .
اما اين ور خيابان پياده رو پر بود از شن ريزه و نمک . نمي گم تميز تميز بود . اما حد اقل آدم با خيال راحت قدم بر مي داشت . ليز نمي خورد .
ي دفعه ياد تشکراي نماينده هاي مجلس از شهردار محترم تهران افتادم . خوب حق داشتن . واقعا پياده روهاي جلوي مجلس خوب شن ريزي و نمک پاشي شده بود . بهش گفتم . ديدي مجلسيامون حرف ندارن . به روزن . حق دارن از جناب قاليباف تشکر کنن .
تو دلم خنديدم . اول سطل زباله سياسي ، بعد آسفالت سياسي ، بعد سنگفرش سياسي . تازگيا هم تابلوهاي کوچه پس کوچه سياسي . حالا هم که برف روبي سياسي .
گفت :دستم بشکنه که نماينده هايي رو انتخاب کردم که به جاي اين که ي زحمت به خودشون بدن و برن ي سرک بکشن تو خيابوناي پايين شهر يا نه دست کم برن ي عرض خيابون رد شن ببينن جلوي بيمارستان اون ور خيابون چه خبره فقط جلو چشم شون رُ مي بينن . گفت : نکنه اينا تو ارائه قوانين و ساير وظايف شون ديدشون همين اندازس ؟!
+ يکي هست جوابمُ بده؟
ما بايد چي بخوريم ؟ چي بخريم ؟ چي بپوشيم ؟ با چي بازي کنيم ؟ ......
+ فرش و عرش
- من سالهاست اسکي مي کنم. برف، کوه، اسکي جزئي از وجودمه. خيلي لذتبخشه. اگه نيام روحم خسته مي شه. اين دفعه بايد طلا رو ببرم. سه روز ديگه ولنتاينه و من ميخوام مدالم رو به دوستم هديه بدم.
- خيلي ها هنوز چشم به راهند. اين امانت هاي خاکي که نه، اين گنج هاي پنهان و خفته در خاک بايد به آغوش خانوادههاشون برگردن. هنوز هم تکه اي استخوان، پلاکي يا نشوني ميتونه هديه خوبي براي چشمان منتظر مادري، همسري و فرزندي باشه.
- ميام اينجا احساس سرمستي و رهايي مي کنم . توصيف شدني نيست. آدم اينجا احساس غريبي داره. دوست داري هر چي انرژي داري ذخيره کني و همه را يکجا از بالاي دشت سفيد پربرف که پايين مياي سُر بدي. اون وسطا هم همه گلوت رو پر از حرفهاي نگفتهات کني و فرياد بزني.
- دوست داري بشيني و اونا که اينجا بودن فرياد برآرن و با تو حرف بزنن و تو فقط گوش باشي و گوش؛ تمام وجودت رو بدي تا مرداني رو که زير اين شنها آرميدن و دستاشون از خاک تا افلاک هنوز هم براي تو بلنده ، از عرش ِ زير اين فرش خاکي روايت کنن.
- مي دونين اسکي و لذتش به اينه که روي برفاي انبوه و فشرده باشه. مشکل اصلي ما همين عدم فشردگي برفه. تو ژاپن برف رو از شمال به جنوب ميبرن که بچه ها برف بازي کنن، ولي تو مملکت ما براي ورزش هيچ اهميتي قائل نيستن و مسوولين به فکر جووناي اينجا و تفريحشون نيستن.
- ميدونين بعضي جاها 30-40 سانت روي زمين رمل آمده. حتي در برخي مناطق که بچهها روي مين رفتن، دشمن روي پيکرها رو دوباره مين کاشته. اين دو لايه کار رو سخت کرده ...
- امکانات هم نداريم. فدراسيون ِ همه چي داريم. اما فدراسيون اسکي اصلا وضع خوبي نداره.
- امکانات اينجا ابتدا در حد صفر بود. چند تا بيل و کلنگ بود و غذا هم نون و پنير و گوجه. الان وضعمون بهتر شده، کنسرو بادمجون و لوبيا هم داريم. اينجا اغلب شيميايي و جانبازان و نمي تونن هر غذايي رو بخورن. کم آبي بيداد مي کنه. البته چن وقتيه که بيل مکانيکي از لشکر 27 آورديم.
- تو اين منطقه فقط 2 يا 3 تا کافي شاپ داره. يه هتل کم ستاره هم داره و البته بيکلاس. من که ترجيح ميدم برم سوئيس، تورنتو و بالاخره هم اين کارُ مي کنم.
- البته از دولت توقع نداريم. نه پول، نه مقام و نه تقدير نامه ولي کاش ي دوربين داشتيم. از همينا که امروز دست هر بني بشري هست تا از اين همه صحنههاي تکرار نشدني فيلم بگيريم.
- تبليغ و برنامه ورزشي فقط فوتباله! اصلا از اسکي حرفي نيست. بايد صدا و سيما به اين ورزش بپردازه. بماند که ما هر چي بگيم به جايي نميرسه. بعد مي گن فرار مغزها. خوب همينه که ورزشکارامون ميرن تو تيم هاي خارجي.
- کاش اين روزنامهها و مجلات که عکس و اخبار بازي تيم بنفيکاي پرتغال رو چاپ ميکنن، از چاپ عکس و گزارش درباره تفحص و شهداي مظلوم اين قتلگاه طفره نرن. بمونه که يکي از آرزوهاي محال هست که داغش به دلمون مونده. کاش يک باني خيري پيدا بشه و فقط ي دفعه کل بچههاي تفحص رو ميبرد به زيارت آقاي خامنهاي. همين شهيد سيد علي موسوي دلش پر مي زد براي ديدار آقا. آخر هم آقا رو نديد.
شليک تير و سوت اسکي بازها را به دره و شيب تند روي برفها سرازير کرد...
زيارت عاشورا مي خونن و با توسل به اهلبيت (عليهم السلام) کار رو شروع مي کنن تا زودتر به هدف برسن.
با عصبانيت چوب هاي اسکي رو پرت کرده و انگار صحبت مي کنه.
- لعنتي کلي عقب افتادم. سرعتم گرفته شد. تو اين مملکت هيچي درست نيست. تو ديگه از کجا جلوي من سبز شدي. لعنت بر تو. لعنت بر همه.
با خودش حرف ميزنه. چيزي رو بغل گرفته.
- اگه غيرت داشتي ميزدي. آخر به تو هم ميگن مين؟ وجود داشتي ميزدي. مردي بزن. من که اينجا وايسادم. جون مادرت بزن.
بلند شده و به حرکت ادامه ميده.لحظات پاياني مسابقهاس. خوشحال و خندان پيش ميره. دستش رو بلند کرده و برا تماشاچيان تکون ميده. صداي قهقهاش رو از حالا ميشنوم.
به نظر مي رسه لحظات پاياني مسابقهاس. 700-800 مين خنثي شده و تمام چاشني ها رُ تو لنگه جورابش جمع کرده . کار گره خورده. فاصلهمون زياده. نميدونم چي شده و يکباره صداي مهيبي به گوش ميرسه. بچهها به اون طرف ميدون. به سجده افتاده.
از خط پايان عبور ميگذره و صداي کف و سوت تماشاچيان به گوش ميرسه.
اين هم خط پاياني است. اما آغازي دوباره. صداي فرياد و گريه دوستان و همراهان عليآقا به گوش ميرسه.
- خيلي خوشحالم. خيلي. به خصوص اينکه اين بار آخرين مسابقهامه. تصميم دارم اسکي رو کنار بگذارم. دلايلم کاملا شخصي است. البته هنوز برنامهاي براي آينده ندارم.
اشک و لبخند سرانجام تمام قصههاي هميشه زنده تاريخ است. اي کاش ميشد احساس علي محمودوند رُ بعد از اين آخرين مسابقه پرسيد. اي کاش ميشد پرسيد که علي محمودوند چه ديد و چگونه بايد ديدههاي او را براي هميشه تاريخ به تصوير کشيد .
- السلام عليک يا اباعبد الله الحسين . السلام عليک و علي الارواح التي حلت بفنائک ......
+ مهر من و مهر تو ....
بردهبودن منُ مدرسه . ميشه اين دختر ما رو ثبت نام کنين؟ و همه بهش خنديده بودن . خانم چه عجله اي دارين ؟- آخه ميترسم وضع بدتر بشه و ديگه نشه و نتونه حتي سواد خوندن و نوشتن ياد بگيره .- اي بابا خانم حرف سياسي نزنين . اين چه حرفيه ؟ ايشالا بهتر ميشه که بدتر نميشه .و هر چي التماس کرده بود گفته بودن نميشه .
و بعد اداره ثبت احوال و شناسنامه المثني و تاريخ تولدي بزرگتر از سن خودم .و سال بعد تو پنج سالگي رفتم مدرسه. سر صف به جاي خوندن شعر ملي با جاويد شاهش ، ي شعر ميخونديم در باره کربلا و وقتي ي مدير تحميلي بيحجاب با اون موهاي رنگ و وارنگ براي مدرسهمون آوردن همه داشتيم شاخ در ميآورديم و البته اون بيشتر که بچه هاي جقله همه چه ضدشاهن . آخه جلوي روي اونم حاضر نشديم سرود ملي بخونيم . اول مهر سال چهارم دبستان بودم که شعلههاي جنگ بالا گرفت . هنوز طعم پيروزي زير زبونمون بود که جنگ شد . نميخوام از جنگ حرف بزنم . حوصلهش رُ ندارم . يعني برام تلخه . نه خود جنگا . مثل اينکه دارم ازش مي گم .همين جا کات .
*****
درست شش سال بعد از جنگ دست دخترم رو گرفتم بردم مدرسه ثبتنامش کنم . چه گل باروني بود اول مهر . دخترا با مقنعههاي سفيد تو بوي اسفند و لاي عطر گل از زير قرآن رد ميشدن و ميرفتن با معلماشون عکس ميگرفتن.
و من اون روز رفتم تو خودم . چقدر تفاوت ؟؟؟ من با ترس و لرز ميرفتم مدرسه و دائم دلهره چادر و مقنعهام رو داشتم و کلاغ سياهي که بهم گفته ميشد و اينا با اون مقنعههاي سفيدشون مثل فرشتههايي بودن که از بهشت اومدهباشن . و اون جا بود که حس کردم چقدر دوست دازم به روزاي جنگ و اتفاقات اون روزها فکر کنم . صداي صلوات بچه ها و مادرا منُ با خودش تا روز اعزام رزمندهها از در مسجد برد.
بوي اسفند منُ ياد اسفندي ميانداخت که پيرمردا تو جبههها براي رزمنده ها تو شب عمليات دود ميکردن . و دودش منُ تا انفجار خمپاره اي زير پاي برادرام ميبرد . راستي من و شما آرامش امروزمون رُ مديون کي هستيم؟ و اين همه عزت و افتخار که تو صحنه هاي علمي و غير اون داريم از کجا ناشي ميشه ؟
چقدر دوست دارم روزاي آغازين مهر رُ . نه براي خاطرات مدرسهام که به خاطر تقارنش با آغاز فصل رشادتها و دليريهاي جووناي مملکتم . بهم احساس غرور دست ميده و ميدونم که اگه همنسل بچههاي امروز بودم حسرت ميخوردم که چرا اون روزا رُ نديدم .
تو اين ماه مبارک مرحوم نظري رُ مهمون ي فاتحه کنيم .
+ شيرين دم طلا
اصلا به من چه که هاله اسي چي کار کرده . مهم نيس . مهم ي چيزه ديگس که بايد به اون بپردازم . حال مي کنين از بعضي ادماي به شدت متمدن که بوي نوبل هم مي دن . اين ادماي نوبليزه شده هر جايي که اسم دموکراسي باشه حضور فعال دارن . هر جايي که حق ي انسان مظلوم ضايع بشه حتما حضور فعالتر دارن . بي خودي هم اتهام وارد نکنين . اين ادماي نوبليزه شده به شدت هم به فکر احقاق حق اين مظلومين هستن . لذا اصلا براي پول هم کار نمي کنن . مهم اينه که بتونن حق رو به حقدار برسونن . حالا اين حقدار ايراني خودفروخته و وطن فروش باشه ديگه بهتر . ملاک حقه . فکر مي کنين نوبل گرفتن براي چي ؟ خب براي همين روزا ديگه . اصلا نوبل رو به کيا مي دن ؟ به انسان هاي شريفي که خودشون رو وقف کردن که انوشيروان بشن . اصلا اينا از همون نواده هاي جناب انوشيروان هستن که طناب جناب شاه هنوز هم دور گردنشونه . نمي بينين ؟ وا ! خب چشاتونو باز کنين . اصلا برين ي خلاف مرتکب شين ، اين قده مهربونن و خوفن . بدو ميان وکالت تون رو به عهده مي گيرن . آهاي نرين آفتابه بدزدينا ،بريد ي غلط مخملي بکنين . چي مي دونم ي خبر بروني ، از اونور اب پول گيروني براي براندازي ،برنامه ريزوني جهت بر هم زدن امنيت ، شورش به پاکردني توي دانشگاه ها ، چيزي باشه که بيرزه بيان براتون سينه سپر کنن . هويجوري الکي که نيست . نوبل خاصيتايي داره که نمي شه هر جايي خرجش کرد . اصلا براي چي نوبل رو به هر کس ندهندش. براي همين چيزا ديگه . اگرنه اين همه وکيل تو اين مملکت ريخته که دارن تو دفتراشون الو مي خيسونن . وکيل بايد نوبل داشته باشه . جرمم بايد بين المللي باشه . و هم چنين مورد رضايت کاخ سفيد واقع بشه تا اين نوبليزه ها با طيب خاطر و صرفا جهت دفاع از حقوق ستمديدگان بيان وسط .شيرين جون براش فرق نمي کنه هاله جون چي کار کرده يا اکبر خان چه غلطي کرده . مهمه اينه که طنابش از اون ور کشيده شده و بايد ايشون دم تکون بده . مي گين نه ؟ وايسين ،اينا که دست از سر ما برنمي دارن . بايد دموکراسي واقعي تو اين مملکت برقرار شه . تا اون موقع هم هرکي خواست مانع ايجاد دموکراسي بشه و اين دولت و نظام مانعش شد ،شيرين جون مياد وسط و دم تکون مي ده . تماشاش ي کم زمان مي خواد . همين . با هم فيلم سينمايي شيرين دم طلا رو نيگا مي کنيم . . . .
+ شيرين ترين سوم تير عمرم
بسم الله النور
نمي دونم بعد از دوسال مي تونم حس اون روزهاي شيرين و سخت رو براي خودم حداقل زنده کنم يا نه . امروز يکي از دوستاني که خيلي اون روزها ما رو کمک کرد از شمال زنگ زد و سالروز اين حماسه رو تبريک مي گفت . اول صبح به يکي از دوستان امروز و همکاران اون روزهاي پر تلاش و غرورآفرين با حسرت گفتم : فلاني ! امروز سوم تيره. و اون گفت خب مگه چيه ؟ گفتم : هيچي .
دوسه ماه تلاش شبانه روزي . شب بيداري . تحمل حرف و حديث اين و اون . جا گذاشتن بچه توي ستادتبليغاتي . فراموش کردن تاريخ امتحان . دير رسيدن به امتحان . تحويل گرفتن طلاهاي مردم .آگاه سازي و روشنگري.بحث با اين و اون براي اينکه ثابت کني بابا به خدا نمي خوام اين عکسا رو ببرم خونمون. فقط نداريم . کمه. بايد به همه کشور برسه . پاسخ محبتاي مردم و ابراز شرمندگي از اون همه لطف.نوشتن متن و شعار و پيام هاي تلفني و ارسالش براي حتي براي شماره هاي ناشناس. فراموش کردن امتحانات پاياني بچه هات .پاسخ تلفن هاي محبت اميز مردم و ثبت تعداد صلوات و ختم قران .هماهنگ کردن بچه ها براي تبليغات منسجم .همکاري و هماهنگ کردن ستادا . بدو برو خونه . ليوان نيست . بشقاب نيست. بابا کامپيوتر نداريم . پرده نداريم . برو خونه ور دار بيار.شيشه ماشينتو عکس احمدي نژاد زدي . بي جا کردي . مي شکنيم.اين از ستاد قاليباف اومده . مي گه اون جا بريز و بپاش بود نموندم .اون از ستاد هاشمي اومده . مي گه اونجا هرکي تبليغات کنه پول مي دن . من نموندم .پنج طبقه رو بگير و برو بالا و بيا پايين .اي بابا بچه ها گشنه موندن .اين يکي اومده خونش رو در اختيار بذاره براي ستاد .اون يکي اومده مغازشو بده .از فدراسيون بسکت باليستا اومدن ماشالا يکي دويست سانت و تو اصلا کنارشون احساس کوتاه قدي نمي کني . بلکه برعکس احساس مي کني چقدر يک دل و يک اندازه فکر مي کنين.اين يکي استاد دانشگاهه و مي خواد تبليغات از ستاد بگيره و ببره براي هيئت علمي و تو بايد بهش بگي نيست نداريم .اون يکي از بيمارستان اومده مي گه پرستارم و همه به اميد من تو بيمارستانن . ي خورده از اون زندگي نامه هاي دکتر به منم بدين ببرم . و تو هي بگي به خدا کمه . شرمندم . نمي تونم . و يکي بياد بگه بابا ! اين پول . بريد باهاش اينا رو چاپ کنين و اين قد به مردم نگين نداريم .اون يکي بياد بگه من چي کار کنم ؟ چه کمکي از دستم برمي ياد ؟از گروه تبليغات بيان بگن واي همايش راي اولياس . جا بهمون نمي دن. ورزشگاها که دست فلانيه . قرار داد بستيم . بهم زدن . و تو مجبور بشي تمام اونايي رو که دعوت کرده بودي بيان همايش ، زنگ بزني بگي شرمنده برگزار نمي شه . بعد دوباره بگي منتقل شد فلان روز فلان جا . بعد بهت خبر بدن . دوباره قرارداد رو لغو کردن.تو مرقد امام هي ازت تبليغات بخوان و بگي شرمنده تموم شد . بيان جلوتو بگيرن که حق نداري اين جا تبليغات توزيع کني و بچه هاي گروهتو دستگير کنن و تو بگي بابا مجوز داريم و ممنوعيت اگر باشه که نيست و فقط داخل مرقده ،چرا فقط براي تيم دکتره و چرا بقيه کانديداها مشکلي ندارن ؟و تو احساس کني که خدايي غير از خدا و ي عزم و اراده نيرومند مردمي هيچکس پشت سر دکتر نيست .و با خودت بگي واقعا اين مردم خيلي فهيمن و هنوز هم بعد از اين همه فاجعه اي که بر سر دين و فرهنگ اين مردم آوردن هنوز هم در پي انتخاب اوني هستن که ديندار تر و صادق تر و مردمي تره .بيان بگن بابا اين دکتر شما خوب اما سياست خارجي نمي دونه . کار نکرده . ادم درستيه اما از سياست کلان چيزي سرش نمي شه و تو هر چي توجيه کني بگن نه اين به درد همون دهه شصت مي خوره.بيان بهت بگن قيافه نداره . زشته جلوي کشوراي خارجي . هي زنگ بزنن که ببخشيد چرا دکتر از خودش و تهمتايي که بهش زده مي شه دفاع نمي کنه ؟چرا دکتر اين همه تحقير و توهين رو تحمل مي کنه ؟ازت بپرسن : ببخشيد راستي راستي پياده روها زنونه مردونه مي شه ؟هي زنگ بزنن بگن لابد مي خواد اسم سمند رو بذاره ذوالجناح و تو با خودت بگي آخ جون لابد اين پيکان قراضه بابا که همش داره جور کاراي ستاد رو مي کشه اسمش مي شه سگ اصحاب کهف !!! خودتو بکشي براي هماهنگ کردن نيروهاي ناظر که در بهترين موقعيت چينش بشن و بعد ببيني وزارت کشوريا کارشکني کردن و کارتا رو صادر نکردن . هي حرص بخوري . هي غصه بخوري . هي بدويي . هي بري . هي بياي .تا اون شب بي نظير که تموم خستگيات از تنت در بياد. آها . رفته بودي بازار . مي خواستي تور بخري براي تزيين سالن . براي همايشي که بالاخره با بدبختي قطعي شد . خسته و کوفته داشتي از مولوي برمي گشتي که بهت زنگ زدن ._ اي بابا حاج خانم کجايين ؟ دکتر قراره بيان بدويين._ جدي؟ اومدم . و تو زنگ بزني به بچه ها بدويين جمع و جور کنين و ي خورده اون جا رو مرتب کنين که خبراييه . _چه خبر؟_ وا خب! شب تولد حضرت زينب سلام الله عليهاست . بجنبين . تا نيومدم هر کار مي تونين بکنين .و تو با اون همه تور بري شيريني هم بخري و بري ستاد . رسيده نرسيده ي برگه برداري و دوباره از نو بنويسي لطفا برادران پس از در زدن و هماهنگي وارد شوند .و بچسبوني رو در ورودي.و ي دفعه ببيني يکي در مي زنه و منتظر جوابه و اون پشت در ولوله اي به پاس و بري ببيني اوني که آرزو داري رييس جمهورت بشه تا مملکتت رو با آرمان هاي امام آباد کنه ،پشت دره و داره به در مي زنه و اجازه ورود مي خواد .و تو احساس کني : عجب عيدي گرفتي شب ميلاد بانوي عزم و عزت .و دخترت بگه واي ديدي کادوي تولدم رو از دست ريس جمهور گرفتم . و تو يادت بياد که اين دختر هموني بود که مي گفت من به هر کي تو بگي راي نمي دم . خودم بايد انتخاب کنم . بايد تحقيق کنم و اون شب به تو بگه خوب ما هم تو جمع شماييم . و تو دوباره عيدي گرفته باشي . بازم بگم . نمي تونم . نمي شه . مگه مي شه ي دنيا شور و شعور رو تو ي صفحه جمع کرد و گفت . روزايي که بالاخره به امروز ختم شدن .و تو با ي اطمينان خاطر و در عين حال دلهره اي اين روز رو تا پس فرداش سپري کردي تا اسمدکتر محمود احمدي نژاد رو به عنوان رياست جمهور منتخب مردم غيور ايرانو رييس جمهور منتخب از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران بشنوي و چه غروري بهت اون روز دست داده بود . اون روزهاي تکرار نشدني فقط ي بار ديگه ممکنه تکرار بشن . راستش اون روزا براي من يادآور دوتا خاطرن.روزاي انقلاب و آماده شدن براي ورود حضرت امام رحمه الله عليه به ايران و روزاي جنگ و عمليات که همه دور هم جمع مي شديم تا هر کاري ولو کوچيک رو انجام بديم . به خصوص يادآور اون روزاييه که براي اولين بار شيميايي زده بودن و همه با تمام وجود مي رفتن بيمارستان براي کمک و پرستاري از مجروحان شيميايي. و فکر کنم برام تداعي کننده ي روزايي بودن که هنوز نديدمشون .اما آرزوي هر بچه شيعه ايه که اون روزا رو ببينه . اون روزاي خدمت در رايحه خوش خدمت ، پر از مظلوميت اما پر از غرور برام تداعي کننده ايام زيباي ظهور هم هست . کاش باشم و لياقت اين رو داشته باشم که پا به پاي همه اون بچه ها که خالصانه موندن و شبانه روز با دست خالي اما با دل پر اميد و با يقين قلبي به اينکه حتما روح الهي روح الله و سرو قامتي سيد علي دوباره در فضاي ايران اسلامي مون دميده بشه منم نوکري کنم و همه جا رو عطر و گلاب بزنم که آقامون بياد و دست مجروح آقا به بيعت دوباره با مولا شفا بگيره .و چه لذت بخشه اگه عمو محمود پسرم اون روز هم ما رو قابل بدونه و بهمون عيدي بده .يادمه اون روزا براي موفقيتش همه جور ختم قران و صلوات و غيره و ذلکي مي گرفتيم . امروز هم براي موفقيت بيشترش دست کم اگه تلاش نمي کنيم همه با هم 14 تا صلوات بفرستيم . بزرگواري وبلاگ با سيد علي تا فتح قدس و مکه رو اجابت کردم و به رسم ادب و وفا به همه اون هايي که اين غرور و خودباوري رو به مردم عزتمند ميهن مون برگدوندند از ياراي دبستاني خودم گلدختر ، آهستان ، پاک ديده ،حاج آقاي سوزنبان و جناب شب نوشت دعوت مي کنم وبلاگشون رو مزين به عطر حضور انقلابي هموطنامون کنن.
ياد مرحوم نظري که اي دي سوم تير رو براي زنده نگه داشتن اين روز و روايت دايم اين عزم و افتخار رو با ي فاتحه زنده کنيم .
[12/3/1387- 2:59 ع] صدور انقلاب پيشکش مان !!![16/10/1385- 10:56 ع] پرنده رفتني است ........[آرشيو شده ها]