سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

زنده یاد * آه از بهار بی یار*

 

و چه نسبت نا همگونی بود بین من و تو آنگاه که تو رفته بودی و من از پس سال ها فاصله به سویت می آمدم.
وای کاش می شد این فاصله را که هر روز هم بیشتر می شود پر کرد. اصلا من آمده بودم تا همین فاصله را پر کنم.
اول به هم کیشانت سری زدم و بعد به آقایت و از پیش آقایمان که چه زود دارد به خیالی در دور دست بدل می شود به سراغت آمدم.
سامسونگ مایکروتل x540 قطره های خونت را به بازی گرفته است.
نوکیا 3250 و دستانی که دست مرا هم به گرمی به سوی خود می کشیدند خاک های زیر پایت را برایم ترجمه ای دیگرگون کرده است.
باورت نمی شود اما 500 زانتیای هدیه بانک کشاوزی چیزی نمی گذارد تا یاد آن آب ها بیفتم که تو در آن خروشیدی و دریایی شدی.آخر بانک همه مردم است بانک کشاورزی و تو دیگر برای همه نیستی و رنگ باخته ای.
lcd های هیتاچی را ندیده ای که با بیست و چهار ماه گارانتی قطرات خون تو را که برای همیشه مرا بیمه کرده اندبه دست فراموشی سپرده است.
باورت نمی شود گوشی های سامسونگی را که نازک ترین گوشی های کشویی جهان است و دیگر برایم چه فرقی می کند سنگر تنگ تو که اجازه ات  نمی داد حتی راحت دو رکعت قد قامت عشقت را بسرایی.
از کنار شهرک سینمایی دفاع مقدس هم گذشتیم. اینجا دیگر برای تو و به یاد تو ساخته شده بود و سکوت حاکم برآن فریاد بلند تو را در خود خفه کرده بود.
باورت می شود تکنو گاز - تکنو کیت خیلی خوب کیفیتی دارد . تازه ضمانت نامه سی جی سرویس هم دارد. نمی دانم چرا تو این ها را نمی فهمی و هنوز هم امل مانده ای. قنوت نمازهایت را دیگر به منی چند باید می خریدم؟
ساعت های سرتینا را نمی دانی چقدر دقیقند . همه روزمرگی هایم را برایم خوب رقم می زنند و من نمی فهمم که تو رفته ای. یادم رفته است .فراموشت کرده ام. اصلا تو مهم نیستی.
اینجا سبقت ممنوع است. سالهاست که ممنوع است و تو خود بگو که چرا باید سبقت های شما را من درک کنم؟
من خودم را هم فراموش کرده ام. و نمی دانم چرا تو هنوز هم بار مرا به دوش می کشی آن هم بعد از این همه سال رفتتنت؟ غروب غمبار اروند تو مرا به خود می خواند و غربت دو کوهه که همچنان چشم به دور دست ها دوخته است تا شاید احمدش باز گردد. و من همه تان را یادم رفته است. حتی فکه را که عجب صفایی دارد و هنوز دست نمی دانم آبادی و سازندگی بر آن نتازیده است.
آخر تو نمی دانی من مسوولیت زرق و برق شهرم را به عهده دارم . و باید آبادش کنم و چراغ هایش را باید روشن نگه دارم و برج میلاد را به عنوان بلندترین برج خاور میانه بسازم . اصلا می فهمی این ها چقدر مهم است؟ تو می دانی خاور میانه کجاست؟


و من از فراز همین برج میلاد آن قدر احساس بی کسی کردم تا آن که سوسوی نگاه تو دوباره مرا به خود باز خواند . و مرا به خودت خواندی و مرا به برج میلادت خواندی که مشتی خاک بود و خاک بود و خاک.
ومن آمدم و تو دوباره به یادم آوردی مرادت را که او را هم فراموش کرده بودم سفارش کرده بود که جنگ ما هنوز تمام نشده است و تا پایان تاریخ ادامه دارد.
و من آمدم تا با تو دوباره پیمان بندم که می مانم . و کربلای حسین را که تو برایم به تصویر کشیده بودی هم تماشا می کنم و هم خودم در آن نقش می آفرینم.
می بینی به همین سادگی از میان انبوه تکنولوژی های رنگارنگ مرا تا عمق عشق خواندی و سرمشقم را برایم قلم زدی.
باورکن سخت است پرواز در میان کبودی های زمین گیر زمانه مان اما تو مرا امید می دهی.
شاید من هم روزی آسمانی شوم .
دعایم کن. یادم باش.
فراموشم نکن.
غریبم در میان همه غربت های روزگاران و تو جاوید خواهی بود. مرا به خود بخوان.
یا محمد و یا علی

فاتحه حسن آقا یادتون نره

 

 



برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 86/1/2 ] [ 1:26 عصر ] [ خدابیامرز ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب