+ شيرين ترين سوم تير عمرم

يکشنبه 3 تير 1386 ساعت 10:23 عصر

بسم الله النور


نمي دونم بعد از دوسال مي تونم حس اون روزهاي شيرين و سخت رو براي خودم حداقل زنده کنم يا نه . امروز يکي از دوستاني که خيلي اون روزها ما رو کمک کرد از شمال زنگ زد و سالروز اين حماسه رو تبريک مي گفت . اول صبح به يکي از دوستان امروز و همکاران اون روزهاي پر تلاش و غرورآفرين با حسرت گفتم : فلاني ! امروز سوم تيره. و اون گفت خب مگه چيه ؟ گفتم : هيچي .


دوسه ماه تلاش شبانه روزي .
 شب بيداري .
تحمل حرف و حديث اين و اون .
جا گذاشتن بچه توي ستادتبليغاتي .
 فراموش کردن تاريخ امتحان .
دير رسيدن به امتحان .
تحويل گرفتن طلاهاي مردم .
آگاه سازي و روشنگري.
بحث با اين و اون براي اينکه ثابت کني بابا به خدا نمي خوام اين عکسا رو ببرم خونمون. فقط نداريم . کمه. بايد به همه کشور برسه .
پاسخ محبتاي مردم و ابراز شرمندگي از اون همه لطف.
نوشتن متن و شعار و پيام هاي تلفني و ارسالش براي حتي براي شماره هاي ناشناس.
فراموش کردن امتحانات پاياني بچه هات .
پاسخ تلفن هاي محبت اميز مردم و ثبت تعداد صلوات و ختم قران .
هماهنگ کردن بچه ها براي تبليغات منسجم .
همکاري و هماهنگ کردن ستادا .
 بدو برو خونه . ليوان نيست . بشقاب نيست. بابا کامپيوتر نداريم . پرده نداريم . برو خونه ور دار بيار.
شيشه ماشينتو عکس احمدي نژاد زدي . بي جا کردي . مي شکنيم.
اين از ستاد قاليباف اومده . مي گه اون جا بريز و بپاش بود نموندم .
اون از ستاد هاشمي اومده . مي گه اونجا هرکي تبليغات کنه پول مي دن . من نموندم .
پنج طبقه رو بگير و برو بالا و بيا پايين .
اي بابا بچه ها گشنه موندن .
اين يکي اومده خونش رو در اختيار بذاره براي ستاد .
اون يکي اومده مغازشو بده .
از فدراسيون بسکت باليستا اومدن ماشالا يکي دويست سانت و تو اصلا کنارشون احساس کوتاه قدي نمي کني . بلکه برعکس احساس مي کني چقدر يک دل و يک اندازه فکر مي کنين.
اين يکي استاد دانشگاهه و مي خواد تبليغات از ستاد بگيره و ببره براي هيئت علمي و تو بايد بهش بگي نيست نداريم .
اون يکي از بيمارستان اومده مي گه پرستارم و همه به اميد من تو بيمارستانن . ي خورده از اون زندگي نامه هاي دکتر به منم بدين ببرم . و تو هي بگي به خدا کمه . شرمندم . نمي تونم .
و يکي بياد بگه بابا ! اين پول . بريد باهاش اينا رو چاپ کنين و اين قد به مردم نگين نداريم .
اون يکي بياد بگه من چي کار کنم ؟ چه کمکي از دستم برمي ياد ؟
از گروه تبليغات بيان بگن واي همايش راي اولياس . جا بهمون نمي دن. ورزشگاها که دست فلانيه . قرار داد بستيم . بهم زدن .
و تو مجبور بشي تمام اونايي رو که دعوت کرده بودي بيان همايش ، زنگ بزني بگي شرمنده برگزار نمي شه .
بعد دوباره بگي منتقل شد فلان روز فلان جا . بعد بهت خبر بدن . دوباره قرارداد رو لغو کردن.
تو مرقد امام هي ازت تبليغات بخوان و بگي شرمنده تموم شد .
بيان جلوتو بگيرن که حق نداري اين جا تبليغات توزيع کني و بچه هاي گروهتو دستگير کنن و تو بگي بابا مجوز داريم و ممنوعيت اگر باشه که نيست و فقط داخل مرقده ،‏چرا فقط براي تيم دکتره  و چرا بقيه کانديداها مشکلي ندارن ؟
و تو احساس کني که خدايي غير از خدا و ي عزم و اراده نيرومند مردمي هيچکس پشت سر دکتر نيست .
و با خودت بگي واقعا اين مردم خيلي فهيمن و هنوز هم بعد از اين همه فاجعه اي که بر سر دين و فرهنگ اين مردم آوردن هنوز هم در پي انتخاب اوني هستن که ديندار تر و صادق تر و مردمي تره .
بيان بگن بابا اين دکتر شما خوب اما سياست خارجي نمي دونه . کار نکرده . ادم درستيه اما از سياست کلان چيزي سرش نمي شه و تو هر چي توجيه کني بگن نه اين به درد همون دهه شصت مي خوره.
بيان بهت بگن قيافه نداره . زشته جلوي کشوراي خارجي . 
هي زنگ بزنن که ببخشيد چرا دکتر از خودش و تهمتايي که بهش زده مي شه دفاع نمي کنه ؟
چرا دکتر اين همه تحقير و توهين رو تحمل مي کنه ؟
ازت بپرسن : ببخشيد راستي راستي پياده روها زنونه مردونه مي شه ؟
هي زنگ بزنن بگن لابد مي خواد اسم سمند رو بذاره ذوالجناح و تو با خودت بگي آخ جون لابد اين پيکان قراضه بابا که همش داره جور کاراي ستاد رو مي کشه اسمش مي شه سگ اصحاب کهف !!!
 خودتو بکشي براي هماهنگ کردن نيروهاي ناظر که در بهترين موقعيت چينش بشن و بعد ببيني وزارت کشوريا کارشکني کردن و کارتا رو صادر نکردن .
هي حرص بخوري . هي غصه بخوري . هي بدويي . هي بري . هي بياي .
تا اون شب بي نظير که تموم خستگيات از تنت در بياد. 
آها . رفته بودي بازار . مي خواستي تور بخري براي تزيين سالن . براي همايشي که بالاخره با بدبختي قطعي شد . خسته و کوفته داشتي از مولوي برمي گشتي که بهت زنگ زدن .
_ اي بابا حاج خانم کجايين ؟ دکتر قراره بيان بدويين.
_  جدي؟ اومدم .
و تو زنگ بزني به بچه ها بدويين جمع و جور کنين و ي خورده اون جا رو مرتب کنين که خبراييه .
_چه خبر؟
_ وا خب! شب تولد حضرت زينب سلام الله عليهاست . بجنبين . تا نيومدم هر کار مي تونين بکنين .
و تو با اون همه تور بري شيريني هم بخري و بري ستاد .
رسيده نرسيده ي برگه برداري و دوباره از نو بنويسي لطفا برادران پس از در زدن و هماهنگي وارد شوند .و بچسبوني رو در ورودي.
و ي دفعه ببيني يکي در مي زنه و منتظر جوابه و اون پشت در ولوله اي به پاس و بري ببيني اوني که آرزو داري رييس جمهورت بشه تا مملکتت رو با آرمان هاي امام آباد کنه ،‏پشت دره و داره به در مي زنه و اجازه ورود مي خواد .
و تو احساس کني : عجب عيدي گرفتي شب ميلاد بانوي عزم و عزت .
و دخترت بگه واي ديدي کادوي تولدم رو از دست ريس جمهور گرفتم .
و تو يادت بياد که اين دختر هموني بود که مي گفت من به هر کي تو بگي راي نمي دم . خودم بايد انتخاب کنم . بايد تحقيق کنم و اون شب به تو بگه خوب ما هم تو جمع شماييم . و تو دوباره عيدي گرفته باشي .
بازم بگم . نمي تونم . نمي شه .
مگه مي شه ي دنيا شور و شعور رو تو ي صفحه جمع کرد و گفت .
روزايي که بالاخره به امروز ختم شدن .
و تو با ي اطمينان خاطر و در عين حال دلهره اي اين روز رو تا پس فرداش سپري کردي تا اسم
دکتر محمود احمدي نژاد رو به عنوان رياست جمهور منتخب مردم غيور ايران
و رييس جمهور منتخب از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران بشنوي و چه غروري بهت اون روز دست داده بود .
 
اون روزهاي تکرار نشدني فقط ي بار ديگه ممکنه تکرار بشن . 
راستش اون روزا براي من يادآور دوتا خاطرن.
روزاي انقلاب و آماده شدن براي ورود حضرت امام رحمه الله عليه به ايران
و روزاي جنگ و عمليات که همه دور هم جمع مي شديم تا هر کاري  ولو کوچيک رو انجام بديم .
به خصوص يادآور اون روزاييه که براي اولين بار شيميايي زده بودن و همه با تمام وجود مي رفتن بيمارستان براي کمک و  پرستاري از مجروحان شيميايي.
و فکر کنم برام تداعي کننده ي روزايي بودن که هنوز نديدمشون .
اما آرزوي هر بچه شيعه ايه که اون روزا رو ببينه .
اون روزاي خدمت در رايحه خوش خدمت ، پر از مظلوميت اما پر از غرور برام تداعي کننده ايام زيباي ظهور هم هست .
کاش باشم و لياقت اين رو داشته باشم که پا به پاي همه اون بچه ها که خالصانه موندن و شبانه روز با دست خالي اما با دل پر اميد و با يقين قلبي به  اينکه حتما  
روح الهي روح الله و سرو قامتي سيد علي دوباره در فضاي ايران اسلامي مون دميده بشه  منم نوکري کنم و همه جا رو عطر و گلاب بزنم که آقامون بياد
و دست مجروح آقا به بيعت دوباره با مولا شفا بگيره .
و چه لذت بخشه اگه عمو محمود پسرم اون روز هم ما رو قابل بدونه و بهمون عيدي بده .
يادمه اون روزا براي موفقيتش همه جور ختم قران و صلوات و غيره و ذلکي مي گرفتيم .
 امروز هم براي موفقيت بيشترش دست کم اگه تلاش نمي کنيم همه با هم 14 تا صلوات بفرستيم .
 بزرگواري وبلاگ با سيد علي تا فتح قدس و مکه رو اجابت کردم و به رسم ادب و وفا به همه اون هايي که اين غرور و خودباوري رو به مردم عزتمند ميهن مون برگدوندند از ياراي دبستاني خودم گلدختر ، آهستان ، پاک ديده ،حاج آقاي سوزنبان و جناب شب نوشت دعوت مي کنم وبلاگشون رو مزين به عطر حضور انقلابي هموطنامون کنن.


ياد مرحوم نظري که اي دي سوم تير رو براي زنده نگه داشتن اين روز و روايت دايم اين عزم و افتخار رو با ي فاتحه زنده کنيم .


 


ثبت به قلم : خدابيامرز

حاشیه نویسان: [ نظر]


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :