سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زنده یاد * آه از بهار بی یار*

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

 

 با اجازه آقای اجرایی !

امروز چندم اسفند است؟
مهم نیست. مهم این است که سال ما هنوز آغاز نشده است نه امسال مان و نه سالهای دیگرمان .
حرفی نیست برای گفتن.خودمان هم می دانیم . هیچ برای گفتن نداریم .
...
ما نمی‏خواهیم ...
نه!
ما عاشق لبخندهای تو نیستیم . باور کن نیستم . اگر نه این همه سال تو تنهایی منتظر 313 مرد نبودی . ما همه نامردیم .
حالا سالمان شروع شده یا نه ؟ تمام شده یا نه ؟ چه فرقی می کند ؟تو که باشی سال ها و ماه ها و روزهامان معنا می گیرد و بی تو هیچ .

راستی امروز چندم است ؟ روز اول از سال چندم ؟و ما هنوز طعم تلخ بی تو بودن مان را می چشیم . و آرزوی شیرینی با تو بودن را به دوش می کشیم . بی هیچ تحرکی ، بی هیچ تلاشی ، بی هیچ امیدی .....

راستی امروز چندم است ؟  چندمین روز و سالی است که تو منتظر مایی که شاید فقط به انتظارت ننشسته باشیم ؟ که مثل تو ما هم ایستاده باشیم و به انتظار عید آمدنت،‏ سرشار از شور و شعور ،‏ درتکاپو و تلاش ، خانه تکانی کرده و لباس نو به تن کرده و دل در گرو تو سبز کرده سفره عیدمان را بگشاییم و این بار پیام نوروز آمدنت را تو بخوانی که الا یا اهل العالم انا المهدی .......

 



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 86/12/27 ] [ 11:42 صبح ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار

قطرات شبنم بر پیشانی باغبان جوان نشان از خستگی او بود.نخلستان چون همیشه همراز سرفراز ترین نخل بود. او بود و مشتی خاک ولی دریایی تر از هر دریا . هر بامداد که وضو می ساخت نخل ها تشنه تر از هر تشنه ای از چک چک قطره های دستانش وضو می ساختند و به او قامت عشق می بستند .
خورشید سر از بالین که برمی داشت شاهد نخل نورسته ای بود که در همان پگاه چشم گشوده ناگشوده به صف عاشقان پیوسته است.
باید کمی می آرمید و نفس تازه می کرد. در سایه سار گیسوان نخل نشست و زمزمه کرد : رب انی بما انزلت الی من خیر فقیر .............

قطرات شبنم بر گونه های یاس سپید - آن سوتر - حاکی از خستگی او بود . اما طراوت و شادابی یاس لطیف تر از هر گلبرگی گلشن این باغبان را نیز رونق بخشیده بود . گوییا عطر ملکوتی اش بوی عرش می داد و نسیم دلکش گیسوانش باغبان را آرام جان بود .
بوسه ای بر گونه اش نشست ...آرام جان پدر . میوه دل بابا . خسته نباشی ............

از دورتر ها دو مرد از میان نخلستان نمایان شدند . جوان هر دو را باز شناخت .
- چرا تا کنون تنها مانده ای ؟تو را یاری باید . دیگری گفت : هر که را به سویشان رفته رد کرده اند . چرا تو نمی روی؟
جوان را حجب و حیا فرا گرفته بود . - تنگدستی مجالی نگذاشته .
اما برق نگاهش حکایت آرزویی شیرین داشت .
وضویی تازه ساخت . با عزمی راسخ سوی باغبان یاس رفت . بر سلامش پاسخی به شیرینی و حلاوت بیش از هر بار شنید و دیگر خاموش ماند ........

قطرات شبنم دیگر بار بر چهره جوان نشست . اما این بار از حجب و شرم .
باغبان دانست که از بهر چه آمده است . رنگ چهره اش از دریای پر موج درونش خبر می داد .
- بگذار بدانم او چه می گوید عزیز من ............

قطرات شبنم بر گونه های یاس قصه حجب و حیای او را می نگاشت اما سکوت دلنشین و رنگ رخساره نشان از دریای مواج دل او نیز بود .
عجب ! این دو دریا دل به هم می آیند . تصویر پیوند دو دریا تبسم را بر گونه های باغبان نشاند ............

امین وحی سرود و شادمانی حضرت حق را زمزمه کرد :
مرج البحرین یلتقیان . بینهما برزخ لایبغیان . یخرج منهما اللولو و المرجان

ظهورت را برای همیشه آرزو می کنم یا م ح م د

 

 

 



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 86/9/21 ] [ 11:38 عصر ] [ خدابیامرز ]

به نامت ،‏به یادت ،‏به امیدت و نه به امید خلق روزگار


ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک و رحمه الله و برکاته

قرار داشتم هرگز آپ نکنم اما این بیت شعرُ یکی از دوستان برام فرستادن و منُ یاد مرحوح نظری انداختن که سال گذشته همین بیت رُ برام فرستاده بود . به یاد کبوتر ام